تبليغاتX
باستاره ها

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

دفاعیات عقاب و...

قضیه اراین قراربود که چندی پیش زریندخت گرامی که از ابتدای آفرینش باستاره ها مشوق وهمراه من بوده در وبلاگ کلاغ بحثی راآغازنمود پیرامون مقایسه بین دو مخلوق ارزشمند خداوند یعنی عقاب وکلاغ!این مقایسه با استناد به شعر معروف عقاب سروده پرویز خانلری صورت گرفت.زریندخت وبلاگ خودراکلاغ نامیده است وبرآن است که از کلاغ به نوعی اعاده حیثیت نمایدولذا عقاب وکلاغ رادر دادگاهی مجازی ونمادین حاضرنموده وخود وکالت کلاغ را برعهده گرفته است.از طرفی وکالت عقاب را نیز در این دادگاه مجازی به من محول نموده است.از حسن نظر زریندخت سپاسگزارم.اما نکته جالب اینجاست که رئیس دادگاه ووکیل کلاغ هردو یک نفرند وچنین چیزی وجاهت قانونی ندارد.

 دفاعیات کلاغ دراینجا مطرح شده است.بخوانید.

 

واما دفاعیات عقاب:

 

1- کلاغ را به عنوان نمادخبرچینی می شناسیم:

آن کلاغی که پرید

ازفرازسرما

خبرماراباخودخواهدبرد به شهر...

 

2- دزدیدن پنیر وقالب صابون!کتاب فارسی کلاس دوم دبستان:

زاغکی قالب پنیری دید

به دهن گرفت وزود پرید...

که البته درآنجاروباه از کلاغ زیرکتر بود وپنیررا به یغمابرد.

3- در داستان اولدوز وکلاغها این خصلت درقالب شخصیت  ننه کلاغه بیان شده است.

4- درباب عقاب همیشه تیزپروازی او زبانزد خاص وعام بوده است.چنان که خلبانان را به عقابان تیزپروازتشبیه می کنند وتا بحال کسی نگفته است:کلاغان تیزپرواز!!!

5- چشمان تیزبین عقاب همواره به عنوان نمونه ذکرشده است.به کسی که چشمانش تیزبین است می گویند:مثل عقاب می بیند.

6- عمر عقاب بین 25 تا 45 سال بوده ودر خواص الحیوان آمده که عمر کلاغ به 300سال می رسد.حالا دراین 300سال چکار می کند خدا می داند!در شعرعقاب گوشه ای ازآن رابخوانید.

7- کلاغ رانمادسیاهی می دانیم.سیاهی مطلق!گویی که سیاه تر ازآن نیست.

 

اما ازهمه این حرفها که بگذریم کلاغ یادآور  دوران خوش کودکی من است.روزهای پرشور زندگی در خیابان عباس آباد.جایی که مملو از کلاغ بودوصدای غارغارشان گوش فلک را کر می کرد.هنوز هم هرگاه کلاغی را می بینم به یاد آن روزها می افتم .عصرها وقتی دسته های کلاغها را درآسمان می دیدم مادربزرگم می گفت:از سرکار برمی گردند!من هم ساعتها به آنها خیره می شدم وکیف می کردم.خدایش بیامرزاد.

شنیده بودم که کلاغها بنا هم دارند.گروهی از کلاغها هستند که کارشان خانه سازی است.این هم نکته جالبی بود.لابد برای بنایی نوبت هم می دهند.عجیب اینجاست که خانه ها را در امن ترین وبهترین جای ممکن بنا می کنند.درست برعکس فاخته!(به قول اصفهانیها پاختر به کسر ت)!

باتوجه به همه موارد فوق ازریاست محترم دادگاه که البته باحفظ سمت وکیل کلاغ نیز هست تقاضای تبرئه هردوموجود محترم یعنی کلاغ وعقاب را می نمایم.

واما درباب شعر زیبای عقاب سروده پرویز ناتل خانلری.این شعر یکی از شاهکارهای ادب فارسی است.ابتدا متنی را از خاطرات خانلری درموردشعر عقاب بخوانید وبعد هم خود شعر را.

 

توضیح:زرین دخت از دوستان ویاران همیشگی باستاره هاست.به عهده گرفتن وکالت عقاب توسط من هیچگونه منافاتی با این امر ندارد.خاطرات زیبای زرین دخت همواره مورد توجه من وبسیاری از دوستان بوده است.وبلاگ کلاغ بخشی از تاریخ است.تاریخ زندگی نسلی که برای به ثمررساندن درختان پربارزندگی زحمت فراوان کشیدند .ازوبلاگ کلاغ بسیارآموخته ام واحترام شایانی برای زریندخت قائلم.

 

 

در بخشی از خاطرات دکترخانلری آمده است که: شعر عقاب را برای احدی نخوانده بودم اولین کسی که شعر را برایش خواندم هدایت بود در آن ایام که من جوان بودم هدایت مرد جا افتاده ای بود فاضل و خوش مشرب زبان دان و گاهی چنان تلخ وترش که نمی شد طرفش رفت.من هم در شرایطی قرار گرفته بودم که کم کم متوجه بسیاری از بی عدالتی ها،جفاهای روزگار و جور زمانه ای می شدم که حتی آوای زیبا و دلنشین مرغ سحر را بر نمی تابید.شعر را آهسته برایش خواندم در تمام مدت هیچ حرف نمی زد به گوشه ای خیره شده بود،گاهی سر تکان می داد وقتی شعر تمام شد سیگاری از قوطی سیگارش در آورد و روشن کرد،حرف نمی زد به سیگارش پک می زد،بعد سیگارش را خاموش کرد و گفت:بارک الله!کتش را از روی جالباسی برداشت و گفت بریم خاورچاپش کنیم.


شعر عقاب خانلری را به همراه زندگینامه  دکترخانلری در اینجا می توانید بخوانید.

پیوست 1:نظر پرویز مشکاتیان درباره اجرای محمدرضا لطفی:لطفی عقب گرد داشته است.بخوانید

پیوست 2:آوای ربنای استاد شجریان در مراسم ترحیم مادرش پس از 30سال طنین اندازشد. بخوانید

 

 

خارج از دستور:

 

سرم به باده گرفتی که از توبوسه نگیرم

 

لبت به بوسه گرفتم بدین بهانه که مستم...

 

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم تیر 1386

نرگس مست!

ز شوق نرگس مست بلند بالایی


چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم

 
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست

 
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم
...

 

حافظ


 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم تیر 1386

ساقی!

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
 
 
 
                 
نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

دریا...

پس از سفرهای بسیار

 

و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفانخیز

 

برآنم که

 

در کنار تو لنگر افکنم

 

                    پارو وانهم

بادبان برچینم

 

سکان رهاکنم 

 

به خلوت لنگرگاهت درآیم

 

                 و در کنارت پهلو گیرم

 

                          آغوشت را باز یابم

 

                                 استواری امن زمین را

 

                                                    زیر پای خویش...

 

                                                                              مارگوت بیکل

                                                                              ترجمه احمدشاملو

                                                                                                 

 

                                                    

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم تیر 1386

نگاهت را چه واژه ای؟!...

   باکسب اجازه و تشکراز دوست ناشناخته ای بنام صبا که این تصویر زیبا وتاثیرگذاررا توسط ایمیل برایم فرستاد:
             

                    

قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود...

الف-بامداد

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم تیر 1386

دلم گرفته برایت...

غزلی زیبا خواندم از زنده یادحسین منزوی شاعر معاصر.حیفم آمد شما را در لذت خواندن آن شریک نکنم:

دلم گرفته برایت!

  به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
   دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت
   نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
   كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت
   ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي
   برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت
   تو سخت و دير به دست آمدي  مرا و عجب نيست
    نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
    گره به كار من افتاده است از غم غربت
   كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟
   به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
   به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
   "دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است
    سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!

                                              حسین منزوی

 


 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   •