پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
روزهوای پاک وکوه صفه ودوپیوست!
روزبیست ونهم دی ماه به عنوان روزهوای پاک نامگذاری شده است.وقتی صحبت ازهوای پاک می شودبلافاصله درذهن آدمی هوای کوهستان تداعی می شود.همان هوایی که درمناطقی مانند فریدونشهر ودامنه ودالانکوه استشمام می کنیم.چون تصویری که ماازکوهستان درذهن خودداریم تصویر یک هوای پاک است.امافقط دلم می خواهد بامن بیائید تا به ارتفاعات صفه واقع درجنوب اصفهان برویم.جایی که محل تفریح وگردش مردم اصفهان است.متاسفانه بیشترین مقدارآلودگی دراین منطقه به چشم می خورد.ازچشمه که رد می شوی چنان آلودگی هواراحس می کنی که نفست بندمی آید.ازطرفی زباله هاراکه می بینی دلت می سوزد.هرجاکه نگاه می کنی ضایعات وکاغذ وپوست میوه می بینی. ازباغ وحش نپرس که برای آن شیران بی یال ودم واشکم دلم کباب می شودوبحال آن آلودگی که حیوانات زبان بسته درآن غوطه ورند.درجایی شنیدم که ازطرف انجمن حمایت ازحیوانات روزپنجم بهمن راقرار است به عنوان روز ملی حیوانات اعلام کنند.امیدوارم اینگونه انجمنهافکری هم برای این حیوانات دربند گرفتارآمده بنمایند.به قول عزیز نسین :حیوانات رادست کم نگیرید!
این جهان کوه است وفعل ما ندا
سوی ماآیدنداهارا صدا
همه خاطرات خوشی که من ازاین تفریحگاه دلچسب داشته ام درفضایی پاک وزیبابوده است.نزدیکی های قله که می شوی غاری زیبا والبته بسیارکوچک می بینی.چشم آدمی که به این غار می افتد هوس خواندن به سرش می زندآنهم درماهور.به عقیده من درکوه هیچ دستگاهی به اندازه ماهور تاثیرگذارنیست.آن حالت وقار واعتدالی که در ماهور می بینیم انگار که در کوه هم می شناسیم.(بگذریم که یکی ازروزنامه های محلی اصفهان دوروزپیش ازکنسرت استادشجریان درپاریس خبرداده بود واجرای قطعاتی دردستگاه سه گاه و ماهوار!!!البته همین که ننوشته بودماهواره جای شکرش باقی است!!!).به هرروی پژواک صدایت راکه می شنوی انگار که یکی دارد باتو هم آوایی می کند.گفتم:پژواک! این شعر زیبای زنده یاد اخوان ثالث از قصه شهرسنگستان درذهنم آمد که:
غم دل باتوگویم غار
بگوآیامرادیگرامیدرستگاری نیست؟!
صدانالنده پاسخ داد:
...آری نیست...آری نیست...آری نیست...!
ویاسیاوش کسرایی آنجاکه درمنظومه آرش کمانگیر می گوید:
بازبان سنگهای کوه پاسخ می دهد آرش!...
روز هوای پاک راگرامی می داریم وازامروز به پیشوازش می رویم. باشد که به زودی صفه ازاین آلودگی وحشتناک رهایی یابد.
ییوست 1:ازشنیدن خبر اجرای افتخاری استادشجریان وگروهش در تالاریونسکو بسیار خوشحال شدم ومنتظر خبرهای جدید پیرامون این اجرا می مانم.خبرآن را می توانیددراینجا بخوانید.
پیوست 2:استاد داریوش پیرنیاکان که اورابسیاردوست می دارم وحرفهای آموزنده اورادربرنامه آوای ایرانی که دوشنبه شب هاساعت 22 وتکرارآن پنج شنبه هابعدازظهر ساعت 15از شبکه 4 سیماپخش می شود همیشه باجان ودل می شنوم مصاحبه ای به شدت انتقادی داشته با برنامه نیستان شبکه فرهنگ رادیو پیرامون وضعیت موسیقی ایرانی .مصاحبه کاملتری را سایت هنروموسیقی باایشان درج نموده تحت عنوان نقش منفی رادیودرروندموسیقی سنتی ایران که خواندن آن خالی ازلطف نیست.
داریوش پیرنیاکان
دونگاهی که کردمت همه عمر
نرود تاقیامت ازیادم
نگه اولین که دل بردی
نگه آخرین که جان دادم
نرودتاقیامت ازیادم...
شفیعی کدکنی
جاودان باشید!
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
ماشین شیرفروش ومترووخیابان چهارباغ عباسی!
دیروزبرای انجام کاری به یکی ازشهرستانهارفته بودم.ناگهان دریکی ازکوچه های دورافتاده شهر ماشین کارخانه شیر رادیدم که درحال فروش صندوقهای شیربه چندنفر بود.خیلی تعجب کردم.فروش شیر کنارکوچه و آنهم صندوقی؟!!!به چندکوچه آنطرفتررفتم.بدون اغراق یک صف دوکیلومتری شیردرمقابل یک بقالی به چشمم خورد.زن ومرد وکودک وپیرمرد وپیرزن!ازاعماق قلبم لعنتی حواله متصدی ماشین شیر وهمه آنهایی که درآن کوچه ازاوشیرصندوقی می خریدند واحیانا مردبقال اگربا متصدی ماشین شیر تبانی وگاوبندی کرده باشد کردم.خباثت وناجوانمردی تا چه حد؟!
بازگشتم وبه کارخانه شیرشهرستان مذکورتلفن زدم وماجرارا گفتم.فکر می کنید چه جوابی شنیدم؟گفتند:لابد کوچه تنگ بوده وچون ماشین شیربزرگ است توی آن کوچه جانمی گرفته به کوچه گشادتری رفته است!گفتم:بله!کوچه تنگ بوده ولابد عروس هم قشنگ بوده!هرگز نگاههای آن آدمهایی که توی صف شیربرای خریدن یک یا دو عدد شیرایستاده بودند فراموش نمی کنم.واقعا که دریغ!این شعرازادبیات کامیونی درذهنم آمد:
دراین دنیاکه مردانش عصاازکور می دزدند
من ازخوش باوری اینجا محبت آرزو کردم...
وامابالاخره بعدازماهها کشمکش بین سازمان میراث فرهنگی وجمعیتهای زیست محیطی وفرهنگی اصفهان باشهرداری سرانجام طبق رای دادگاه قراربراین شد که متروی اصفهان ازخیابان چهارباغ عباسی عبورنکند وبجای آن ازخیابان شمس آبادی یا خیابان باغ گلدسته عبوربدهند.درطول این مدت عکس العملهای اقشارمختلف مردم بسیار جالب ومتفاوت بود.من خودم پزشک متخصصی رادیدم که به استادفرشچیان بدوبیراه می گفت که چرا باتوسعه تکنولوژی مخالفت کرده وازشورای شهراصفهان خواسته که مترو راازچهازباغ عبورندهند؟!بسیاری ازمردم راهم دیدم که می گفتند:به ما چه مربوط است؟ازهرکجاکه می خواهند عبوربدهند!چه چیزبه ما میرسد؟همت جمعیتهای زیست محیطی اصفهان دراین زمینه بسیار قابل تامل بود.واقعا برای جلوگیری از عبورمتروازچهارباغ زحمت زیادی کشیدند.ولی ازهمه اینها جالبتر اظهارنظر رئیس شورای شهراصفهان بعداز صدور رای دادگاه بود که باحسرت گفته بود :ما اعضای شورای شهر وشخص جناب شهردار دیگر ناچارهستیم که ازرای دادگاه تبعیت کنیم ومترورا ازچهارباغ عبورندهیم!مثل اینکه مجبوربوده اند حتما ازچهارباغ عبوربدهند وحالا دیگر خیلی برایشان ناراحت کننده است!لازم است دراینجا از قاضی پرونده که شنیده ام دررابطه بااین موضوع بسیارمنطقی برخوردکرده است از طرف همه مردم اصفهان حتی آنهایی که برایشان تفاوتی نمی کرد تشکرکنم.خیلی ازاین بابت خوشحالم.چهارباغ نمونه ای زیبا وبارز از یک باغشهراست.باغشهر پدیده ای است در شهرسازی که مبتکرنظریه آن شخصی بنام ابنزر هاوارد بود.تلفیق فضای شهری وفضای سبز وبافت سنتی دراین نظریه مشهوداست.درکتابی خواندم که طرح اولیه خیابان شانزه لیزه پاریس توسط معماری بنام پیرلوتی از خیابان چهارباغ اصفهان گرفته شده است.فکر می کنم همه سنگفرشهای خیابان چهارباغ برای مردم عزیز اصفهان پرازخاطرات تلخ وشیرین است.مادی نیاصرم خیابان زیبای عباس آباد سینماها بلوار وسط چهارباغ عمارت هشت بهشت دست فروشها مراکز خرید اغذیه فروشی ها مدرسه چهارباغ با آن گنبد فیروزه ای زیبایش وبسیاری اززیباییهای دیگر.
چهارباغ عباسی
مدرسه چهارباغ
کلید پایتختی جهان اسلام هم بعداز یک سال به شهر تاشکند ازبکستان سپرده شد.ولی نمی دانم چرا همایشهای مربوط به پایتختی جهان اسلام را بعداز پایان آن برگزار می کنند.خیلی عجیب است ودرخورتامل!
شرح این هجران واین سوز جگر
این زمان بگذارتاوقت دگر...
جاودان باشید!
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385
مجیدانتظامی واجرای برنامه دراصفهان!
به هرروی ازشماچه پنهان ضربان قلبم حین اجرای برنامه بالارفت.بلاتشبیه به یاد خسروپرویزافتادم که گفته بودوقتی باربد می نوازد انگار تمام اعضای بدنم سراپاگوش می شوند.همان حس راداشتم.قطعه دوم بانام روزواقعه راقبلا شنیده بودم.اما چنان مراگرفت که مات ومتحیربرجای ماندم واشک شوق برچشمانم جاری شد.افسوس که اجازه عکسبرداری نمی دادند وگرنه عکسهای مراسم رادروبلاگ درج می کردم.آشنایی من باکارهای انتظامی به سالهاپیش بازمی گردد.همواره براین باوربوده ام که فیلم زیبای ازکرخه تاراین بدون موسیقی متن انتظامی آن تاثیرژرف رانمی داشت.سازتخصصی انتظامی ابوااست.در ازکرخه تاراین صدای آن کاملا مشهوداست.سازی که صدایش واقعا وصف الحال این مصراع است که:
به هوش باش مغنی که این صدای خداست!
ازنظرحقیر موسیقی متن فیلم بوی پیرهن یوسف به کارگردانی حاتمی کیا شاهکاری است درزمینه موسیقی فیلم که به نظرشخصی بنده انتظامی باآن دفترموسیقی فیلم ایران رابسته است.بسیار خاطره دارم از شبهایی که درخلوت وتنهایی خویش این موسیقی دل انگیزراشنیده ام.حتما آن رابشنوید.انتظامی اولین کسی بود که دف را به عنوان یک ساز سنتی وارد ارکستر سمفونیک نمود.چیزی که شاید کسی فکرش راهم نمی کرد.دف وآن هم درارکستر سمفونیک؟!!!وچه زیبا بیزن کامکاردرهردو کار فوق الذکر حق مطلب راادامی کند.دوستان عزیز دف نواز بهترازهرکس دیگری به مشکلات کاربرد سازی چون دف درارکستر سمفونیک واقفند.
مجیدانتظامی
مجیدانتظامی رادوست دارم وکارش را می ستایم.درمورد پدر گرامی اوعزت اله انتظامی بازیگرمقتدرسینمای ایران در فرصت دیگری خواهم نوشت.امیدوارم این ستاره فروزان آسمان موسیقی وعرصه آهنگسازی ایران همچنان پرفروغ بماند.شرح زندگی مجیدانتظامی را می توانیددراینجا بخوانید.
شرح این هجران واین سوز جگر
این زمان بگذارتاوقت دگر...
دوشنبه یازدهم دی 1385
زادروزفروغ نزدیک است!!!
من سردم است و از گوشوارههای ِ صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
جمعه این هفته مصادف با پانزدهم دیماه۱۳۱۳ زادروز فروغ فرخزاد است.زنی تنهادرآستانه فصلی سرد!فروغ در طول دوران عمراندکش یادگارهای بسیارارزشمندی ازخودبجا گذاشت.فیلم خانه سیاه است!درمورد جزامخانه راچندین باردیده ام.تیتراژآغازین فیلم که می گوید:دنیازشتی کم ندارد...همیشه درگوشم طنین انداز است.شعرفروغ چه دردورانی که به شعرکلاسیک می پرداخت وچه بعدازآنکه به شعرنو روی آورداز ماندگارترین آثار زبان فارسی است.شاید یکی از قویترین وماندگارترین اشعار دوره معاصر به نظربنده شعری ازفروغ است درقالب مثنوی با این مطلع:ای شب ازرویای توسنگین شده....نهایت احساس زنانه فروغ دراین شعر قابل درک است.دریغ که فروغ زودازمیان مارفت.اگرمانده بود چه آٍثار نغزی ازخودبرجای می گذاشت.شعرگناه ازمجموعه دیوارراحتمابخوانید.متاسفانه قادربه درج آن دراینجانیستم.مطلع آن چنین است:گنه کردم گناهی پرزلذت...
...
فروغ فرخزاد
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
.پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند.
اولین مجموعۀ شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
" گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
به دامانم دو صد پیرانه بستند
"حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود
قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید.
" وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم"
مجموعه های از کارهای فروغ فرخزاد
مجموعۀ شعر
ـ اسیر ۱۳۳۱
ـ دیوار ۱۳۳٦
ـ عصیان ۱۳۳٨
ـ تولدی دیگر۱۳٤۱
و مجموعۀ نا تمام ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)
در حوزۀ سینما
ـ پیوندفیلم(یک آتش)که در سال ۱۳۴۱ در دوازدهمین جشنوارۀ فیلم های کوتاه و مستند ونیز در ایتالیا شایستۀ دریافت مدال طلا و نشان برنز شد.
ـ بازی در فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران. سفارش موسسۀ ملی کانادا به گلستان فیلم بود.
ـ همکاری در ساختن بخش سوم فیلم ( آب و گرما)
ـ مدیر تهیۀ فیلم مستند ( موج و مرجان و خارا ) به کارگردانی ابراهیم گلستان
ـ مدیر و تهیه و بازی در فیلم نیمه کارۀ ( دریا ) محصول گلستان فیلم
ـ ساختن فیلم مستند ( خانه سیاه است ) از زندگی جذامیان که در زمستان سال ۱۳۴۲ برندۀ جایزۀ بهترین فیلم جشنواره ( اوبرهاوزن ) آلمان شد.
ـ بازی در نمایشنامۀ ( شش شخصیت در جستجوی نویسنده ) اثر لوئیچی پیراندلو در سال
۱۳٤۲
ـ و در سال ۱۳٤٤ از طرف یونسکو فیلمی نیم ساعته و از برناردو برتولوچی فیلمی پانزده دقیقه ای . در رابطه با زندگی فروغ ساخته شد.
دهمین جشنوارۀ فیلم ( اوبرهاوزن ) آلمان جایزۀ بزرگ خود را برای فیلم های مستند به یاد فروغ نام گذاری کرد.
فروغ فرخزاد سرانجام در ۲٤ بهمن سال ۱۳٤٥ به هنگام رانندگی بر اثر تصادف جان سپرد و روز ۲٦ بهمن در گورستان ظهیرالدوله هنگامی که برف می بارید به خاک سپرده شد.
" شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"
یادش همیشه گرامی باد.
جاودان باشید!
شنبه نهم دی 1385
داریوش رفیعی ستاره ای که ازقلم افتاده بود!
یاد داریوش رفیعی راگرامی می دارم.ستاره ای که هرگز درآسمان هنرایران زمین خاموش نخواهدشد.همکاری آهنگ سازان بزرگی چون پرویزیاحقی ومجید وفادار با او گواه این مدعاست.داریوش رفیعی رختخوابش رامستانه دردوم بهمن ماه 1337 درگورستان ظهیرالوله تهران انداخت وبه خواب ابدی فرورفت.
علی تجویدی " می گوید : من و بیژن ترقی ،شاعر با احساس و توانا ،به اتفاق خانواده به خارج از تهران رفته بودیم، در اطراف ورامین ،در دشتی وسیع برای درست کردن غذا آتشی به پاساختیم.غذا پختیم و پس از ساعتی توقف خواستیم حرکت کنیم و برویم ،دیدیم آتش هنوز گرم است و اثرش باقی مانده . من و بیژن ناخودآگاه چند لحظه ای به آتش خیره شدیم . گویی هر دو تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم . من گفتم : بیژن ما داریم می رویم ولی آتشی که درست کردیم از ما به جا مانده و بیژن ترقی بلافاصله گفت : آتشی ز کاروان جدا مانده ، این نشان ز کاروان به جا مانده . و همانجا هردویمان تحت تاثیر احساسی مشترک به زمزمه پرداختیم . بیژن ،شعری را که در حال تولد بود زمزمه می کرد و من با آهنگی که در درونم شور و هیجانی به وجود آورده بود گرم شده بودم .بیژن وقتی از زبان آتش گفت : من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم بر جا ماندم، در این وقت تقریبا" هر دوی ما دانستیم که ترانه و آهنگ جدیدی دارد ساخته می شود و ساخته شد ... از رادیو پخش شد و به میان مردم رفت
.روزی که
داریوش رفیعی مرحوم شد ما به تشییع جنازه رفتیم . در ظهیرالدوله حدود ۳۰۰/۴۰۰ نفری جمع شده بودند . وقتی کار تدفین تمام شد و می خواستیم برگردیم ،یک دفعه مرحوم " حسین تهرانی " که خیلی متاثر شده بود دو تا سنگ به دستش گرفت و با صدای بلند ترجیع بند این ترانه را در میان جمعیت خواند :من هم ای یاران تنها ماندم ، آتشی بودم بر جا ماندم ، با این گرمی جان ، در ره مانده حیران ، این غم
خود به کجا ببرم. و جمعیت هم با او هم آوا شدند و خواندند . حالت عجیبی پیش آمده بود و همه می گریستند .جاودان باشید!
جمعه هشتم دی 1385
بازنگار-بسطامی-جواب آواز وبیضائی!!!
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تاخون شیرشد!
قبل ازهرچیزلازم می دانم ازمدیریت محترم سایت وزین بازنگار(خانه وبلاگهای فارسی زبان)به جهت درج وبلاگ حقیردر فهرست وبلاگهای سایت کمال تشکرراداشته باشم وزحمات این دوستان راارج بنهم.وبلاگ باستاره ها به فهرست وبلاگهای بازنگارپیوست تا درکهکشان راه شیری باستارگان بیشتری ذرارتباط باشد.
سالگردزلزله بم راپشت سرگذاشتیم ویادعزیزان ازدست رفته دراین زلزله .کودکان بمی ومردم خوب ومهربان بم که جان خودرادراین حادثه ازدست دادند.یادایرج بسطامی نازنین خواننده چپ کوک تاریخ موسیقی معاصر ایران.سال 1370 رابه یاد می آورم وکنسرت گروه عارف به خوانندگی او وبه سرپرستی استادمشکاتیان.ایرج درآن زمان تازه گل کرده بود.باچه شوروحالی یک خانه پرزمستان رامی خواند.راست پنجگاه رابرگزیده بودکه بسیار دستگاه پیچیده ای است وبه گمان بنده به علت یکسان بودن گام آن باماهورمی تواندناخودآگاه شنونده رابه سمت ماهور بکشاند.ولی ایرج بسطامی با چه مهارتی حق راست پنجگاه رااداکرد.درسال 1375 درکنسرت گروه عارف در تالاروحدت باز اورادیدم.برای اولین باروطن من را می خواندوباچه سوزی!به قول استاد مشکاتیان انگار خودپیش بینی کرده بود که ازقول بهار می گفت:
درداودریغا که چنان گشتی بی برگ
کزبافته خویش نداری کفن من!
خاطره شیرینی دارم ازآن کنسرت.درآن زمان بلیط کنسرت تمام شده بود ومن هم به شدت ناراحت بودم که نمی توانم کنسرت گروه عارف راببینم.درحالی که دیگرناامیدشده بودم صدایی بالهجه اصفهانی شنیدم که درکوچه تالاروحدت باشخصی صحبت می کرد ومی گفت :من اصش (اصلا)یه بیلیطی (بلیط) اضافی بیشترندارم.به نزدصاحب صدارفتم وبه ایشان گفتم: من همشهریدونم!اون یه بیلیطا به من میدین؟گفت :بله!ومبلغ بلیط را به وی پرداخت کردم.ازشماچه پنهان کمی ترسیدم واحتمال دادم که بلیط اعتبارنداشته باشد.بطوری که آن شخص متوجه تردید من شدوبلافاصبله گفت:پسرم!نگران نباش.درسس!(درست است).به هرروی به داخل تالاررفتم.اولین برنامه را مجری اعلام کرد.گروه نوازی تنبک به سرپرستی استادجمشیدمحبی!که استادجمشیدمحبی کسی نبود جزهمان کسی که بلیط رابه من فروخته بود.عرق شرم برپیشانیم نشست.بعدازپایان کنسرت بیرون ازتالارایستادم تا ازاوتشکرکنم.ازدورمرادید وباصدای بلند گقت:آقا!شوما بالاخره رفتی تو؟بیلیطیدونا اسدن؟!!!گفتم :بله!استاد.دمدون گرم.ببخشین که شومارابه جانیوردم!

پرويز مشكاتيان كه در آن سال ها در گروه چاووش بود، مى گويد: «اولين بار بسطامى را در خانه شجريان ديدم. در آن زمان ما چاووش را داشتيم. به خاطر شرايط اجتماعى آن زمان به خواننده هاى بيشترى با صداهاى متفاوت نياز داشتيم. من پشت در كلاس شجريان نشسته بودم تا هنرجو ها مرا نبينند. از آنجا بود كه از صداى بسطامى خيلى خوشم آمد. ايشان صداى خوبى داشتند و مثل همه آدم هاى كوير نشين آدم خيلى مهربان و خوبى بود، بعد از كلاس مدتى با او صحبت كردم تا با نقطه نظراتش راجع به هنر و آواز و انگيزه خواندش آشنا شوم. ولى آنقدر ساده يافتم اش كه مصمم شدم تا با او يك سالى در مورد قضاياى پيرامونى سواى موسيقى به گپ و گفت وگو بنشينم...»
چهار سال بعد اين همكارى به ثمر نشست. مشكاتيان افشارى مركب را ساخت و بسطامى در اوج آمادگى آن را اجرا كرد. قرار بود كه اين برنامه پنج شب در تالار رودكى اجرا شود اما به علت استقبال گسترده مردم اجرا دو شب ديگر تمديد شد. بعد از آن نوار افشارى مركب به بازار آمد. صداى بسطامى با استقبال مردم روبه رو شده بود. گروه عارف به سرپرستى پرويز مشكاتيان و آواز بسطامى براى اجراى كنسرت به اروپا رفت. در آن زمان بسطامى حدود ۳۳ سال داشت و اجراى اين كنسرت ها شروعى براى موفقيت هاى بعدى او به شمار مى آمد.مژده بهار، افق مهر، وطن من ساخته مشكاتيان بر روى شعر ملك الشعراى بهار از كارهاى ديگر ايرج بسطامى به شمار مى آيد.
ايرج بسطامى در اوج فعاليت هنرى خود با مرگ برادر روبه رو مى شود و از اين رو براى سرپرستى خانواده برادرش به بم بازمى گردد. بسطامى علاقه زيادى به برادر از دست رفته اش داشت. زمانى كه او براى تحصيل آواز به تهران آمده بود برادر مخارج زندگى او را تقبل كرده بود و اين بار نوبت بسطامى بود كه به بازماندگان برادرش اداى دين كند. بسطامى در بم و كرمان به دور از جنجال هاى هنرى مركز به تدريس آواز مشغول شد تا اينكه در حادثه زلزله ۵ دى ماه ۸۲ در شهر بم و زير آوار جان باخت و دوباره در مركز توجه عالم هنر قرار گرفت!!!دریغ!
کاشکی صاحب هنررازندگان مرده دوست
درزمان زنده بودن مرده می پنداشتند
روزچهارشنبه ششم دی ماه در تالارفارابی دانشگاه هنرتهران جلسه سمینار یکی ازدانشجویان کارشناسی ارشد موسیقی درباب جواب آوازبرگذار شد.افتخارشرکت دراین برنامه نصیب حقیرشد ولحظاتی رادرخدمت استادمجیددرخشانی به سربردم.موضوع سمینارانواع جواب آوازهادرموسیقی ملی ایران بود که مبحث تازه وجالبی بود.اجرای کنسرتی هم درکناربرنامه بود که با عودنوازی آقای بالنده همراه بود وبسیاردلنشین.جای همه دوستان خالی بود.نکته جالب دراین برنامه تقسیم بندی جواب آوازها به سه نوع کلاسیک بینابینی وجدید بود که برایم تازگی داشت.
استادمجیددرخشانی
پنجم دی ماه زادروزبهرام بیضائی راپشت سرگذاشتیم.بزرگ کارگردان وفیلنمنامه نویس سینما وتئاترایران.فیلمهای مسافران سگ کشی وباشوغریبه کوچک بیضائی ازماندگارترین آثارسینمای ایران هستند.فیلنمنامه های پرده نئی دیباچه نوین شاهنامه پرده خوانی عیارتنها درعرصه فیلنامه نویسی به نظرحقیرحرف اول رامی زنند.
![]() |
|
بهرام بیضایی متولد پنجم دی ماه سال 1317 در تهران و دارای تحصیلات ناتمام در رشته ادبیات ازدانشگاه تهران می باشد.
فعالیت نوشتاری را از سال 1338 با نوشتن نقد، تحقیق و مطالب پراکنده درباره تئاتر و سینما در نشریات علم و زندگی، هنر و سینما، گاهنامه ی آرش، مجله موسیقی، کیهان ماه، ماهنامه ی ستاره ی سینما، ویژه ی سینما و تئاتر، کتاب چراغ و ... آغاز کرد که تا سال 1361 ادامه داشت. تحقیقات ارائه شده توسط وی پس از گذشت نزدیک به چهل سال، هنوز از معدود آثار چاپ شده در زمینه های مذکور به شمار می آیند. وی در کنار این تحقیقات، از همان سال ها نمایشنامه نویسی را شروع کرد، که بسیاری از آنها طی سال های بعد علاوه بر کارگردانی توسط خودش، توسط دیگران به روی صحنه برده شد.عمرش درازباد.
.
سه شنبه پنجم دی 1385
درگذشت زرتشت وزادروز مسیح!
همزمانی میلاد ودرگذشت دو پیامبر بزرگ قابل تامل است.دیروز چهارم دی ماه زادروز مسیح پیام آورمهر ودوستی بود وامروزپنجم دی ماه درگذشت اشوزرتشت پیامبرایرانی.
اشوزرتشت درسده ششم یا به روایتی هیجدهم پیش ازمیلاد درسن 77 سالگی بدست فردی بنام برادریش کشته شد.شرح کامل زندگی زرتشت را می توانید درکتاب اسطوره زندگی زرتشت اثر ژاله آموزگارواحمدتفضلی نشر چشمه بخوانید.
اشوزرتشت
مسیح مرا به یاد دوران کودکیم وفیلم عیسی بن مریم می اندازد.یادش بخیر در حدود 9 سالگی این فیلم رادرسینما دیدم وبسیاردوست داشتم .چقدرشخصیت مسیح مظلوم بود ودوست داشتنی.فیلم مصائب مسیح هم بسیارتامل برانگیزبود.روزی نقدی مفصل درباره آن خواهم نوشت.زادروزش گرامی باد.
مسیح
دوشنبه چهارم دی 1385
برنامه رادیویی دکترآرشام قادری به یادبوداستادصبا!
درکمال مسرت باخبرشدم که دوست واستادعزیزم دکترآرشام قادری نوازنده ومدرس برجسته تاروسه تار درروزپنجشنبه این هفته یعنی هفتم دی ماه درساعت 7 الی 8.30 شب درشبکه رادیویی فرهنگ دربرنامه ویژه ای به مناسبت بزرگداشت استادابوالحسن خان صبا که 29 آذرماه مصادف باسالروزدرگذشت ایشان بود به نواختن ساز وبحث پیرامون شیوه نوازندگی استاد صبا می پردازد.بسیارخوشحالم که صدای یکی ازبهترین دوستان واستادعزیزم راکه اکنون ازاودورهستم دررادیومی شنوم.شخصیت علمی واخلاقی صبا به گونه ای بود که شایدیکی ازبهترین انتخابهای صداوسیما برای بحث درباره وی کسی جزآرشام نمی توانست باشد.قبلا ازاستادقادری دراین وبلاگ درمطالب آبانماه نوشته ام.به یاد می آورم آهنگ زیبای زردملیجه(به سکون دال بخوانیدنه با کسره به معنای گنجشک زرددرزبان گیلکی)درمایه دشتی ساخته استادصباراکه ازاو آموختم وشایدیکی اززیباترین ملودی هایی بودکه درطول دوران عمرم شنیده بودم.آرشام یکی ازاساتیدی است که به حق درحیطه آموزش موسیقی شیوه بزرگانی چون صبارادنبال می کند ودراین راه به قول سهراب سپهری چه خون تازه محزونی رادرعروق الحان موسیقی ملی ایران جاری می سازد.ازاستاد بزرگوار جناب آقای دکترساسان سپنتا که خوداز شاگردان برجسته استادصبا بوده اند شنیدم که آرشام را به بهترین بیان می ستودند.پس ازکوچ آرشام ازاصفهان شاگردان اوبه نزدهراستاددیگری که برای ادامه راه رفتندآنچه درآرشام دیده بودنددیگرندیدند!آن شیوه آموزش وآن اخلاق انسانی که درآرشام بوددردیگران می جستند وکمترمی یافتند.ولی درعوض همه جاگل می کردند.وقتی نظم و انضباط وشیوه علمی نوازندگی این هنرجویان هویدا می شد همه می گفتند:شاگردآرشام بوده است!تلمذ نزد استادقادری به منزله مهرتاییدبربسیاری ازچیزهابود ویک افتخار.این افتخارمدتی نیز نصیب بنده شد.دست وی راازراه دور می فشارم وبرای شنیدن برنامه اوتاروزپنجشنبه روزشماری می کنم.همه شماعزیزان را به شنیدن برنامه مذکوردعوت می کنم.
استادآرشام قادری
این هم شرح مجملی اززندگی استادصبا:
استاد ابوالحسن صبا موسیقیدان نامدار ایران زمین 29 آذر ماه سال 1336 خورشیدی مطابق با 19 دسامبر سال 1957 درگذشت .
ابوالحسن صبا در سال 1281 در خانواده ای اهل هنر و ادبیات در خانه اجدادی اش واقع در خیابان ظهیرالسلام به دنیا آمده بود . پدرش دکترابوالقاسم کمال السلطنه فرزند جعفرخان حکیم باشی معروف به صدرالحکماء و ازنوادگان فتحعلی خان صبا، ملک الشعرای دربار قاجار، بود. وی در نواختن سه تار تبحر داشت. ابوالحسن صبا از سه سالگی آموختن سه تار را نزد پدر آغاز کرد. او تحصیلات مقدماتی را در مدرسه علمیه و سپس در کالج آمریکایی به پایان رسانید و به زبان و ادبیات فارسی و انگلیسی تسلط یافت .
استاد صبا مدرس هنرستان موسیقی ایران در همه رشته های موسیقی ، دارای مهارت و نبوغ شگفت آوری بود . او یک موسیقی شناس برجسته بود و روی موسیقی ملی و محلی ــ قدیم و جدید ــ ایران کار کرد . استاد نوازنده ویولون ، سه تار و سنتور بودند و آهنگساز ، ردیف دان، محقق و نویسنده برجسته ای به شمار می آمدند.
استاد صبا مقدمات کار جمع آوری ترانه های محلی ایران را فراهم ساخته بود که عمر پربارش به پایان رسید و پس از او کسی دیگر این کار را دنبال نکرد و میهن ما از معدود کشورهای جهان است که ترانه های محلی آن که پاره ای قدمت چند صد ساله دارند جمع آوری نشده اند و بعضی از آنها در شرف انقراض و از یاد رفتن هستند و این میراث ملی از دست خواهد رفت . استاد صبا در عین حال یک پژوهشگر بزرگ در علم و هنر موسیقی بود و تحقیقات فراوان از او باقی مانده است.
ابوالحسن در سال 1308 به مدیریت مدرسه صنایع ظریفه رشت منصوب شد و نزدیک به سه هزار تن را موسیقی آموخت . صبا از کودکی در نواختن انواع سازهای اصیل ایرانی مهارت داشت، اما شگفتی هنر او را باید از زمان تأسیس مدرسه عالی موسیقی دانست که در سال 1302 به همت استاد علی نقی وزیری در تهران آغاز به کار کرد. تأسیس این مدرسه میدانی برای عرضه مهارت و نبوغ او بود.
صبا از شاگردان میرزا عبدالله ، درویش خان، حاج خان ضرب گیر ، اکبر خان فلوتی ، استاد عباس (سازگر) ، علی اکبر شاهی ، حسین خان هنگ آفرین ، حسین اسماعیل زاده و علی نقی وزیری و... بود . او احیا کننده روش صحیح و قدیمی سه تار نوازی و عضو انجمن و ارکستر هنرستان موسیقی ملی و ارکسترهای رادیو بود . وی همچنین از اولین سازندگان قطعات نوین(غیر ردیفی) در عصر تجدد موسیقی ایرانی به حساب می آمد .
آثار به یادگار مانده از اوعبارت اند از : سه دوره صفحه گرامافون همراه ارکستر مدرسه عالی موسیقی( وزیری، روح انگیز، معروفی، برومند، بدیع زاده، محجوبی و...) و تعدادی نوارهای رادیویی در برنامه " گل های جاویدان " . او هچنین چندین کتاب از خود به یادگار نهاده است که از میان آنها می توان به ردیف مجلس برای ویولون (3 جلد)، ردیف مجلس برای سنتور (4 جلد)، ردیف مجلس برای تار و سه تار (1 جلد)، آثار خصوصی و نت های چاپ نشده (در دست تدوین ، به کوشش ایرج گلشن ابراهیمی) و تعدادی یادداشت و مقاله و اظهار نظر در کتاب " موسیقی نامه" اشاره کرد .
از آثار انتخابی این هنرمند بزرگ می توان به ؛ تکنوازی ویولون در صفحات مدرسه عالی موسیقی ، زنگ شتر ، ابوعطا وحجاز . تکنوازی های خصوصی : ً نوا ً ، ً دشتی ً ، سه گاه ً ، ً بیات اصفهان ً (همراه حسین تهرانی ) . همنوازی های ً سه گاه ً ( با رضا قلی میرزا ظلی ) و ً ساقی نامه اصفهان ً ( با ملکه برومند) اشاره نمود .
شاگردان برگزیده استاد ابوالحسن صبا عبارت اند از: علی تجویدی ، حبیب الله بدیعی ، رحمت الله بدیعی ، مهدی خالدی ، مهدی مفتاح ، امیر همایون خرم و لطف الله مفخم پایان (ویولون)، حسین ملک ، منوچهر جهانبگلو و فرامرز پایور (سنتور)، بهره گرفته ها: حسین تهرانی (تمبک)، حسین ملک و ابراهیم قنبری (سازگری)، ملکه برومند ( آواز) و ... سید حسن کسایی.
استادابوالحسن خان صبا
جاودان باشید!
یکشنبه سوم دی 1385
کورتاسار - مارکز وشیون فومنی!!!
درهفته گذشته درکافه تریایی درتهران جای همه دوستان خالی به صرف قهوه ای پرداختم درفضایی کاملا آرام ودلنشین!باصندلی های لهستانی ومیزهای چوبی بلند قدیمی.کافه متعلق به یک زوج جوان بودوهردواهل دل واهل فرهنگ.فضای آن را بینهایت دوست داشتم.ولی چیزی که بیش از همه توجهم راجلب کرد جمله ای دربالای منوی نوشیدنی های کافه بودکه خیلی تاثیرگذاربود.خواستم لذت خواندن آن راباشماقسمت کنم .این جمله درمورد قهوه بوداز خولیوکورتاسارنویسنده بزرگ آرژانتینی بدین مضمون:
فنجان قهوه که ازدهانی به دهان دیگر می رودمی چرخدوانسان می تواند درآن آثاربرجای مانده ازخویشتن فردی راببیندکه ساعتی پیش درکافه بوده است وبه خویشتن شخصی بیندیشدکه ساعتی بعدبه کافه خواهدآمد.این همه درفاصله میان آتش زدن ودودکردن دوسیگاراتفاق می افتد.
جالب بود نه؟فقط ای کاش سیگارنمی کشید!!!
کورتاسار
واماباخبرشدم که درنیمه دوم فروردین ماه سال آینده گابریل گارسیامارکزبه ایران می آید.بسیارخبرجالبی بود.باخواندن کتاب صدسال تنهایی وبعد هم ژنرال درهزارتوی خود باوی آشنا شدم.کتاب سفرخوش آقای رئیس جمهورازوی نیزبرایم جالب وخواندنی بود.حال سفراین نویسنده کلمبیایی به ایران می تواند نقطه عطفی درتاریخ ادبیات داستانی ایران وغرب باشد.شرح کامل خبررامی توانیددراینجابخوانید.امیدوارم که بتوانم درسمیناراودرتهران شرکت کنم.
گارسیامارکز
سوم دی ماه سالروزتولد زنده یادشیون فومنی شاعردوزبانه خطه شمال است.اوشعرش را به دوزبان گیلکی وفارسی می سرود.معانی بسیاربدیع وزیبایی در اشعارگیلکی وی به چشم می خورد وبااینکه من بازبان گیلکی أشنایی ندارم ولی حتی پس ازترجمه شعروی به فارسی اثردلپذیرمعنایی شعرفومن به روشنی برایم قابل درک است.وب سایت اختصاصی شیون فومنی را میتوانیددراینجاببینید.
شیون فومنی
جاودان باشید!




