تبليغاتX
باستاره ها

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

فرش واژه و شب در آینه ادب پارسی

به توصیه دوستی برنامه فرش واژه را از شبکه اول سیما درروزجمعه ساعت 11 صبح نگاه کردم.یکی از معدود برنامه هایی بود که به دلم نشست.اینکه واژه ای را بر گزینند ودرباره آن داد سخن بدهند می تواند بسیار دلنشین باشد.کلمات دراذهان انسانها می توانند به فرمها وانگیزشهای متفاوتی بینجامند وهر کسی ازظن خود می تواند یار انسان شود ونگرش خویشتن رادرباب یک واژه مطرح کند.اجرای خوب آقای ظابتیان راهم بسیار پسندیدم.باتوجه به زمان اندک برنامه که 50دقیقه است مطالب زیادی را نمی توانستند در آن عنوان کنند.اما در هفته گذشته آیدین آغداشلو رادعوت کرده بودند که کاری بود در خور تامل!این بار واژه شب را برگزیده بودند.ترانه یه شب مهتاب فرهاد راهم پخش کردند که بسیار بجابود.

از شب بسیار می توان گفت ونوشت.این بار با هم به آسمان ادب پارسی پرواز می کنیم.به دور از جنجالهای زندگی!

نیما شب را اینگونه تعبیر می کند:

هست شب

یک شب دمکرده وخاک

رنگ رخ باخته است

باد نوباوه ابراز برکوه

سوی من تاخته است...

آنجا که حافظ می گوید:

معاشران گره اززلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید...

زلف معشوق چنان به شبی سیاه ودر عین حال طولانی نظیر شب یلدا تشبیه می شود که وقتی شب فرا می رسد به درستی سیاهی گیسوان شب را می توان دید.

مفهوم شب باغم نیز ازدیرباز عجین بوده است.چنان که شیخ اجل می گوید:

شبان آهسته می نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هرکه در عالم رسیدآوازپنهانم...

وشاملو آنجا که غمی در باغ در حال ماسیدن است صدای سرفه های مرگ رادرزنجیردستانش می شنود:

شب که می ماسد غمی در باغ

من زراه گوش می پایم

سرفه های مرگ را...

ه.ا.سایه شب هنگام بهار را در آغوش می کشد:

شبی بود وبهاری در من آویخت

چه آتشها چه آتشها برانگیخت

فرو خواندم به گوشش قصه عشق

چو باران بهاری اشک می ریخت...

مهدی سهیلی خطاب به معشوق زمینی خود چنین می گوید:

آمدی باتاب گیسو تا که بیتابم کنی

زلف بریکسو زدی تا غرق مهتابم کنی

آتش از برق نگاهت ریختی برجان من

خواستی تا در میان شعله هاآبم کنی

رفتی از پیشم که دوراز چشم خود تانیمشب

بانوای لای لای گریه ها خوابم کنی...

وباز هم نیما در منظومه افسانه:

یاد می آوری آن خرابه؟

آن شب وجنگل آلیو را

که تو از کهنه ها می شمردی

می زدی بوسه خوبان نورا؟

زان زمانها مرادوست بودی...

دوستان عزیزم!خوانندگان عزیزباستاره ها!از شب برایم بنویسید.هر آنچه دوست دارید.

پیوست1:انتشار داستان زنی که مردش راگم کرد از صادق هدایت به دوزبان فارسی وانگلیسی در آمریکا!همچنین کتاب یکصدسالگی هدایت با گردآوری جهانگیر هدایت!دراینجا بخوانید.

پیوست 2:علی محمد افغانی خالق اثر ماندگار شوهر آهوخانم به نحوه اهدای جایزه کتاب سال ادبیات داستانی اعتراض کرده است.شوهر آهو خانم کتابی است به غایت زیبا در زمینه رمان فارسی.جایزه کتاب سال دوره قبلی چند سال قبل یکبار به روانشاد غزاله علیزاده که البته در آن زمان خودکشی کرده بود ولابد بازماندگانش جایزه را دریافت کردند به خاطر کتاب خانه ادریسیها ویکبار هم به زویا پیرزاد به خاطر کتاب چراغها رامن خاموش می کنم اهدا شد.در سال جاری داستان نویس جوانتری جایزه برد که متاسفانه نامش برایم آشنا نبود.

خبر فوق را در اینجا بخوانید.

خارج از دستور۱:عجب!!!مدونا خواننده پاپ  دوست دارد مثل گاندی و یا مارتین لوتر باشد!!!اینجا بخوانید.

خارج از دستور ۲:سالگرد خاموشی فروغ راپشت سرگذاشتیم.چون در زادروز او مطلب نوشته ام دیگر چیزی نمی نویسم جز این نقل قول از محسن مخملباف که:فروغ خواهر ما بود!!!مطلب کلاغ در باب فروغ مختصر ومفید است وخواندنی.

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

سایه های فقرو سه پیوست!!!

سال1372 درسازمان حمل ونقل وترافیک شهرداری تهران دوره کوتاه مدتی گذراندم تحت عنوان:طراحی هندسی معابر درون شهری!مباحث جالبی بود درزمینه مهندسی ترافیک که درآن زمان به تازگی رونق یافته بود.در سال 1377پس ازپایان خدمت سربازی مدتی رادر طرحهای پژوهشی حمل ونقل وترافیک که با همکاری سازمان برنامه وبودجه وشهرداری انجام می گرفت به کارمشغول شدم.یکی از اهداف این طرحها انجام عملیات میدانی در پنج پل اصلی اصفهان بودکه کار توسط گروههای مختلفی زیر نظر چند مسئول گروه صورت می گرفت.مسئولیت یکی از این گروهها نیز به اینجانب واگذارشد.محل استقرار گروه ما پل بزرگمهربود.هنگام ظهر درچادرهای سفیدرنگ هلال احمر جمع می شدیم وناهاری را که از سوی سازمان برنامه وبودجه برای ما می آوردند صرف می کردیم.جای شماسبزیکی از این روزها غذای ما جوجه کباب بود.وقتی که داخل چادر مشغول غذاخوردن بودم ناگاه سایه هایی از پشت چادر به چشمم خورد که مدام در حرکت بودند.سرکی می کشیدندو می رفتند.به یادنمایشنامه هایی افتادم که با سایه اجرا می شد.شاید هم به یاد هدایت وبوف کوروگفتگوی او باسایه اش!حس کنجکاویم تحریک شد.نگاهی به خارج از چادر انداختم.فقط چند کودک رادیدم که در کنار پل توی پارک در حال بازی کردن بودند.به جای خودم برگشتم وبه غذاخوردن ادامه دادم.باز هم سایه ها آمدند!خدای من!اینها چیست؟!به هرروی غذا راخوردم ودرجایگاه خودم برای کنترل اوضاع ترافیکی مستقرشدم.ولی فکرم توی چادربود.طاقت نیاوردم.به سوی چادربازگشتم.فکر می کنید با چه صحنه ای مواجه شدم؟!درحدود شش یاهفت نفر کودک مشغول خوردن بقایای غذا ها واستخوانهای جوجه کبابهای مابودند!چنان استخوانهاراگاز میزدند ومی جویدند که تو گویی دندانهای این کودکان گرسنه از سنگ است!خشکم زده بود.برای اولین بار چهره کریه فقروگرسنگی رااینچنین از نزدیک می دیدم وحس می کردم.استخوانی در آن ظرفهای یک بار مصرف باقی نماند.همه را خوردند وبعد به بازی مشغول شدند.دلم گرفت.به تعداد کودکان برایشان ساندویچ خریدم.اما با خود گفتم:ای فرهادساده دل! تو می اندیشی که فقر در دنیا باخریدن چند ساندویچ ریشه کن می شود؟!

طبق آمار یونیسف در هر سه ثانیه در دنیا یک کودک می میرد!ازخودم خجالت کشیدم.ازآن روزهایی که نه من که بسیاری از همسالان من کودک بودیم وبه نوع غذاایرادمی گرفتیم یا ته مانده غذایمان رادورمی ریختیم ونه ما کودکان که بسیاری از بزرگترهایمان چنین می کردند ومی کنند.ژست های آدمهای نوکیسه ای که قرار دادن نصف بیشتر غذا رادربشقاب مایه فخر ومباهات وکلاس می دانند!به قول نیچه باید خنده زد براین افکارپوچ!خیلی دلم می خواست می توانستم مرفهین بی درد دنیا را درآنجا جمع کنم و از آنهابپرسم که از دیدن این صحنه چه احساسی به آنها دست می دهد؟باخود شعر شیخ اجل رازمزمه کردم که:

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهندآدمی!

پیوست1:تورکنسرت بزرگ 40نفره کیوان ساکت در آغاز سال جدید.بویژه دراصفهان.خبرآنرا می توانید دراینجا بخوانید.ساکت به عنوان یکی از نوازندگان وآهنگسازان پیشروی موسیقی ملی ایران است.وی در دوآلبوم زیبای دیدار شرق وغرب وشرق اندوه دریچه ای جدید را به روی موسیقی کلاسیک جهان وپیوندآن با موسیقی ایرانی گشوده است.آهنگسازی وی در آلبوم فسانه باصدای زنده یاد ایرج بسطامی به عقیده بنده بی نظیراست.کتابهای آموزشی تار وسه تار کیوان ساکت به جهت بیان ساده وروان وآموزش مرحله به مرحله وبهره گیری از روشهای ابتکاری کیوان ساکت به نظر من اشتیاق هنر جورا برای یادگیری بیشتر می نماید.بویژه در جلد دوم که به مایه دشتی پرداخته است.

کیوان ساکت

پیوست2:شرح وتصاویر تشییع جنازه استادپرویز یاحقی رادراینجاواینجا بخوانید.

پیوست 3:نگران،
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهيل که بر سيبستان ِ حيات ِ من مي‌نگرد
تا از سبزينه‌ی نارس ِ خويش
سُرخ برآيد.
سخت‌گير و آسان‌مهر
در فراز کن که سهيل مي‌زند!
سهيلان ِ من‌اند
ستاره‌گان ِ هماره‌بيدارم،
و دروازه‌های افق
بر نگراني‌شان گشوده است.

احمد شاملو-بيمارستان مهرداد

اسفند ۱۳۷۵

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

استاد پرویزیاحقی خاموش شد

امروز بامداد خوبی راآغاز نکردم.یاهومسنجر را که باز کردم بی اختیار اشکم سرازیرشد.خبر این بود:روزگذشته استاد پرویزیاحقی یکی از آخرین بازمانده های پیشرو درموسیقی ملی ایران واستاد بزرگ عرصه آهنگسازی ایران ونوازنده بی بدیل ویلن خاموش شد.به یاد همه خاطراتم ازسالهای دور باآهنگهای او افتادم.نمی دانم چه بگویم؟!تاریخ موسیقی ایران هرگز کارهای ماندگاروزیبای این استاد ارزشمند رافراموش نخواهد کرد.کیمیا یکی از آخرین آلبومهای اجرا شده توسط او به نظر من از آثار درخشان کارنامه هنری اوست.تا آنجاکه بنده اطلاع دارم وی در طول سالیان اخیر با هیچ شبکه رادیویی یا تلویزیونی ویا مطبوعات مصاحبه ای انجام نداد.کنج عزلت رادر خانه اختیار کرده بود.ویلن دلنواز وی را در ترانه مراببوس به یاددارید؟اگر دفتر نوازندگی تار به دست استاد جلیل شهناز که عمرش دراز باد بسته شد پرویز نیز دفتر ویلن رابست.یادش راگرامی می داریم.

استادپرویزیاحقی

اخبار مربوط به درگذشت وتشییع جنازه این هنرمند ارجمند رامی توانیددراینجا بخوانید.امروزبیش ازاین چیزی برای گفتن ندارم.

پیوست:

فریاد که از عمرجهان هرنفسی رفت

دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت...

ه.ا.سایه

جاودان باشید!

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

سنگها و هنر مفهومی(conceptual art) ودوپیوست!

کوه بانخستین سنگها آغاز می شود

وانسان بانخستین درد...

احمد شاملو

ضلع شمالی زاینده رود حدفاصل پل خواجو تا پل جویی را که طی طریق می کنی چشمت به سنگهایی می افتد تراش داده شده ازجنس گرانیت!شکل سنگها قابل توجه است .به شکل هلال ماه برش داده شده اند.به دعوت شهرداری اصفهان فردی بنام اویس صاحب جواهر که درآلمان زندگی می کند این سنگها رااز کوههای کرکس واقع دراطراف نطنزکنده وپس از کار تراش برروی آنها دراینجاقرارداده است.برخی آنهارا نیمکت می پندارند وبرخی محل قایم موشک بازی کودکان وحتی دوستی به شوخی آنهارا به باقلواهایی گاززده شده تشبیه می کرد!اویس براین عقیده است که سنگها مانند بسیاری ازموجودات دیگرازقدرت حس وادراک برخوردارند!در جایی خواندم که میکل آنژ هم وقتی مجسمه ای را پس از سختی ها وتلاشهای بسیار ساخت نگاهی به آن انداخت وخطاب به آن گفت:حالا دیگر حرف بزن!

            

دراینجا این سوال مطرح است که حال که مسئولین امورشهری چنین همتی کرده اند وچنین هزینه ای بابت کاربرروی این احجام سنگی وبعد استقرار آنهادراین مکان ازبودجه شهرداری متحمل شده اند ومراسم افتتاح واستقرار این احجام رادرکنارزاینده رود اینچنین باشکوه برگزارکرده اند بهتر نمی بود اگرحداقل تابلویی دراین مکان نصب می کردند ومشخصات این احجام را مینوشتند تا رهگذران آنهارا بانیمکت .وباقلوای گاززده وکشتی تایتانیک اشتباه نگیرند؟!

هنر مفهومی:

هنر مفهومی(conseptual art) در چندسال اخیرجای خود را درجامعه هنری ایران پیدا کرده وروز به روز گسترش می یابد.conceptual از واژه concept گرفته شده وبه معنای آن برداشتی است که هر شخص با دید وتصورات خود می تواند از یک اثر هنری داشته باشد.ذهن وحس انسان در این نوع برداشت تاثیر بسزایی دارد.اولین نمایشگاه هنر مفهومی که بازدید نمودم نمایشگاهی بود تحت عنوان باغ ایرانی که دوسال قبل در موزه هنر های معاصر تهران برگزار شد.تاثیر عمیقی در ذهنیت من بر جای گذاشت.فضای نوستالژیک این نمایشگاه وصداهایی که توسط ویدئو پروجکتور در محوطه برخی از گالری ها شنیده می شد انسان را به فضای دیگری می برد.معماری ساختمان موزه هنرهای معاصر تهران به شکلی است که علیرغم اینکه این ساختمان در یکی از نقاط شلوغ شهر تهران یعنی پارک لاله واقع شده وقتی به داخل ساختمان می روی صدای ماشینهای عبوری رانمی شنوی وضمنا همه پنجره ها مشرف به حیاط خلوت است وخیابان رااصلا نمی بینی.ازآن پس به این فکر فرورفتم که هنر مفهومی می تواند در بسیاری از پدیده های طبیعی زندگی انسان ومناظر روزمره نیز قابل مشاهده باشد وبه مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من ...توسط هر فردی برداشت خاصی ازآن منظره ارائه شود.همه ما می توانیم هنر مفهومی را حتی در خانه ویا محل کار خود داشته باشیم.پرداختن به هنرمفهومی آن اندازه که نیاز به یک دید عمیق و تحلیل گرانه نسبت به پدیده های پیرامون دارد شاید نیاز به تبحر حرفه ای دریک هنر خاص نداشته باشد.به یاد می آورم روزی را که در ارتفاعات شهرستان دامنه مشغول عکاسی از کوههای پراز برف آن ناحیه بودم جوانی از بومیان همان محل که صورتی به غایت آفتاب سوخته داشت ومعلوم بود که کشاورز است به نزد من آمد و گفت :از آن تپه روبرو اگر عکس بگیری انگار که غولی بی شاخ ودم به کوهستان پانهاده است!نگاه کردم ودیدم که ای دل غافل!چه صحنه بدیعی!قسمتی از برفهای تپه مذکور آب شده بود وخاک موجود در محل این قسمتها را به شکل جاپاهایی بسیار بزرگ درآورده بود که بین برفها کاملا مشخص بود.اول یک عکس از جوان روستایی گرفتم وبعد از جاپای غول!به هرروی این دید هنرمندانه یک جوان ساده دل روستایی بود با ذهنیت خودش.درآینده بازهم از هنر مفهومی خواهم نوشت.

پیوست 1: سیدنی شلدون رمان نویس بزرگ امریکایی که آثار وی طرفداران زیادی در بین زنان داشت درگذشت.خبر مربوط به آن را می توانیددر اینجابخوانید.

 

پیوست 2:ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد...

برگرفته از کتاب اتاق آبی-زنده یاد سهراب سپهری.

 

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

یادی ازشامپانزه صفه ودوپیوست!!!

پس ازانتشار مطلب من درمورد کوه صفه ووضعیت تاسف بار حیوانات باغ وحش این مکان دوستی قدیمی بامن تماس گرفت که ای فلانی چرااز شامپانزه محبوب و بامزه ای بنام ف... که هفت سال پیش درهمین باغ وحش از سرما جان سپرد چیزی ننوشته ای؟!پرسیدم :مگر ف... مرده است؟!گفت:بلی!گویا درشبی سرد که نگهبانان وکارکنان باغ وحش هم از سرما به داخل اتاقهایشان پناه برده بودند حیوان زبان بسته یخ زده است!امیدوارم ازاین اتفاقات دیگر نیفتد.ف... رابسیاری از مردم اصفهان به ویژه کودکان می شناختند.زیستگاه اصلی او آفریقابود.شامپانزه ای بودبسیار باهوش وبسیارمهربان.با همه بازدید کنندگان دست می داد.وقتی موز می خورد پوست موز را به سطل زباله می انداخت.کاری که شاید بسیاری ازانسانهاانجام ندهند.در همان کوه صفه می توانید ببینید زباله هایی که مردم برروی زمین ریخته اند.ف... یک مربی داشت که برای پرورش او زحمت بسیار کشیده بود.این اسم انسانی را هم مربیش برای وی برگزیده بود.نمی دانم چرا؟!ولی شاید به نوعی می خواسته نظریه تکامل چارلز داروین را منعکس کند!

به هرروی این دوست گرامی لطف کرد وعکسی را که درزمان حیات ف...از او گرفته بود برای من فرستاد.من هم آن راعینا درج کردم.از لطف ایشان بسیار ممنونم.از نوشتن نام کامل ف..معذورم.چون اولا اکثریت مردم باصفای اصفهان نام اورامی دانند وسایرین هم به راحتی می توانند نام او راحدس بزنند.یادش گرامی باد!

شامپانزه باغ وحش صفه

پیوست1:نمایشنامه سووشون اثر سیمین دانشور منتشر می شود.سووشون یکی از آثار ماندگار ادبیات معاصر است.به نظر من هیچیک از آثارسیمین جذابیت وفضاسازی فوق العاده سووشون راندارد.نمایشنامه سووشون نیز چندسال قبل در تهران به روی صحنه برده شد که من افتخارتماشای آن راداشتم.خبر انتشارنمایشنامه سووشون رامی توانیددراینجابخوانید.

پیوست 2:

قلندران طریقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از هنرعاری است!

جاودان باشید!

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم بهمن 1385

آشفته بازارکتاب!

اینجا جمعه بازارکتاب است.هرجمعه خیل عظیمی ازمشتاقان کتاب دانشجویان ومحصلین برای خرید کتابهایی که احیانا نایاب یاکمیاب است ویا برای خرید کتاب زیر قیمت اصلی دربازار به اینجا مراجعه می کنند.این دوهدف معمولا منظوراصلی مشتریانی است که به اینجا می آیند.برخی ازافرادنیز برای فروش کتابهایی که احیانا دیگر به آنهانیازی ندارند ویاحتی نیازدارند ولی اوضاع نامساعد مالی آنها را به فروش کتاب مجبورکرده مراجعه می کنند وچنان کلاه بزرگی برسرآنهامی رود که نگو.باچشمهای خودم دیدم که کتابی را که یکی از دستفروشها به قیمت 1000تومان از یک دانشجوخرید هماجا بهای 8500 تومان را برروی آن درج کرد.گروهی ازمشتاقان کتاب به ویژه کتابهای ادبی ورمان وتاریخ ازاولین ساعات صبح جمعه خودرابه اینجا می رسانند تابلکه کتابی باقیمت نازل هرچنددست دوم یاسوم بتوانند خریداری نمایند.ولیکن زهی خیال باطل!چراکه بسیاری ازکتابها تا دوبرابر حتی گرانترازقیمت اصلی بازار به فروش می رسد.کتابهایی که مجوزانتشارندارند که دیگر هیچ.چنان بهایی برروی آنها نهاده اند که بیاوببین!بوف کور هدایت بااین قطع کم به مبلغ 1700تومان به فروش می رسد!همسایه ها ازاحمد محمود 7000تومان!!و...توخودحدیث مفصل بخوان ازاین مجمل!آیاخرید این کتابهابه این قیمت آنهم باچاپهای افستی تاثیرمنفی درکنترل قیمت کتاب نمی گذارد؟!آیاخرید وفروش کتاب با این قیمتها نوعی خیانت به فرهنگ این مرزوبوم محسوب نمی شود؟ازهمه اینهابدتر رفتار ناشایست بعضی ازفروشندگان کتاب است.در گذشته به یاددارم که اگر کسی به دست فروشی کتاب روی می آورد خودش تا حدودی اهل فرهنگ بود و مطالعه ومعرفت!اما اکنون بسیاری از این فروشندگان از بدحادثه یااز بیکاری به این کارروی آورده اند.اگربخت برگشته ای تقاضای تخفیف ازایشان بکند چنان بالحن چارواداری جواب اورا می دهند که انسان شرمش می شود.البته هستند معدودفروشندگانی که خود اهل کتابند وهنوزمی شود چند کلمه ای با آنان صحبت کرد وبرسرقیمت کتاب کنارآمد.امامتاسفانه اندکند.

                               

بیچاره پدران ومادرانی که برای خرید کتاب جهت فرزندان محصل یادانشجوی خود به اینجا می آیند وناامید بازمی گردند.ای کاش مرجعی در شهرداری می بود که نظارتی برعملکرد این افرادسودجوداشته باشدوای کاش این افراد می فهمیدند که اگر برای مردم خریدن کتاب به قیمت گزاف امکانپذیر بود صدسال سیاه به اینجانمی آمدندواز کتابفروشی ها کتاب موردنظرشان راتهیه می کردند.ای کاش محیطی که می توانست یک محیط کاملا فرهنگی باشد تحت سیطره مشتی دلال سودجوی بازاری مآب قرارنمی گرفت.و...خلاصه ای کاش:

تمام آرزوهای منی کاش

یکی ازآرزوهای توبودم!...

شفیعی کدکنی

پیوست :آخرین مصاحبه استادشجریان را می توانیددراینجابخوانید.

جاودان باشید!

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم بهمن 1385

موسسه خدمات دانشجویی وتصحیح پست پیشین ودوپیوست!

دیروزصبح بطوراتفاقی رادیوی اتومبیل راروشن کردم.مطلب عجیبی شنیدم.موسساتی تحت عنوان موسسه خدمات دانشجویی فعالیت می کنند که کار آنها نوشتن پایان نامه پروپوزال مقالات علمی وتحقیقاتی برای اشخاص حقیقی وحقوقی وفروش آنها است.حداقل مبلغی که بنابه گفته مدیر یکی ازاین موسسات برای نوشتن پایان نامه آنهم دررشته های علوم انسانی دررادیواعلام شد سه میلیون تومان است!جالب اینجاست که اینگونه موسسات مجوز فعالیت هم دارند.به یادچندسال پیش افتادم که به یکی از موسسات انتشاراتی برای عقد قرارداد جهت ترجمه یک کتاب درزمینه معماری مراجعه نمودم ومدیر انتشارات مذکور به من گفت که ترجمه شما به اسم من چاپ می شود وشما فقط حقوق انجام ترجمه رامی گیرید!من که اولین بار بود باچنین چیزی مواجه می شدم پرسیدم اگر در چاپهای بعدی تجدید نظری در ترجمه انجام شد چطور؟گفت:باز هم به اسم من خواهدبود!پرسیدم :اگر این کتاب کاندید جشنواره کتاب سال شد چطور؟گفت:بازهم به اسم من خواهد بود!احساس نفرتی سراپای وجودم رافراگرفت.ازهمانجا بیرون آمدم .درحالی که این جمله از ژان ژاک روسو را باخودم زمزمه می کردم:

هشت سال است که درمیان مردمان درجستجوی یک انسان بوده ام.اکنون خسته ام وبه دنبال هیچ چیز نمی گردم وفانوسم خاموش شده است!

به هرروی خواهش می کنم به من بگویید که افرادی که به این موسسات مراجعه می کنند باچه انگیزه ای به تحصیل روی آورده اند وچگونه حاضرمی شوند چنین پول بادآورده ای را به جیب اینگونه موسسات سرازیر کنند؟!اگر واقعا این کاریک کار منطقی ودرست است مرا توجیه کنید وازطرفی افرادی که برای اینگونه موسسات کار می کنند چگونه حاضر می شوند آنچه را که اندوخته اند بفروشند؟شاید هم من بااین روند کمی بیگانه ام!اینجاست که متوجه می شویم که علم بهتراست یاثروت؟!!!دیگر بااین حساب چه اعتمادی به مقالات مندرج در مجلات علمی وپایان نامه ها وطرحهای تحقیقاتی ویاحتی سمینارهای علمی وارائه دهندگان مقاله وجودخواهدداشت؟!من که سردرنمی آورم.

ازتذکرات بسیار ارزشمند آرشام عزیز در بخش نظرات پست قبلیم بینهایت سپاسگزارم وکاملا به نظرایشان احترام می گذارم.دو اشتباه در پست قبلی من به چشم می خورد که ایشان زحمت کشیده وتصحیح نموده اند.یکی در مورد شیوه نت نویسی استادصبا ودیگری در مورد ردیف نورعلی خان برومندکه عینا نظرایشان راجهت تنویرافکار عمومی دراینجادرج می نمایم.دست آرشام عزیز راازراه دور به گرمی می فشارم.

ضمن تشکر از دوست خوبم فرهاد که کارهای من را دنبال و به خوبی منعکس میکنند .
در مورد این مصاحبه که با من صورت گرفت چند نکته باید بگویم
:
اولا استاد صبا نت را به همان روش صحیح از چپ به راست مینوشتند اما متاسفانه با شیوه نوشتن اشعار زیرنتها از چپ به راست موافق نبودند و بنا بر این شعر را از راست
به چپ مینوشتند و در نتیجه تطبیق شعر و نت به مشکل بر میخورد و استاد وزیری در این رابطه نوشته اند
:
...صبا یکی از بهترین شاگردان من 10 سال پس از من کتابی نوشته که در ان حداقل
تسهیلات را یعنی نوشتن شعر با خط لاتین را رعایت نکرده و در اینجا میتوان به کندی پیشرفت در ایران پی برد
...
نکته دیگر در مو رد شعر و موسیقی ردیف ایرانی
.ردیف اصل موسیقی ما است . و به دلیل حرام شدن در اسلام تنها به کمک تعزیه کمی از آن حفظ شده است. پس جدا کردن شعر از موسیقی ردیف صحیح نیست
.
برای مثال از استاد بهاری پرسیدند چرا هنگام ساز زدن لبانتان حرکت میکند؟گفتند
اشعار ردیف را که میزنم زمزمه میکنم/غرض اینکه فقط هم برای اموزش نیست و در هر سطحی شعر باید باشد.در ضمن ردیف روایت نورعلی برومند شعر ندارد که به ان اشاره کرده اید
.
همین...

آرشام گرامی!بسیارممنونم!

دریاب مراکه بی توبرخاست

چون رودزهررگم فغانی

نی نی چوربابم ازغم تو

یعنی که رگی واستخوانی!

پیوست1:از شنیدن خبر مسرت بخش تقدیم مدال موتزارت ازسوی یونسکو به استاد شجریان بسیار شاد شدم.خبرآن رادراینجا می توانید بخوانید.اینهم تصویر موتزارت با آن چشمان نافذ!

ولفگانگ آمادئوس موتزارت

به قول شاملو:

ای امیرزاده کاشیها

باچشمهای بادامی تلخت...

پیوست2:میرعمادالحسنی خوشنویس بزرگ دوره صفوی هنروجامعه رااینچنین توصیف کرده است:

هنرچه عرضه کنم برجماعتی که زجهل

زبانگ خرنشناسند نطق عیسی را

مرااگرزهنرنیست بهره ای چه عجب؟!

زرنگ خویش نباشد نصیب حنا را.(حنا را باتشدید روی حرف نون بخوانید)

جاودان باشید!

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم بهمن 1385

سازمان تامین اجتمایی!!!وآرشام قادری وفدریکوفلینی و...

چندی پیش برای انجام کاری به یکی ازشهرستانها رفته بودم.لطفانپرسید کجا.چون فعلا نام شهرستان رانمی گویم.شهرستان نسبتا بزرگی است وخود چهار شهر کوچک رانیزتحت پوشش ونفوذ قرارداده است.به ناگاه درکنارسازمان تامین اجتماعی شهرستان مذکور تابلویی نظرم راجلب کرد.برروی تابلویی کاملا رسمی وسازمانی با خط درشت چنان که می بینید نوشته شده بود:سازمان تامین اجتمایی!!!کمی چشمهایم را مالش دادم که ببینم بیدارم یانه؟!!!دیدم که خوشبختانه یامتاسفانه بیدارهستم.بعد فکرکردم که شاید چشمانم ضعیف شده واشتباه می بیند.مثل آن نامه رسانی که در یکی از تئاترهای ارحام صدرروی درب یکی ازمنازل هادیخان نجمی را می خواند:بادمجان تخمی!!!به هرروی جلوی رهگذری را گرفتم ودرمورداین تابلوی ارزشمند!!از وی پرسیدم.پوزخندی زد ورفت.بلافاصله دوربینم راازکیفم بیرون آوردم واین لحظه راشکارکردم که شما هم ببینید.خودتان ببینید ونظربدهید که ازنظر اجتمایییییییییییییی!!! این موضوع چه تاثیری برمردم می تواند داشته باشد بویژه درروحیه کودکان دبستانی که باید درمدرسه املابنویسندویادبگیرند.

                    

                                  بدون شرح!              

دوست واستادعزیزم دکترآرشام قادری کوچک نوازی کردوازتهران نوارمصاحبه اش رادرموردشیوه نوازندگی استاد صبا به انضمام لوح فشرده کنسرت پژوهشی تالاررودکی که توسط خودش اجرا شده بودبرایم فرستاد.انصافا کار عمیق وجالبی بود.اگربتوانم درفرصتی قطعه هایی ازآن رادرباستاره ها قرار خواهم داد.تذکراتی هم درمورد پست یادبوداستادصبا که توسط من نوشته شده بوددادندکه ازایشان ممنونم.ازجمله اینکه در مطلب من به نوازندگی سازپیانوتوسط استادصبااشاره ای نشده بود ودیگراینکه ندیمه ای دردوران کودکی صبادرخانه ایشان بوده که باموسیقی بیگانه نبوده است وبرروی ابوالحسن خان نیزتاثیرگذاشته است.درمصاحبه ایشان هم دونکته قابل تامل شنیدم یکی اینکه استاد صبا با نت نویسی به شیوه ازراست به چپ موافق بوده واین به علت عشق وعلاقه ایشان به خط فارسی بوده است ودیگراینکه به روش آموزش ردیف موسیقی ایرانی ازطریق شعر معتقدبوده است.چیزی که شایدامروزه به آن بهایی داده نمی شود.البته تاآنجاکه بنده اطلاع دارم درردیفهایی مثل ردیف میرزاعبداله واستادکریمی هم ازشعر درآموزش ردیف بهره گرفته شده است.ازطرفی حتی درآموزش ابتدایی موسیقی وبه خصوص آموزش اتودهای تاروسه تار درکتاب هنرستان موسیقی ملی تالیف روح اله خالقی هم در بعضی جاها شعرها ویاسرودهایی به یاری آموزش اتودهاآمده اندکه فکرمی کنم در یادگیری بهتر هنرجو تاثیر شگرفی داشته باشد.اما آنچه که امروزه بیشتر به آن معتقدند این است که تا جای ممکن بتوان شعررااز موسیقی متمایزساخت ودرآموزش ردیف هم شایداین نکته صدق کند.به هرحال بعضی نقطه قوت موسیقی کلاسیک غرب رادر تمایز شعرازموسیقی و عدم لزوم وجود شعر ویا حتی خواننده درکنارآن می دانند.به هرروی بحث علمی وسیعی است.اگرآرشام عزیز این پست را می خواند خوشحال می شوم نظر خود را دربخش نظرات درج کند که همه ازآن بهره ببرند.

پیوست۱:دیروز21ژانویه سالروز تولد فدریکوفلینی نابغه سینمای ایتالیاوجهان بود.شاهکاراوبه نظرمن فیلم جاده است وهمچنین فیلم ساتیرگون که فصل دوزخ کمدی الهی دانته راتوصیف کرده است.جاده نخستین مرحله ورودفلینی به سینمای اندیشه گرابوده است.همسرفلینی خانم جولیتا ماسینا بود.هنگام دریافت جایزه اسکارتوسط فلینی وی ازفرط شوق به شدت می گریست.فلینی اظهارداشت که همه زندگی خودرامدیون جولیتابوده است.چندماه پس ازمرگ فدریکودر31 اکتبر1993 وی نیز به درود حیات گفت.یادهردو آنهاگرامی باد.

این جمله زیبا از فلینی است:

«سینما چیزی نیست جز رؤیا، رؤیایی که هرکدام از ما لحظه‌ای کوتاه پیش از خفتن و لحظه‌ای کوتاه پس از بیدار شدن، مشاهده‌اش می‌کنیم.»

پیوست ۲:

دیشب که گیج وخسته وحیران

ازکارزندگی

درکوچه باغهای غریب شهر

درزیرباران

می خواندم

چندین ترانه عشقی

من خودبه چشم دیدم

هرچندراستی باورنخواهی کرد

که ماه نخشبی ازدامن افق به هوابرخاست.

وچون به خانه رسیدم

دیدم درآینه که نگاهت

اززیرمقنعه پیداست.

مگذارای مقنع مهرام

کاین طفل ماهوارهنربخش

درسینه ام نزاده بمیرد...

شعر ازهمایون کاتوزیان-کتاب بوف کورهدایت

نوشته شده توسط فرهاد در |  لینک ثابت   •