تبليغاتX
باستاره ها

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

مشکاتیان اززبان آرشام قادری و...

درپست پیشین چند خطی درباره پرویز مشکاتیان نوشتم وزادروز او.اما احساس کردم چنانکه باید حق مطلب را در مورد این استاد ارزنده ادا نکرده ام.از دوست عزیزم آرشام قادری خواهش کردم تا با آن دید هنر مندانه و قلم شیوایش از مشکاتیان و شیوه کار وی بنگارد تا در باستاره ها درج کنم.گفتم جایی که تو هستی درست نیست که من از مشکاتیان بنویسم.یا به عبارتی:

جایی که عقاب پربریزد

از پشه لاغری چه خیزد؟...

آرشام عزیز خواهش مرا پذیرفت .از او متشکرم ودستش را به گرمی می فشارم.مطلبی در زیر می خوانید به قلم اوست:

ازپرویز مشکاتیان

به قلم آرشام قادری

در دلم گذشت که به استاد زنگ بزنم و تولدشان را تبریک بگویم ؛ اما کمی به واژه تبریک اندیشیدم و سپس منصرف شدم ، چرا که تولد استاد مشکاتیان اتفاق مبارکی بود که برای ما افتاد و باید دیگران به من که یک ایرانی هستم و نوازنده تبریک بگویند نه من به استاد و در مقابل وقتی هم می بینم استاد خانه نشین شده و هر بار که از ایران سخن می گوید می گرید ، چگونه به او تولدش را می توان تبریک گفت ؟

پس ما هستیم که باید به هم تبریک بگوئیم ؛

ماییم که باید تولد این نابغه آهنگ سازی را به همدیگر و هر که نوار آستان جانان را شنیده و گریسته تبریک بگوئیم ؛

                                                                     

ماییم که باید تولد استاد را به هر که تصنیف همراه شو عزیز را شنیده و ضربان قلبش تندتر شده تبریک بگوئیم ؛

ماییم که باید تولد استاد را به هر که قطعه بیداد را شنیده و حیرت کرده تبریک بگوئیم

تولد استاد را نباید به استاد تبریک بگوئیم ؛ماییم که از وجود ایشان استفاده کرده ایم ، تولد استاد برکتی بود که به نسل ما رسید و یکی از افتخاراتی که سالهای آینده برایمان خواهد بود درک محضر استاد مشکاتیان است و صد حیف که به علل مختلف فردی و اجتماعی ایشان خانه نشین شده اند .

و وقتی پس از 7 سال خانه نشینی در سال 84 کنسرت خود را در وزارت کشور با استاد شهرام ناظری و آن ارکستر بی سابقه ( از نظر صدا دهی ) برگزار کردند و تصنیفهای مردم آزاده و سرو آزاد را اجرا کردند و چهار مضراب تمنا را آنچنان نواختند ؛ دیدیم که هنوز فاصله آهنگ سازی استاد با دیگر مدعیان از کجاست تا به کجا .

و در جامعه ای که مردم آن هر که را دیده باشند کمتر ارج می نهند و برای ایشان ، مثلاً درویش خان آهنگساز بزرگتری است تا استاد مشکاتیان در این جامعه باید هم خانه نشین شد.

مثلاً خواننده بزرگی از شاگردان استاد شجریان گفته امثال استاد مشکاتیان کم هستند از هر صد نفر یک نفر میشود استاد مشکاتیان !

یعنی به حساب ایشان هم اکنون در کشور باید حداقل 30 – 20 نفر مثل استاد داشته باشیم در حالیکه در طول تاریخ یک نفر هم نداشته ایم .

شاید در فرصتی دیگر به بررسی و نقد آثار و تصنیفهای مدعیان دیگر بپردازم تا شبهاتی که هم اکنون با خواندن این متن به ذهن خواننده القا میشود برطرف کنم ، چرا که همدوره ایهای استاد مشکاتیان جدیداً نیز تصنیفهایی ساخته اند و تصنیفهای جدید استاد مشکاتیان هم در دسترس است و می توان به خوبی مقایسه کرد.

ولی ای کاش مردم ما اسـتاد مشــکاتـیــان را نـیــز از نزدیک ندیده بودند و او را اسـتـادی هـمدوره آقا حسینقلی می دانستند ، آنوقت می دیدیم به جای آنکه سنگ سنتور نوازی بی ملاحت حبیب سماعی را به سینه بزنند ، می دانستند سنتور چیست ! 5 صفحه سه دقیقه ای از حبیب سماعی باقی مانده که اگر کسی بتواند هر 5 صفحه را پشت سر هم گوش کند جایزه دارد و این در حالیست که نوار آستان جانان را که گوش کنید هرگز احساس نمی کنید که یک سازِ تنها همراه خواننده است و بسیار پر تر از ارکسترهای دیگران نواخته شده و هیچ خلایی ناشی از کمبود ساز احساس نمی گردد . ولی اساتید گرانقدری که تمام کرسیهای آموزشی را در دانشگاههای کشور تحت سیطره دارند تنها سنتور خوش صدا را سنتور حبیب می دانند و هر مضرابی که غیر از ردیف نورعلیخان برومند نواخته شود ، گامی در جهت اضمحلال موسیقی ایرانی می شمرند .

زهی افسوس !

در پایان ، بار دیگر تولد استاد مشکاتیان را به خودم و تمام مردم هنر دوست و فرهیخته ایران تبریک می گویم و از همه می خواهم دست به دعا بردارند و برای سلامتی و بازگشت مجدد قلندر یگانه موسیقی ایران زمین به صحنه دعا کنند.

پیوست 1:گفتگوی خانم آمن خادمی باپرویز مشکاتیان را دراینجا بخوانید.

پیوست 2:زیباترین حرف... از من خواست تا گهگاه کتابهای جالبی را که خوانده ام معرفی کنم.تصمیم گرفتم در هرپست یک کتاب از کتابهایی که خوانده ام وبه نظرم خواندنی آمده معرفی نمایم.

کتاب سه جلدی روزهااثردکتر محمدعلی اسلامی ندوشن به شرح خاطرات نویسنده از سن 4 تا 30 سالگی می پردازد.نثر دل انگیز و زیبای روزها به شدت خواننده راتحت تاثیر قرار می دهد.این کتاب را سالهاپیش خواندم.ولی هنوز گهگاه آن را تورقی می کنم ولذت می برم.جلد سوم آن نیز اخیرا تجدید چاپ شده است.

وب سایت دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن اینجاست.

پیوست 3:

آن خطاط
سه گونه خط نوشتي؛
يکی او خود خواندی و لاغير
یکی را خود هم او خواندی و هم غیر
یکی نه او خواندی نه غیر او
آن خط سوم منم...

شمس تبریزی

خارج از دستور:

به کجاچنین شتابان؟...



 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

قطعه نام آوران وآرزوها...

چند روز قبل برای شرکت در یک مراسم سوگواری به باغ رضوان(گورستان اصفهان) رفته بودم.نکته جالب ایجاد سایت اینترنتی اطلاعات مردگان بود که دراینجا میتوانید ببینید.خوشبختانه اطلاعاتی بسار غنی درباب اموات داریم که شاید در باب زندگان نداشته باشیم!البته امواتی که در اصفهان به خاک سپرده شده اند.جالب اینجاست که شعرنیما یوشیج را هم در صفحه اول سایت درج کرده اند.من از یادت نمی کاهم...

می گویند در دوحالت رفتن به گورستان خوب است یکی در نهایت غم ودیگری در نهایت شادی!

پس از پایان مراسم تصمیم گرفتم سری به قطعه نام آوران بزنم.جایی که بسیاری از بزرگان علم هنر وادب اصفهان آرمیده اند.پس از گذشت حدود ده سال از احداث این قطعه تعدادقبر های آن هم رو به افزایش است.روز به روز بزرگی دیگر از بین ما می رود ووی رادراینجا به خاک می سپارند.اولین آنها سیروس ساغری نوازنده سنتور وآخرین آنها تا به امروزآقای سجادی نائینی اصفهان شناس برجسته است.همچنان که روی سنگ مزارهای این عزیزان را می خواندم چشمم به مزار زنده یاد کیوان قدر خواه شاعر معاصر وهمسر خانم ناهید دایی جواد مدرس آواز افتاد.شعری زیبا از خود وی بر مزارش نوشته بودند که به شدت مرا تحت تاثیر قرارداد.خیلی بی ذوقید اگر بخوانید وحال نکنید:

هر چند از مرزی بی بازگشت گذشته ام

شایدروزی

صدایی بشنوی

ولحظه ای مرا به یادآوری

من به آن لحظه چنگ می زنم

آن راچون سکه زرینی در مشت می فشارم

ورهایش نمی کنم...

زمزمه های بارانی از من برای بیان آرزوهایم دعوت کرده است.با تشکر از این دوست همیشگی باستاره ها.آرزوهایم اندکند وشاید دست نیافتنی اما برای خودم باارزش.می دانید که آرزو بر جوانان عیب نیست!

آرزو دارم روزی نخست وزیر شوم!می دانم می خندید و می گویید :حالا که نخست وزیر نداریم تو می خواهی نخست وزیر شوی؟!می گویم:بله!اتفاقا چون نداریم واین پست خالی است می خواهم در این جایگاه قرار بگیرم!

آرزو دارم روزی یک موسسه انتشاراتی بزرگ تاسیس کنم با قابلیت نشر انبوهی از کتب درزمینه ادبیات رمان هنر علوم اجتماعی وروانشناسی!

آرزو دارم روزی فقر از جهان ریشه کن شود!

آرزو دارم روزی جنگ از دنیا رخت بربندد وصلح فراگیرشود!

آرزودارم کشورهای اطریش مصر ویونان راازنزدیک ببینم!

آرزودارم.....

پیوست1:

گربماندیم زنده بردوزیم

جامه ای کز فراق چاک شده

وربمردیم عذر مابپذیر

ای بساآرزو که خاک شده...

پیوست 2:روزگذشته آرشام عزیز تلفنی زادروز پرویز مشکاتیان را یادآوری کرد.باتشکر از دوست خوبم.مشکاتیان را با آلبوم های دستان و برآستان جانان شناختم وبعد ماهور که خود درآن سه تار هم می نواخت.کاربا ایرج بسطامی و شکوفایی وی به دست مشکاتیان کار های دلنشین گروه عارف با اساتید بزرگ موسیقی ایران یادگارهای این استاد بزرگ است.عمرش درازبادوزادروزش بر وی ودوستدارانش فرخنده باد.وب سایت پرویز مشکاتیان اینجاست.

پرویزمشکاتیان

پیوست 3:داریوش طلایی سوم خردادماه در اصفهان به تکنوازی خواهدپرداخت.بخوانید.

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386

اردیبهشت...

دمدمه های اردیبهشت، اصفهان چون شاهزاده ی افسون شده ی افسانه است که طلسمش را شکسته اند و آرام آرام از خواب بیدار می شود. شکوفه های به و بادام، رویاهای پرپر شده ی اویند و بید مجنون، معشوقه ای که زلف های خود را بر او افشانده است.

اما بهار جاویدان، در این رنگ ها و نقش های کاشی ها جای دارد؛ بهار منجمد و رمزآلود، چنان که گویی کالبد بنا، مینایی است که روح ایران را در آن حبس کرده اند.

من بار دیگر در برابر این مجموعه ی حیرت انگیز از خود پرسیدم، به چه معنایند این نقش ها و رنگ ها؟ ترکیب ریاضی وار، مجرد، پر از کنایه و ابهام و اشاره و راز که در آن همه چیز به نقش ترجمه شده است: هم دنیای خواب و هم دنیای بیداری، هم ضمیر آگاه و هم ضمیر ناخودآگاه، هم گذشته و هم آینده. چه می خواهند بگویند این بوته ها و خط ها و اسلیمی ها که در هم می پیچند، به هم می پیوندند و باز می شوند و می روند و باز می گردند، مانند رگ های یک بدنِ زنده و سرانجام در نقطه ای گم می شوند؛ بی آن که بتوان ردّ پای آن ها را تا به آخر دنبال کرد.

و تنها جوابی که می یابم، این کلمه است: بهشت؛ این نقش ها و رنگ ها، آرزو و رویای جهانی بهتر را در خود دارند.جهانی شبیه به بهشت که در آن کوشیده شده است تا «ناپیدا کران» در «محدود» جای گیرد و لانه ای برای «نامحدود» جسته شود....

متن فوق برگرفته از کتاب صفیر سیمرغ اثر دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن است.چقدر این توصیف از اصفهان رادوست دارم.مدرسه که می رفتیم اردیبهشت برای بسیاری ازما دانش آموزان اردیجهنم بود.فصل امتحانات بود ودلهره وهراس وتشویش برای درس خواندن.چیزی از زیبایی آن در نمی یافتیم.

بهار زیباییهای خودش را به بهترین وجهی در اردیبهشت اصفهان نشان می دهد.حاشیه زاینده رود بیشه زارهای اطراف شهر مادی نیاصرم پارک جنگلی ناژوان والخ.یک سال هم اردیبهشت را توی مازندران گذراندم.دوره آموزشی خدمت سربازی.درمرکز آموزش مرزن آباد.یادش بخیر .اردیبهشت آنجا هم دیدنی بود ولذتبخش.آنهم بهشتی بود در نوع خود.

دشت لاله های واژگون در اطراف شهرستان خوانسار از دیدنی ترین جاهای اردیبهشت ماه ایران است.

پیوست:

...گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشک ها پرسیدمش:
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

ه.الف.سایه

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

کتاب و خاطرات من!

درآستانه برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بی مناسبت ندیدم چند خاطره تلخ وشیرین اززندگیم درباب کتاب بنویسم!

خاطره 1:چند سال پیش برای خرید کتاب به یکی از کتابفروشیهای بزرگ اصفهان رفته بودم.صاحب کتابفروشی تعریف می کردکه سارقی از طریق انبار کتابفروشی به مغازه مجاور که لوازم آرایشی می فروخته رفته ومقدارزیادی ریمل ورژگونه وپن کیک وکرم وچیزهایی از این قبیل که من اسمشان رادرست بلد نیستم به سرقت برده است.در انبار کتابفروشی مقادیر قابل توجهی کتاب با قیمتهای گزاف موجود بوده این دزدان محترم هیچگونه توجهی به کتابها یی که شاید قیمت هر جلد از آنها به اندازه دهها ریمل بوده نکرده اند وحتی از بسته های کتاب به عنوان نردبان استفاده نموده اند.کتاب به چه درد می خورد؟!رنگ مورا بچسب وماتیک را که حداقل هر جا ببریم از ما می خرند.کی کتاب می خواند؟

خاطره 2: یک روز در خانه مهمان داشتیم واز قضا یک کتاب با قطع جیبی روی میز پذیرایی مانده بود که داشتم آنرا می خواندم.مهمان محترم ما که بانویی بود از اقوام نسبتا نزدیک به اینجانب گفت :این کتابها رااز کجا اشانتیون می گیری؟گفتم کتاب اشانتیونی نیست.این کتاب را2500 تومان خریده ام.چشمهایش از تعجب گرد شد که مگر کتاب اینقدر قیمت دارد؟آنهم به این کوچکی؟فکر می کرد که این کتاب را مجانا به من داده اند یا درب منزل به عنوان هدیه فرستاده اند.گفت :بعدا می توانی آن راببری وبفروشی؟دیدم باید بازبان خودش با اوصحبت کنم.گفتم مثل طلا مزد ساخت بابت آن زیاد می گیرند وفروش کتاب مقرون به صرفه نیست.نگه می دارم.گفت:آهان!!!

خاطره 3:این یکی مربوط به روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب پارسال است.وقتی به چند نفر گفتم که برای بازدید از نمایشگاه کتاب به تهران می روم گفتند :مگر هنوز درس می خوانی؟نکند می خواهی ادامه تحصیل بدهی؟انگار که فقط در دنیا کتابهای درسی وجودداردو بس.اینهمه کتاب رمان وشعر وتاریخ و روانشناسی ونقد ادبی وغیره هم فقط برای دکور است وپشت ویترین!من هم از حرصم گفتم :می خواهم مروری بر روی درسهای مدرسه ودانشگاه داشته باشم. گفتند:خوش به حالت !چه حوصله ای داری!

خاطره 4:روزی به یکی از کتابخانه های عمومی شهر که درآن عضو هستم رفتم و شماره کتاب شرح مثنوی فروزانفر را از برگه دان یادداشت کردم به خانم کتابدار دادم که برایم بیاورد.خانم برگشت وگفت :این شرح مثنوی رانداریم .فقط مثنوی نیکلسون را داریم.منظورش نسخه نیکلسون مثنوی بود .یعنی کسی که شغلش کتابدار بود نمی دانست نسخه نیکلسون خود مثنوی با شرح مثنوی فروزانفر تفاوت دارد.

خاطره 5:وقتی 12 سالم بود عید نوروز کلی عیدی گیرم آمد.در آن زمان مبلغ قابل توجهی بود.همه آن مبلغ را کتاب خریدم.وقتی پدرم از من پرسید عیدی هایت را چکار کردی؟گفتم :کتاب خریده ام!باورش نشد .کوهی از کتابهایی که خریده بودم آوردم ونشانش دادم.از تعجب چشمانش گرد شد.مرابوسید.

خاطره 6:درکودکی برای خرید کتاب برده رقصان از انتشارات کانون پرورش فکری به یک کتابفروشی رفتم.از لابلای کتابهایی که روی هم چیده شده بود یکی را بیرون کشیدم وخریدم که مثلا نو ودست نخورده باشد.وقتی به خانه آمدم دیدم ای دل غافل نصف صفحاتش سفید است.برگشتم به کتابفروشی.تو نگو صاحب مغازه حواسش به من بوده.گفت :پسر جان هرگز روی ظاهر چیزی یا کسی قضاوت نکن.آدمها هم همینجورند .خیلی از آنها زیبا وتمیز هستند ولی باطن کثیفی دارند.همیشه این خاطره را به یاد دارم.

خاطره 7:در مراسمی که برای تجلیل از دکتر محقق استاد ادبیات دانشگاه تهران برگزار شده بود یک دانشجوی آفریقایی رشته زبانشناسی همگانی هم حضور داشت وجزو مدعوینی بود که می خواست در باره دکتر محقق سخنرانی کند.وقتی حرفهایش را به زبان انگلیسی زد وتمام شد ناگهان در تجلیل از آقای محقق این بیت را خواند:

نه محقق بود نه دانشمند

چارپایی براو کتابی چند...

خنده حضار...

پیوست 1:چراغ نمایشگاه چاپ دستی ایران بطور ناگهانی ودر سکوت خاموش شد.خوب شد من رفتم.بخوانید.

پیوست2:کنسرت استاد شجریان به همراه گروه جدیدش در یکی از مشهورترین تالارهای لندن.بخوانید.

پیوست ۳:ایمیلی از گروه جیره کتاب توسط یکی از دوستان برایم ارسال شد که جالب بود.فهرست 220کتابی که قبل از مرگ باید آنها را خواند به همراه نام انتشاراتی آنها .کتابهای خوب در این لیست زیاد بود.بعضی از آنها را خوانده ام وبعضی را نه.امیدوارم عمرم کفاف بدهد بقیه اش را بخوانم.شما هم بینید وبخوانید.تادیرنشده!

خارج ازدستور:

مبادایارب آن روزی که من از چشم یار افتم

که گر از چشم یار افتم زچشم اعتبار افتم

شراب عیش پر درجام می ریزی ومی ترسم

که زود آخر شود این باده ومن در خمار افتم...

وحشی بافقی

 

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   •