باستاره ها
شب که می رسدازکناره ها/گریه می کنم باستاره ها...
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
دو رباعی از مولانا وپسرش سلطان ولد!
مولانا :
گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش
گفتم که دلم گفت که پرخون کنمش
گفتم که تنم گفت که بعد از دو سه روز
رسوا کنم وزشهر بیرون کنمش
و سلطان ولد پسر مولانا :
گفتم دو اناربربری گفت برم
گفتم صنما صنوبری گفت برم
هرجاکه روی مرابری؟گفت برم
گفتم چه نهی توبربرم؟گفت برم
نوشته شده توسط فرهاد
در | لینک ثابت
•



