جمعه دوازدهم مرداد 1386
زنبورعسل
چندی پیش سخنی از نیچه خواندم درباب اندیشیدن که مضمون آن چنین بود که در تفکر انسانها به سه دسته تقسیم می شوند:گروهی همانند مورچه گروهی همانند عنکبوت وگروهی همانند زنبور عسل!
گروه اول کسانی هستند که از اینجا وآنجا چیز هایی جمع آوری می کنند وبرروی هم می گذارند بدون اینکه بدانند این چیزها کی وکجا به دردشان می خورد فقط روی هم انبار می کنند.مانند مورچه که دانه ها را برروی هم انبار می کند.
دسته دوم از اینجا وآنجا مطالبی را فراهم می کنند وخوشه می چینند چنان که به دور خود تاری می تنند بسان عنکبوت.به یکباره نگاه می کنی ومی بینی چنان در تاری که به دور خود تنیده اند غرق شده اند که دیگر خودشان راهم نمی شناسند.همانند انباری که لوازم اسقاطی درآن ریخته اند.هرچه بگویی بطور نامنظم درآن ریخته اند.با هزاران اندیشه واهی.چنان همه چیز راروی هم می ریزند که غافلند از میزان سود وزیان آنها.از کاربرد آنها واثری که می تواند این مطالب در جامعه داشته باشد.
می گویند شخصی از روستایی می گذشت.دید مردم روستا برای پوشیدن شلوار به بالای دیوار می روند ودونفر آن پایین سر شلوار را می گیرند وآن فرد از بالای دیوار توی شلوار می پرد.رفت و روش صحیح پوشیدن شلواررا به آنها آموخت.گفتند:تو چه دانشمند بزرگی هستی!کمی جلوتر رفت ودید مقداری سنگ بار یک الاغ کرده اند وسنگها را در یک طرف پالان الاغ بیچاره ریخته اند و الاغ به قول اصفهانیها یه ور می کشد! ونمی تواند راه برود.گفت:این سنگها را به دوقسمت کنید ودر دوسوی پالان بریزید.این کا رراکردند والاغ به راه افتاد.باز گفتند:توچه دانشمند بزرگی هستی!تو چکاره ای؟حاکمی؟صدر خجندی؟استاد نظامیه بغدادی؟معلم مدرسه ای؟چه هستی؟گفت:هیچ!من از اینجا فقط رد می شدم.گفتند:ما شلوار را به همان روش خودمان می پوشیم.سنگها را هم دوباره یک طرف پالان ریختند!گفتند:می ترسیم نحوست این علمی که تو هیچ استفاده ای از آن نکرده ای گریبان ما راهم بگیرد.این حکایت همان مثال عنکبوت است!آدمی که گره از کار فروبسته دیگران نمی گشاید واگر اندوخته ای دارد فقط تاری است که به دور خودش تنیده وبس!
واما گروه سوم!رندان عالم سوزند!قلندران طریقت!انسانهای عمیق!مصلحت اندیشان!زنبوران عسل!افرادی که دانشی را که با هزار جهد از اطراف خود کسب نموده اند به شهدی شیرین تبدیل می کنند که هم به درد خودشان می خورد وهم به درد دیگران!انتقال تجربیات خود به دیگران!هدفمندی در زندگی!بیزاری از روزمرگی!بزرگ منشی!تواضع!صفات بارزایشان است.همواره از خود می پرسم که اینان شاگرد کدام مکتب بوده اند؟در محضر کدام استاد تلمذنموده اند که جز الف قامت دوست بر لو ح دلشان نقش نبسته است؟!چون به اطراف خود نیک بنگریم چند زنبور عسل می بینیم؟!کسانی که خردورزی را سرلوحه خود قرار داده اند.انسانهایی که با انتقال دانش وتجربه خود به دیگران ردپایی ژرف در جان وروح سایر انسانها می گذارند!واین همان است که مولانا گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست!شهد شیرین این انسانها با زحمت ومرارت به دست می آید وبا اخلاص در اختیار دیگران قرار می گیرد.درود برزنبوران عسل ودرود بر آنانی که اندیشه های غنی خود را که به وسعت دریاست در اختیار انسانها قرار می دهند.همانا که شاملو گفت:انسان دشواری وظیفه است!من وتو تا چه حد به وظیفه انسان بودن خود پایبندیم و درراه دشوار انسانیت قدم برمی داریم؟
حال یک سوال مطرح است. آیا همه ندای این زنبوران عسل را می شنوند؟ویا لایق شنیدن آن هستند؟
نه!
که حافظ گفت:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش!
وزنده یاد مهرداد اوستا گفت:
از درد سخن گفتن واز درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است!
و:
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی ندیده باشی به درازنای سالی!
ویا:
گهر به خاک میفکن زبیخودی یعنی
سخن مگوی مگر بهرآشنای سخن!
به امید آنکه همه بتوانیم از شهد این زنبوران عسل استفاده کنیم وآن را در اختیار سایرین نیز قرار دهیم.چه بسا روزی خود زنبور عسلی بشویم.نه در حد ملکه!که در حد یک زنبور کارگر هم بشویم غنیمت است!
شرح این هجران واین سوز جگر
این زمان بگذار تاوقت دگر...
پیوست
:روشنفکر:
کسی که لامپ دویست در سرش کار گذاشته باشد یا موهای سرش ریخته باشد یا هر دو یا هیچکدام. (خانم ها بی عینک دودی محاله)روشنفکر ادبی:
کسی که تفاوت را طفاوط بنویسد و نحو جملاتش خرچنگ قورباغه باشد.مرتجع ادبی:
کسی که به فردوسی و مولانا و حافظ وسعدی و خیام و فرخی و منوچهری بپردازد.مستبد ادبی:
آن که نتواند آسمان و ریسمان را به یکدیگر ببافد.نقل از وبلاگ نوشتارها به صورت گزیده
خارج ازدستور
:ای گل باران
تازه بهاران
مهرتوبرجان
شد دل خسته ام از توفروزان
ای تو مهتاب عشق
ای گل باران...
بشنوید در:آوای باران باصدای بیژن کامکار وموسیقی تهمورس پورناظری



