پنجشنبه سی ام آذر 1385
یلدادرآینه ادب پارسی!
گرد آمدیم:
شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست
سیاوش کسرایی

فرارسیدن شب یلدا را به همه شماعزیزان تبریک عرض می کنم وآرزو می کنم که دراین شب بسیار به شما خوش بگذرد.ازاشعارشعرای مشهورچندبیتی رادرمورد یلدا به شما تقدیم می کنم .امیدوارم که مورد توجه شما قرار بگیرد.
در ادبیات کلاسیک پارسی برخی شاعران به رابطه تولد مسیح و یلدا توجه کرده اند ، از جمله، امیر معزی چنین سروده است:
ایزد دادار مهر و کین تو گویی
از شب قدر آفرید و از شب یلدا
زان که به مهرت بود تقرب مومن
زان که به کینت بود تفاخر ترسا
همین شاعر در بیت دیگری چنین به شب یلدا اشاره کرده است:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا
سنایی نیز در باره ارتباط شب یلدا با تولد مسیح، چنین سروده است:
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
در ادبیات پارسی، شب یلدا کنایه از سیاهی و درازی گیسوان معشوقه، و هم چنین، استعاره ای بر بلندی و سیاهی شب دراز هجران و حرمان و جدایی بوده است. چند بیت شعر از چند شاعر پارسی گوی در باره شب یلدا در اینجا به عنوان نمونه هایی از تجلی شب یلدا در آینه شعر و ادبیات پارسی آورده ام:
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
گویی از روی قیامت شب یلدا برخاست - سعدی
نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست
شب فراق تو هر شب که هست یلداییست - سعدی
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود – سعدی
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید - حافظ
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم تو را طرفه خواب ها - صائب
همه شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بیند - خاقانی
هست چون صبح آشکارا کاین صبوحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من - خاقانی
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا – ناصر خسرو
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا – مسعود سعد
شاهی که هول و کینه او بر عدوی ملک
تابنده روز را شب یلدا همی کند – مسعود سعد
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند – منوچهری
روز پهلوی شب یلدا زند
خویش را امروز بر فردا زند – اقبال لاهوری
اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع
با شب یلدا درآویزم چو شمع – اقبال لاهوری
چشم جان را سرمه اش اعمی کند
روز روشن را شب یلدا کند – اقبال لاهوری
جاودان باشید!
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
خاطره نویسی وکلاغ!!!
خاطره نویسی شیوه ای جالب درنقل تجربیات زندگی است که بیان هنرمندانه آن می تواند تاثیری عمیق درجان ودل خواننده برجای گذارد.چه بسیارخاطراتی که می تواندتجارب آموزنده ای را به خواننده منتقل نماید وچه لذتی که ازخواندن برخی ازخاطرات به انسان دست می دهد.دراین رابطه دوکتاب درطول دوران زندگیم تاثیری ژرف در من ایجادنمودند.یکی کتاب ۳جلدی روزهااثراستادبزرگ دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن ودیگری کتاب خاطرات یک مترجم اثر زنده یادمحمدقاضی مترجم بزرگ معاصروبه قول خودش زوربای ایرانی.
وامادرحیطه وبلاگ نویسی هستند انسانهای گمنامی که با ثبت خاطرات زندگی خوددریچه جدیدی را به روی خواننده باز می کنند.دوست گرامی بنده وبانوی فرهیخته سرکارخانم زریندخت که ازخوانندگان خوب وبلاگ بنده هستند درزمره این افراداست. خاطراتی که ایشان ازسالهای دور ودوران کودکی خود درروستا به رشته تحریر درآورده ازچنان فضاسازی قوی و قابل تجسمی برخورداراست که بی اختیارانسان را درحال وهوای آن دوران قرار می دهد.گویی که همه شخصیتهای خاطرات قدیمی وی جان می گیرندودربرابردیدگان ما می ایستند.چنان که گویی شما زریندخت 8ساله ای را میبینید درروستایی سرسبز جایی نظیرفونتامارای اینیاتسیوسیلونه!زریندخت وبلاگ خودراکلاغ نامیده است وبراین باوراست که کلاغ آن موجودسیاه شومی که برخی ازمادرذهن مجسم می کنیم نیست.شایدتصویری درست برعکس آن چیزی که دکترخانلری درشعرزیبای عقاب توصیف نموده است.امیدوارم نگارش این خاطرات شیرین همچنان ادامه یابد چرا که زندگی ماشین زده ما تشنه بازگشت به روح سبزوباصفای قدیمی خویشتن است.شایداگر چارلی چاپلین زنده بودومی خواست فیلم عصرجدیددیگری بازی کندنمی دانست که ازکجاشروع کند و چه بگویدبه زندگی ماشینی امروز!!!
کلاغها
باهم خاطرات زریندخت رادراینجا می خوانیم .امید که قلم زرین این ستاره عرصه خاطره نویسی همچنان پایداربماند ونور طراوت وتازگی را برزندگی گذشتگان ما بیش ازپیش بتاباند.
جاودان باشید!
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
به تماشای آبهای سپید!
درخبرهاخواندم که آلبوم به تماشای آبهای سپید کارمشترک استاد حسین علیزاده وژیوان گاسپاریان ونوازندگان ایرانی وارمنی نامزدجایزه بین المللی گرمی یعنی معتبرترین جایزه جهانی موسیقی ویابه عبارتی اسکارموسیقی جهان شده است.بینهایت ذوق زده شدم.چون این آلبوم رابسیاردوست دارم وهمچنین استادعلیزاده را.با علیزاده از آلبوم نینوا آشناشدم وروز به روز بیشتر از پیش با کاروی انس گرفتم.آلبوم کنسرت همایون وپایکوبی او هردوبه نظر من بسیار عمیق ودرخورتامل است.همچنین کارزیبای او درکنسرت همنوابابم به همراه استادشجریان.ازمیان موسیقی فیلمهای ساخت اوگبه رابسیاردوست دارم.
استادحسین علیزاده

به تماشای آبهای سپید اثری است منحصر به فرد.توضیحات کامل پیرامون این اثر را می توانید دراینجاویااینجا وهمچنین خبر نامزدی این اثربرای جایزه گرمی را دراینجا بخوانید.اگرتابحال این آلبوم را گوش نکرده اید همین امروز به شنیدن آن اقدام کنید.
جاودان باشید!

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
زادروز بامداد!
۲۱ آذرماه۱۳۰۴ رادمردی زاده شد که ترجیح می داد شعرش شیپورباشد نه لالایی!وشعرش یکسره خود زنده گی باشد نه چیز دیگر.با ترجمه شازده کوچولو ی اگزوپری وبعد مرگ کسب وکار من است از روبر مرل ازاو آغاز کردم وبعد به اشعارش روی آوردم وشنیدن ترجمه های او ازاشعارمارگوت بیکل.چقدرتاثیرگذار وزیبا!یادش گرامی باد.
معلمی داشتیم درکلاس دوم دبیرستان.هرگاه نام شاملو را می شنوید دشنام می داد.روزی یکی ازهمکلاسی ها شعر مرگ نازلی را با خطی خوش برای او نوشت ولی نام شاعررا ننوشت وتاریخچه ای از نازلی یعنی وارطان سالاخانیان برای معلم تعریف کرد.معلم چنان به وجد آمد که گفت من دست این شاعررا می بوسم .وهمکلاسمان به وی گفت این شاعر همان شاملو است که به او دشنام می دادید!یادش بخیر.
احمد شاملو
احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره کودکي را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
آموزشهاي دبستاني را در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد، و بخشي از دوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران گذراند. در سال ۱۳۳۱ به همراه پدرش، که براي سروسامان دادن تشکيلات از هم پاشيده ژاندارمري به گرگان و ترکمن صحرا انتقال يافته بود، به آنجا مي رود و همزمان با تحصيل در فعاليتهاي سياسي مناطق شمال شرکت مي کند.
وي به خاطر طرفداري از آلمانها و ضديت با متفقين، در تهران دستگير مي شود و به زندان شوروي ها در رشت منتقل ميشود. پس از آزادي از زندان به همراه خانواده به رضائيه مي رود و کلاس چهارم دبيرستان را در آنجا سپري مي کند و پس از بازگشت به تهران، براي هميشه تحصيلات مدرسي را رها مي کند.
ازدواج نخست اول در سال ۱۳۲۶ صورت گرفت که ثمره آن چهار فرزند به نامهاي سياوش، سيروس، سامان و ساقي است. در همين سال مجموعه اشعار «آهنگ هاي فراموش شده» از وي منتشر مي شود. در سال ۱۳۳۰ شعر بلند ۲۲ و مجموعه اشعار «قطعنامه» و در سال ۱۳۳۲ «آهن و احساس» را منتشر مي کند.
در سال ۱۳۳۳ به جرم سياسي مدت چهارده ماه در زندان موقت شهربانب و زندان قصر محبوس مي گردد.
ازدواچ دوباره او در سال ۱۳۳۶ چهار سال بيشتر دوام نمي آورد و کار به جدايي مي کشد، تا اينکه در سال ۱۳۴۱ با آيدا آشنا مي شود و اين آشنايي در سال ۱۳۴۳ به ازدواج با او مي انجامد.
بين سالهاي ۱۳۳۶ تا ۱۳۷۶ دفترهاي متعددي از اشعار شاملو منتشر ميشود: «هواي تازه /۱۳۳۶»، «باغ آينه/ ۱۳۳۹»، «آيدا در آينه» و «لحظه ها و هميشه/ ۱۳۴۳»، «آيدا: درخت و خنجر و خاطره/ ۱۳۴۴»، «ققنوس در باران/ ۱۳۴۵»، «مرثيه هاي خاک/ ۱۳۴۸»، «شکفتن در مه/ ۱۳۴۹»، «ابراهيم در آتش/ ۱۳۵۲»، «از هوا و آينه ها/ ۱۳۵۳»، «دشنه در ديس/ ۱۳۵۶»، «ترانه هاي کوچک غربت/ ۱۳۵۹»، «مدايح بي حوصله/ ۱۳۷۱» و «در آستانه/ ۱۳۷۶».
شاملو علاوه بر شاعري، در ترجمه نيز تواناست. ترجمه هاي بسياري- از شعر و داستان و رمان- از وي به يادگار مانده است. مجموعه مفصل کتاب کوچه، که چند دهه از عمر شاعر صرف گردآوري و تدوين آن شده و تاکنون هفت مجلد آن به چاپ رسيده، از آثار باارزش اين شاعر ارجمند است. از جمله فعاليتهاي ديگر شاملو سرپرستي و اداره کردن مجلات متعددي است که از آن جمله است: کتاب هفته، خوشه، کتاب جمعه و ....
احمد شاملو سرانجام در دوم مردادماه سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و طي مراسم باشکوهي در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.
شاملو در نخستين دفتر شعرش «آهنگ هاي فراموش شده» تحت تاثير شاعران نوپرداز و تغزل سراي معاصر است. شکل اشعار اين مجموعه چهارپاره است و محتواي آن، بيان احساسات سطحي و کم عمق و معمولي. وي پس از اين مجموعه از طرفي به نيما و شعر او توجه مي کند و از طف ديگر به نوعي تفکر خاص اجتماعي و سياسي گرايش مي يابد و از لحاظ شعري به سوي استقلال مي رود. «آهن و احساس» نمودار گرايش وي به نيما و «قطعنامه» و «۲۳» نشان دهنده استقلال شاعري اوست. در مجموعه «هواي تازه» شاعر نشان مي دهد که شعر واقعي از نظر او نه در گرو قالب خاص و معيني است نه متکي به وزن يابي وزني. از همين روست که در هواي تازه بيش از هر چيزي تونع شکل به چشم مي خورد و شاعر شعر خود را در هر قالبي ارائه مي دهد. هم در قالب مثنوي و چهارپاره و هم در قالب هاي آزاد نيمايي و غيرنيمايي. موفق ترين نمونه هاي شعر شاملو، که کارهاي او را در معيار شعرهاي پيشرو عصر ما داراي ارزش و اعتبار کرده است، غالبا آنهايي است که در قالب منثور سروده شده است. کارهاي بعد از ۱۳۴۰ شاملو.
شاملو در اين حرکت از آغاز تجربه شعر منثور تا امروز همچنان در حرکت به سوي کمال بوده است و کگارهاي اخيرش نشان مي دهد که روز به روز بر اسرار کلمه، در زندگي شاملو، دست کم سي سال تجربه شعري را به دنبال دارد. پشتکار شاملو و استعداد برجسته وي سبب شد که او تنها شاعري باشد که شعر منثور را در حدي بسرايد که به هنگام خواندن بعضي از شعرهاي او انسان هيچ گونه کمبودي احساس نکند و با اطمينان خاطر آن را در برابر موفق ترين نمونه هاي شعر موزون در ادبيات معاصر ايران قرار دهد.
زبان شعر شاملو هم چون درختي است که ريشه آن در زبان نظم و نثر فارسي دري تا حدود قرن هشتم استوار است، و شاخ و برگ آن در فضاي زبان امروز افشان گرديده است. به همين جهت اين زبان، شکوه و استواري زبان ديروز و طراوت و تازگي زبان امروز را در خود جمع دارد. بي گمان راز زيبايي و موفقيعت شعرهاي سپيد شاملو تا حدي زيادي مرهون همين زبان است که نه تنها خلاف عادت نمايي آن، چهره اي شاعرانه به آن مي بخشد، بلکه تشديد صفت آهنگيني آن هم، جاي وزن عروضي و نيمايي را در شعرها پر مي کند.
مرثيه:
به جستجوي تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره اي
که آسمان ابرآلوده را
قابي کهنه مي گيرد.
.....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!
نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ....
شنبه هجدهم آذر 1385
توضیح درموردمطلب قبلی!(واقعه)
دوست گرامی سرکارخانم کتایون در کامنتی که بعدازدرج مطلب اینجانب درخصوص معرفی آلبوم واقعه مرقوم فرمودندتوجه بنده را به این نکته جلب کرده اند که درج تصویرخانم مامک خادم بدون رعایت حجاب اسلامی می تواندمنجربه لغو مجوز انتشارآلبوم شود.توضیحاعرض می کنم که ازآنجاکه گمان می کنم خانم خادم ساکن خارج ازکشور هستند وتصویر مذکور مربوط به یکی از اجراهای ایشان در خارج است از اینرو شاید ایشان ضرورتی به رعایت حجاب ندیده اند.هرچند بنده تصویرمذکورراازیکی ازسایتهای هنری وام گرفته ام امابه هرروی توصیه خانم کتایون را بادیده منت واحترام می پذیرم وتصویر خانم خادم را ازوبلاگ حذف می نمایم.درصورتیکه هریک ازخوانندگان عزیز اطلاعات بیشتری درخصوص ایشان بخواهند می توانند شخصا ازطریق سایتهای هنری پیگیری ومطالعه نمایند.ازخانم کتایون وکلیه دوستان عزیزی که با رهنمودهاانتقادات وتشویق هایشان از طریق کامنت ایمیل ویا تلفن بنده را مورد لطف قرار می دهند صمیمانه سپاسگزاری می نمایم.
جمعه هفدهم آذر 1385
واقعه!
آلبوم بسیارزیبایی به تازگی منتشرشده تحت عنوان واقعه.با صدای مامک خادم وهمخوانی همایون کاظمی.ازشنیدن آهنگهای زیبای این آلبوم بسیارلذت بردم.آلبوم غربی اکسم آو چویس را بصورت تلفیقی اجراکرده اند وبسیاردلنشین.بااشعارخیام ابوسعیدابوالخیر شفیعی کدکنی اخوان ثالث فریدون مشیری ودیگران.اگه این آلبوم راچه بصورت سی دی وچه بصورت کاست نخرید واقعاازدستتون رفته!صدای هردوشون بویژه مامک خادم بسیارگرم وگیراست!موسیقی بسیاردل انگیز وآرامش بخشی هم داره!قیمت کاستش هم هزارتومان بیشترنیست.ضمنا هیچکدام ازتهیه کنندگان این آلبوم نسبتی بابنده ندارن وقصدتبلیغ به هیچوجه ندارم.![]()
جاودان باشید!
این هم جلد آلبوم:

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
آخرین برگ و اوهنری!
آخرین برگ پائیز
فریاددرخت پیر...

امروزبرف باریدن گرفت.پائیز نفسهای آخرشو میزنه!درختها دیگه دارن لخت لخت میشن.درکودکی داستانی زیبا خواندم از اوهنری بنام آخرین برگ.خیلی تاثیرگذاربود.می دونین که اوهنری نویسنده ای بود که داستانهایش غالبا به نتیجه ای غیر ازآنچه خواننده گمان می کرد منتهی می شد.آخرین برگ ازشاهکارهای اوست.امروز به یادآخرین برگ افتادم ودختر کوچکی که ذات الریه گرفته بود ونگاهش به آخرین برگ درخت خیره مانده!وتصویری که آن نقاش مهربان ازآخرین برگ مانده بردرخت کشید!
بی مناسبت نیست که شرحی اززندگی وکاراوهنری دراینجابیاورم.امیدکه دوستان عزیزم به خواندن آثاراین نویسنده بزرگ روی آورند.
|
اُ هنری فرزند پزشکی بود ساکن کارولینای شمالی. در پانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و مدت پنج سال در درمانگاه پدر و داروخانه عمویش به کار اشتغال یافت و از نوجوانی استعداد خود را در هنر نویسندگی آشکار کرد. |
|
اُ هنری O’Henry نام مستعار، (نام واقعی ویلیام سیدنی پورتر William Sydney Porter) نویسنده امریکایی (1862-1910) اهنری فرزند پزشکی بود ساکن کارولینای شمالی. در پانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و مدت پنج سال در درمانگاه پدر و داروخانه عمویش به کار اشتغال یافت و از نوجوانی استعداد خود را در هنر نویسندگی آشکار کرد. در 1882 به تگزاس رفت، دو سال در مزرعهای به سر برد و کمی زبان فرانسوی و آلمانی و اسپانیایی آموخت و کار نوشتن را آغاز کرد. از 1885 تا 1894 به شغلهای گوناگون مانند حسابداری و صندوقداری بانک اشتغال یافت، سپس با روزنامه فری پرس Free Presse که در دیترویت Detroit انتشار مییافت، همکاری کرد و داستانهای خود را در آن انتشار داد. در 1895 به هیوستن رفت و در روزنامه دیلی پست Daily Post ستون وقایع را به عهده گرفت و در 1896 به اتهام سرقت از بانکی که در آن کار میکرد، به دادگاه احضار شد. ظاهراً از این اتهام تبرئه میشد، اما به سبب هراسی که یافته بود، به امریکای جنوبی گریخت و تا 1898 در آنجا ماند و همین که به علت بیماری همسر به میهن بازگشت، به دادگاه احضار شد. این بار به پنج سال زندان محکوم گشت که به سبب رفتار پسندیدهاش به سه سال و نیم تقلیل یافت. اهنری در زندان داستانهای مختلفی با نامهای مستعار انتشار داد و پس از آزادی در 1902 در نیویورک ساکن شد و داستانهای متعددی که غالب آنها از مشاهدات و تجربههای او در این شهر بزرگ مایه گرفته بود، انتشار داد که او را به شهرت رساند. اهنری در حدود ششصد داستان کوتاه نوشت که ابتدا در مجلههای گوناگون منتشر میشد و هرسال تا هنگام مرگ یک یا دو جلد از مجموعه آنها را انتشار میداد. چهار جلد نیز پس از مرگش به چاپ رسید. اولین مجموعه داستانهای کوتاه اهنری مجموعه چهار میلیون The Four Million در 1899 منتشر شد که از مشهورترین مجموعه داستانهای او به شمار آمد و مقصود چهار میلیون نفر مردم ساکن شهر نیویورک پنجاه سال پیش است. در داستانهای این مجموعه روابط خانوادگی زن و شوهرها به صورتهای گوناگون وصف شده است و از همه تأثرانگیزتر داستان هدیه شب عید است. زن و شوهر جوانی در شب عید عزیزترین چیزها را از دست میدهند تا برای یکدیگر هدیهای بخرند، زن گیسوان زیبای خود را میفروشد تا زنجیری برای ساعت شوهر بخرد و شوهر ساعت را میفروشد تا برای گیسوان زیبای زن خود شانه فراهم کند. بعضی از داستانها نیز کشمکشهای مداوم زن و شوهر را نشان میدهد و بعضی حالات شاعرانهی زیبایی را نمودار میسازد. مجموعه داستان چراغ آراسته The Trimmed Lamp (1902) به طور کامل استعداد طنزنویسی اهنری را آشکار ساخت. دل باختر Heart of the West (1912) بیشک بهترین مجموعه داستان اهنری به شمار میآید که در آن قریحه طنزنویسی، احساس و گویایی همراه با نبوغ و قدرت ابداع، اثری دلنشین و پرجاذبه پدید آورده است که گوشههایی از زندگی شخصی او را آشکار میسازد. اهنری بعضی از موضوعهای خانوادگی را در این داستانها به مسخره کشیده و با طنزی بدیع و به نحوی صادقانه لحن گفتگوی مردم امریکا را قبل از جنگ نشان داده است. از مجموعه داستانهای دیگر اوهنری این مجموعههاست: کلمها و شاهان Cabbages and Kings (1904)، صدای شهر The Voice of the City (1908)، جادههای سرنوشت Roads of Destiny (1909)، ششها و هفتها Sixes and Sevens (1911). در 1937 آثار کامل اهنری The Complete Works of O.H. و در 1945 بهترین داستانهای کوتاه اهنری Best Short Stories of O.H. به چاپ رسید. اهنری از بیماری سل در بیمارستان درگذشت. وی در ادبیات امریکا نوعی از داستان کوتاه را وارد کرد که در آنها گرهها و دسیسهها در پایان داستان به طرزی غافلگیرانه و غیرمنتظر گشوده میشود. در داستانهای اهنری مطایبه، طنز، مزاح و خوشطبعی و پایان رندانه بر زمینه احساس مهر و عطوفت قرار گرفته است. اهنری نیز مانند بسیاری از طنزنویسان بزرگ، حزن و ملال خود را در نقابی از نکتهسنجی و بذلهگویی میپوشاند، در حالی که اشخاص داستانهایش از بشر واقعی حکایت میکنند و در لفاف قصههای رؤیایی و خیالانگیز پیچیده میشوند. انجمن علم و هنر، جایزهای به نام اهنری برقرار کرد که هرسال به بهترین داستانهای کوتاه امریکایی تعلق میگیرد |
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
بیست وپنجمین سالمرگ تاج اصفهانی
به اصفهان رو که تابنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی زچشم مارسانی...
دیروزیکشنبه۱۳ آذر دوستداران موسیقی ملی ایران وبویژه علاقمندان به استادتاج اصفهانی برسرمزاراودرتکیه سیدالعراقین اصفهان گردهم آمدند.این مکان هرسال درچنین روزی وعده گاه عموم مردم نه فقط ازاصفهان که ازهمه ایران وحتی خارج ازمرزهای ایران می باشد.من به شخصه درچنین روزی خیلی ازدوستانم رازیارت می کنم.ضمن اینکه پدربزرگ مرحومم نیز درهمین تکیه دفن شده است.دیروز مزارتاج بسیارشلوغ بود.چندتایی عکس ازمراسم گرفتم.آقای سعیدی ازشاگردان تاج که بسیارخوش صداست آوازی زیبا دربیات ترک خواند که آن راضبط کردم.سخنرانی استادستوده درموردتاریخچه برگزاری کنسرت درایران واصفهان نیز شنیدنی بود.حضورزاون قوکاسیان منتقد خوشفکر سینمای ایران در مراسم برای من بسیارجالب بود.جای همه دوستان خالی بود.
استادتاج اصفهانی واستادشجریان
دوست عزیزم امیر دروبلاگ دل آوازشرح مفصلی درمورد مراسم به همراه تصویر درج نموده است.ازآنجاکه یکی ازدوستان عزیز خواننده وبلاگ که بنده ارزش واحترام فوق العاده برای ایشان ونظراتشان قائل هستم پس ازدرج مطلب بنده درمورد گورستان ظهیرالدوله پیشنهاددادند که به جهت جلوگیری ازحاکم شدن فضای غم بروبلاگ از درج تصاویر قبرها خودداری کنم رهنموداین دوست عزیز را به روی چشم می گذارم وعکسهایی راکه دیروزگرفتم دروبلاگ قرارنمی دهم.ولی تصاویر مراسم دروبلاگ دل آواز بطور کامل قابل مشاهده است.شرح مفصل امیرازمراسم خواندنی است.
متن زیر زندگینامه استادتاج اصفهانی به قلم استادبی بدیل آوازایران محمدرضاشجریان می باشد که بسیارجامع به تحلیل زندگی تاج پرداخته است:(به نقل از سایت هنروموسیقی)
در سال 1282 شمسی خداوند پسری به شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی که به تاج الواعظین معروف بودند فرزندی عطا کردکه نامش را جلال گذاشت.شیخ اسماعیل پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گیرایی که داشت از حنجره یی داودی و صدای دلنشین نیز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و ردیف های آوازی ایران نیز آشنایی پیدا کرده بود.جلال فرزند شیخ اسماعیل هم ،صدا و حنجره را از پدرش به ارث برده بود واین موضوع را اهل خانواده همه می دانستند ولی جلال به احترام پدر هرگز جلوی او دهان باز نکرده بودو پدر از صدای خوش فرزندش خبری نداشت.عاقبت زمان مدرسه رفتن جلال رسید . پدر او را به مدرسه ((علیه)) سپرد.این مدرسه در بازارچه رحیم خان در نزدیک مسجد رحیم خان واقع بود و با منزلشان فاصله ای نداشت.در مدرسه به خاطر صوت خوشی که جلال داشت مکبری و موذنی و قرائت قرآن را به او واگذار کرده بودند.یک روز عصر وقتی جلال 9 ساله از مدرسه برمی گشت.با خود اندک اندک زمزمه میکرد و این زمزمه تا نزدیک در منزل ادامه داشت.غافل از اینکه پدر بر خلاف معمول وامروز در منزل است و صدای او را شنیده.وقتی جلال پایش را از هشتی به داخل حیاط گذاشت پدرش او را صدا کرد .رنگ از روی جلال پرید و به لکنت افتاد .در این هنگام پدر با چهره ای گشاده و ملاطفت آمیز به فرزند گفت:جان پدر. تو صدایت خوب است و قشنگ آواز می خوانی ومن صدایت را شنیدم ؛حالا کمی برای من بخوان.وقتی جلال با صدای لرزان اندکی خواند ،پدر دستی به سرش کشید و بوسه ای از مهر بر پیشانیش زد و گفت:برای آواز خواندن تنها صدای خوب کافی نیست تو باید تعلیم ببینی.
آن روز ها به جلال چون فرزند شیخ اسماعیل تاج الواعظین بود ((تاج زاده)) میگفتند.جلال تاج زاده از 9 سالگی تعلیم آواز را شروع کرد.ابتدا پیش پدرش با مقدمات و اصول ردیف ها آشنا شد و سپس پدر او را به مرحوم آسید عبد الرحیم اصفهانی استاد مسلم آواز آن زمان سپرد و تاج مدتی نزد این استاد گوشه ها را یاد گرفت.پس از مرحوم آسید عبدالرحیم پدر تاج برای این که او را با گوشه ها ی سازی در ردیف ها آشنا کند،تاج را به خدمت شاد روان نایب اسداله نی زن معروف برد.تاج زمانی نسبتاً طولانی در خدمت نایب اسداله نکته ها و ظرایف آواز ایرانی را فرا گرفت .آخرین استادی که تاج بنا به توصیه ء پدر برای گوشه ها و ردیف ها به خدمتش رفت مرحوم شاد روان میرزا حسین خان ساعت ساز معروف به ((خضوعی))بود و تاج پس از اتمام فراگیری نزد این استاد،دیگر در آواز سر آمد شده بود و اندک اندک در محافل می خواند و اینجا و آنجا همه از صوت خوشش و تسلط او بر آواز سخن میگفتند.تاج در نوجوانی با مرحوم حسین خان اسماعیل زاده استاد معروف کمانچه آشنا میشود و اولین باری که قرار بوده به همراه ساز حسین خان آواز بخواند ،حسین خان ساز را کوک میکند و هنوز جمله اول را نزده تاج با عجله شروع به خواندن میکند.مرحوم حسین خان اسماعیل زاده با لبخندی میگوید:پسرم در خواندن اینقدر عجله نکن صبر داشته باش تا من درآمد بکنم ، بعد کمی بیشتر صبر کن چهار مضرابی هم بزنم ،وقتی مجلس سر حال آمد و خودت هم کاملاً سر ذوق آمدی آنوقت شروع کن به خواندن.آن وقت هم با طمانینه بخوان تا مردم فرصت شنیدن و لذت بردن از ریزه کاری های آوازت را داشته باشند.
تاج همیشه از آواز مرحوم آسید عبذالرحیم اصفهانی و مرحوم میرزا حسین ساعت ساز با تجلیل و گرامیداشت فراوان یاد میکرد و بخصوص می گفت:صوت داود نبی در حنجره و صدای استاد مرحوم آسید رحیم تجلی میکرد و ممکن نیست کسی دیگر بتواند مانند او به این خوبی بخواند.جز این دو نفر تاج با سعهء صدر ومناعتی که داشت و اصولان هر خوانندیی را تشویق میکرد از خوانندگان هم زمانش نیز از جمله به این استادان ارادت داشت و از آنان و آوازشان به نیکی یاد میکردای اسامی را تاج در گفتگویی که با من (استاد محمد رضا شجریان) در اردیبهشت ماه 1358 داشت بر زبان آورده و من تا آنجا که حافظه ام یاری میکند به ذکر آنها میپردازم:
آسید حسین طاهر زاده اصفهانی،سید اسماعیل خان قراب،قربان خان شاهی ،تجلی،حاج محمد علی،حبیب شاطر حاجی،شهاب (معروف به شهاب چشم دریده که شاگرد حبیب شاطر حاجی بود و گوشهءشهابی در دستگاه بیات زند (بیات ترک) به او منسوب است).بی تردید بسیاری از استادان مسلم موسیقی و نوازندگان چیره دست سازهای ایرانی با شادروان تاج ساز نواخته اند ولی تا آنجا که حافظهء من با استعانت از ذهنیات استاد حسن کسایی نوازنده چیره دست و نابعهء نی یاری میکند. نام این هنرمندان را میتوان در ردیف نام کسانی که با تاج همنوازی داشته اند ثبت کرد:
مرحوم نایب اسداله نی زن معروف، مرحوم شکری ادیب السلطنه استاد(تار)مرحوم استاد ابو الحسن صبا (سه تار سنتور و ویولون)مرحوم مرتضی محجوبی(پیانو)مرحوم رضا محجوم (ویولون)مرحوم حسین یا حقی (ویولون )مرحوم ارسلان خان درگاهی(تار و سه تار)مرحوم اکبر خان نوروزی(تار) مرحوم غلامرضا خان سارنگ(کمانچه )مرحوم شعبان خان اصفهانی(کمانچه)مرحوم علی اکبر خان شهنازی (تار)مرحوم حسین خان شهناز(تار)استاد حسن کسایی (خداوندگار نی و جانشین به حق نایب اسداله)استاد جلیل شهناز(خداوندگار تار)استاد علی تجویدی و ...
تاج بر خلاف اینکه استادان انگشت شماری داشت ،شاگردانش فراوان بودند.او در تعلیم با لطف پدرانه ای که داشت با اصرار هر کسی را که حتی دو دانگ صدا داشت تشویق به خواندن میکرد.و اغلب خودش هم محض ترغیب شاگردان جوان و تازه کار بی هیچ نازو افاده ای چند بیتی مناسب زمزمه میکرد.تاج با خضوع و خشوع فراوان تعلیم میداد و با روحییه ای که داشت اکثراً از شاگردانش به عنوان شاگرد نام نمی برد بلکه به نام دوست و رفیق یاد میکرد.شاگردان تاج فراوانند و من بیشتر آنها را ندیده و نمی شناسم ولی در این میان فقط با دو نفر آنها آشنایی پیدا کرده ام ،یکی آقای مرتضی شریف (قاضی دادگستری)از شاگردان قدیمی تاج که شیویه تاج را خوب دریافت کرده و به کار میگیرد ،حنجرهء توانایی دارد و پخته می خواند و شعر را به جا به کار آواز می گیرد.یکی هم که بیش از همه و تا آخرین روزهای زندگی،با تاج و در خدمت او بود؛آقای اصغر شاهزیدی خواننده خوب آواز اصفهان که خود به تعلیم آواز هنر جویان مشغول است و در یکی از آزمون های باربد نیز رتبه اول شده است.عده زیادی هم غیر مستقیم شاگرد تاج بودند،این عده از روی صفحات و نوار های تاج با سبک آواز او آشنا میشوند و روش او را ادامه میدهند که در این میان میتوان به خواننده خوش صدای معاصر آقای حسین خواجه امیری (معروف به ایرج) اشاره کرد.خود من (استاد محمد رضا شجریان)نیز مقداری روش جمله بندی و ترکیب بندی در تحریر را از سبک آواز خوانی تاج به کار گرفته ام.بار ها و بار ها در محضرش بوده ام.هم از آوازش و هم از ارشادشان فیض فراوان برده ام.
آخرین باری که در محضر این هنرمند بزرگوار بودم ،چهاردهم آبان 1360 درست یک ماه قبل از درگذشت ایشان به اتفاق استاد حسن کسایی و آقای محمد موسوی (نوازنده نی و شاگرد حسن کسایی)آقای پرویز مشکاتیان (نوازنده سنتور) آقای ناصر فرهنگ فر مهر،آقای منوچهر غیوری (شاگرد وفادار کسایی )شاطر رمضان و چند تن دیگر از هنر دوستان تهرانی و اصفهانی کلبه محقر مرا به قدوم شریف خود آراسته بودند .در آن روز کسایی برای شادروان تاج که خیلی افسرده به نظر می رسید با نی ،دشتی در آمد کرد و تاج با غزلی از سعدی به این مطلع:
تاجم نمی فرستی تیغم به سر مزن مرهم نمی گذاری زخمم دگر مزن
آوازی با نهایت قدرت تاثیر خواند که در حقیقتعقده گشایی دا آزردگی هایش بود .پس از فرود آواز ایشان تکلیف کردند که چیزی بخوانم من هم اطاعت امر استاد کرده چند بیتی خواندم که طبق معمول مورد ستایش و لطف پدرانه ایشان قرار گرفتم.شادروان تاج مردی بود سلیم النفس و با مناعت طبع هرگز در طول مدت زندگی اش به خاطر مال دنیا و مسائل مادی به کسی کرنش نکرد و به این خاطر مدح کسی را نگفت .و از همه تعریف و تمجید میکردو همه را با نام خیر یاد میکرد ،شاید کسی به خاطر نداشته باشد که او حتی یک بار از کسی گلایه کند و یا از کسی بد بگوید او حتی اگر از کسی رنجشی میدید و خاطرش آزرده میشد،این رنج و آزردگی را با سکوت بزرگوارانه ای تحمل میکرد.تاج از استادانش با احترام فراوانی یاد میکرد . با دوستانش با مهربانی و عطوفت رفتار میکرد و حتی تا آخرین روز های عمرش به اغلب دوستانش سرکشی و احوال پرسی میکرد .او با شاگردانش نیز عطوف و مهربان بود و مانند پدری خود را موظف به غمخواری آنان می دانست.شادروان تاج در زندگی یک همسر اختیار کرد و همیشه از او به عنوان یک کدبانو ی خانه دار مهربان و دلسوز که موجب و موجد گرمی کانون خانوادگی اوست نام می برد.خداوند به تاج از این همسر شش فرزند عطا کرد ؛چهار دختر به نام های :تاجی،پروین،هما،پروانه و دو پسر به نام های :همایون و جمشید .
یادش گرامی باد.
جاودان باشید.
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
درگذشت دکترهنرفر و برف!!!
خاله ای دارم بسیاردوست داشتنی که درتهران زندگی می کند وبسی حق به گردن این حقیر دارد درمسیرپرورش وتعلیم بنده!اکنون هم بیماراست ورنجور.درهمینجابرایش آرزوی شفای عاجل می کنم وامیدوارم که روزی دیگربه قول حافظ تنش به نازطبیبان نیازمندنباشد.درحدود ۱۷ سال پیش این خاله گرامی بنده کتابی باپست ازتهران برایم ارسال کرد ازسری کتابهای جوانان وانتشارات شرکت سهامی کتابهای جیبی.نام کتاب بود:اصفهان!اثردکترلطف اله هنرفر.
بسیارشیرین اصفهان راتوصیف کرده بودوقتی می خواندی توراازفراز اصفهان پروازمی داد وچه جاهای ناشناخته ای را به تومعرفی می کرد!وباچه زبان ساده ای برای من نوجوان.سالهاگذشت تا اینکه درحدود پنج سال پیش موفق به زیارت این استاد بزرگ شدم که روزی رئیس سازمان میراث فرهنگی(باستانشناسی آن زمان) وپس ازآن رئیس گروه تاریخ دانشگاه اصفهان بود.چه آدم بی تکلف ومتواضعی بود!ازاو منابعی در خصوص سقوط اصفهان خواستم وحمله افغانها واوکتاب لاکهارت وچند کتاب دیگر راپیشنهادکرد.دیروزاودر آغوش خاک آرام گرفت.درقطعه نام آوران.یادش گرامی باد.کتاب اصفهان ایشان راحتما بخوانید.بویژه اصفهانیهای عزیز!درگذشت اورا به همه دوستداران تاریخ ایران وبویژه اصفهان تسلیت عرض می کنم.
وامابرف!ازدیشب تا حالا برف باریدن گرفته.وچه خوش نشسته بربام منازل وبردشتهای اطراف شهر.یاد دوران سربازی افتادم.سال ۷۵ درمرزن آبادچالوس سربازبودم.دوره آموزشی .مرزن آباد همیشه برف می آمد وسفیدپوش بود.بعضی ازشبها نگهبانی می دادیم.یک شب برفی نگهبان انبارسلاح بودم توی برف!خودمو با کلاه ودستکش پوشانده بودم مثل آدم برفی شده بودم.ناگهان یکی ازلابلای برفها صدازد:نگهبان بیداری؟!!!دادکشیدم:بله قربان!بیدارم!ودوباره رفتم توی لاک خودم.
یادش بخیر!

این هم کلامی ازدکترشفیعی کدکنی درباره برف تقدیم به دوستان عزیزم:
ایستاده
« ابر و
باد و
ماه و
خورشید و فلک» از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم.
زیر صد فرسنگ برف،
اما
در عبور است از زمستان دانه گندم
چندی پیش دوست عزیزم امیر در وبلاگ دل آواز تصویروتصنیف زیبایی را از برف گنجانیده بود به همراه شعر برف زنده یاد شاملو.می توانیددراینجا ببینید:برف
جاودان باشید!
شنبه یازدهم آذر 1385
مولاناوطبیعت؟!!!
بگو، ای عشق، چگونه روزی شادمانش می كردی
برخاكی كه اكنونش شادمان می كنی
بركنده جامه مردمان از تن، تن زده از نام و ننگ
در میان همه پاكان همه اقالیم درود بر تو باد، خجسته باد بر من، یادش،
كجاست مولانا جلال الدین؟! فردریش روکرت

درهفته گذشته به لطف دوست عزیزم جناب آقای تقی عطائی به محفلی دعوت شدم تحت عنوان مولاناوطبیعت.برگزارکنندگان این جلسه تشکلهای زیست محیطی بودند.نظم جلسه شایان توجه بود.پس ازتعریف وتمجیدهای بسیارازسخنران جلسه آقای دکتر...که ازتهران تشریف آورده بودند جلسه رسمیت یافت ومشتاقان طبیعت ومولانا چشم به دهان استاددوختند.هرچه در سخنان استاد دقیق شدم رابطه ای باطبیعت نیافتم.صرفا برداشتهای شخصی وسلیقه ای خودراازمولانا بیان می کرد وبس.فکرمی کنم تنهاارتباطی که بین مولانا وطبیعت وجودداشت این بود که مشارالیه لیسانس کشاورزی داشتند ودکترای ادبیات فارسی!
منکرسخن نغزعین القضات همدانی نیستم که :جوانمردا!این اشعاررا به مثل آینه ای دان که هرکس صورت خوددرآن توان دیدن!ولی مسلماجای تعابیرسلیقه ای دریک جلسه همگانی نیست.به هرروی نظر خودرادراین موردبه برگزارکنندگان جلسه منعکس کردم.به خانه برگشتم.
شب هنگام به یادضیا الحق حسام الدین چلپی وصلاح الدین زرکوب شاگردان مولاناافتادم.به یادسماع جانانه مولانادربازارطلاکوبان!وقتی باصدای تق تق چکش دکان طلاکوبی صلاح الدین مولانا به رقص درآمدوصلاح الدین نیز به اوپیوست ودکان خودبه تاراج داد.
تتق تق تق تتق تق تق تتق تق تق تتق تق تق!
واین بیت مولانا که مناسب ضربات چکش گفت:
یکی گنجی پدید آمددرآن دکان زرکوبی
زهی صورت! زهی معنی!زهی خوبی!زهی خوبی!
شرح کامل ماجرارابخوانیددر کتاب موسیقی شعرازدکترشفیعی کدکنی که حق مطلب رااداکرده است.
این روزهامصادف است بازادروزمولانا.آنچه این بزرگوارازشمس الحق تبریزی آموخت وبه آیندگان رساند ارزشی بسی بالاترازآن دارد که بابرداشتهای سلیقه ای ازمثنوی آن راآلوده نماییم.
سالهاپیش سه کتاب ارزشمنداززنده یاددکترعبدالحسین زرین کوب خواندم.اولی پله پله تاملاقات خدا که به شرح زندگی مولانا ازکودکی تامرگ می پرداخت وچقدردلنشین!دوم بحردرکوزه وسوم سرنی که شرح تطبیقی مثنوی بود.آنچه اساتیدبزرگی چون استعلامی فروزانفر زرین کوب اسلامی ندوشن وهمایی درخصوص مولانا وشمس به ماآموختند گنجینه ارزشمندی است که حیف است بگذاریم به دست فراموشی سپرده شود.
جای استاد مسلم مولاناشناس آقای دکتر نوریان در جلسه مذکوربسی خالی می نمود که اگراوبود جایی برای دیگران نبود.هرگزمحضردرس اورادرجلسات مثنوی خوانی ازیادنمی برم.عمرش درازباد.
قونیه-مزارمولانا
قونیه-مزارمولانا
اینهم حرف دل حضرت مولانا.تقدیم به همه دوستان عزیزم.هدیه ای ازغزلیات پرشورشمس:
زين دو هزاران من و ما اي عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شيشه منه
ور بنهي پا بنهم هر چه بيابم شکنم
زانک دلم هر نفسي دنگ خيال تو بود
گر طربي در طربم گر حزني در حزنم
تلخ کني تلخ شوم لطف کني لطف شوم
باتوخوشست ای صنم لب شکرخوش ذقنم
اصل تويي من چه کسم آينه اي در کف تو
هرچه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سايه تو
چونکه شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بي?تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ورهمه خارم زتومن جمله گل ویاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هرنفسی کوزه خودبردرساقی شکنم
دست برم هرنفسی سوی گریبان بتی
تابخراشدرخ من تابدردپیرهنم
لطف صلاح دل ودین تافت میان دل من
شمع دلست اوبه جهان من کیم اورالگنم
دست برم هر نفسي سوي گريبان بتي
لطف صلاح دل و دين تافت ميان دل من
با تو خوش است اي صنم لب شکر خوش ذقنم
هر چه نمايي بشوم آينه ممتحنم
چونک شدم سايه گل پهلوي گل خيمه زنم
ور همه خارم ز تو من جمله گل و ياسمنم
هر نفسي کوزه خود بر در ساقي شکنم
تا بخراشد رخ من تا بدرد پيرهنم
شمع دل است او به جهان من کيم او را لگنم
جاودان باشید!
شنبه چهارم آذر 1385
زادروزهوشنگ ابتهاج
ششم آذرماه سالروزتولده.ا.سایه(هوشنگ ابتهاج) است.مردی که سالهابااشعارزیبای اوزیسته ام.به جرات می توانم بگویم کتاب سیاه مشق او حاوی بدیع ترین وتاثیرگذارترین غزلهای فارسی است.

هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد
دوره آموزش دبستانی را در همین شهر و آموزش دبیرستانی را در تهران پایان رساند
وی مدتی را به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نیز برنامه گلهای تازه و گلچین هفته رادیو ایران را سرپرستی می کرد
او در دوران دبیرستان اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه ها منتشر کرد
وی با سرودن شعر های عاشقانه آغاز کرد اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب و تاب پیش از 1332 است به شعر اجتماعی روی آورد.
هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است."
دکترغلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه میگوید: در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوشتركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی كنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.
وی علاوه بر شاعری موسیقی شناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است و مدتی مسئول برنامه گلها در رادیوی ایران بود.بسیاری ازاشعاراوتوسط استاد شجریان وبسیاری ازخوانندگان عرصه موسیقی ملی خوانده شده است.عمرش درازباد.
.jpg)
سایه شعرلطیف زیاددارد.اما این دوشعرراازبین آنها به شماتقدیم می کنم.اولی درقالب نیمایی ودومی غزل:
دیوار
پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست یدارد شیرین ...
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پک
در نگاه من و او می خندید ...
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از این بهتان چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او اینک این درشت بزرگ اینک این راه دراز
اینک این کوه باند ...
بیداد همایون فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت |
پنجشنبه دوم آذر 1385
غلامحسین ساعدی(گوهرمراد)
سالهاپیش فیلم گاوبه کارگردانی داریوش مهرجویی رادیدم.سال تولیدفیلم۱۳۴۸ بود.برایم بسی مایه شگفتی بودکه درآشفته بازار فیلمفارسی های کلیشه ای آن زمان فیلمی اینچنین بدیع ساخته شده باشد.داستان فیلم ازساعدی بود.بازی زیبای عزت اله انتظامی درفیلم بسیارجلب توجه می کرد.
به تدریج باکارهای بیشتری ازساعدی آشناشدم.خواندن مجموعه داستان عزاداران بیل برایم بسیارلذتبخش بود.نمایشنامه های او که بانام مستعارگوهرمرادبه چاپ می رسید همواره موردتوجه خاص واقع می شد.از نمایشنامه های او که در تئاترها و تلویزیون دولتی اجرا می شد مردم استقبال می کردند و خوششان می آمد ، مخصوصاً در تئاتر که به گفته دوستان و نزدیکانش او تقریباً هر شب در سالن نمایش حضور می یافت ، مردمی را که برای تماشای اثر او می آمدند از نزدیک می دید .
طبقه متوسط و اعیان غش غش می خندیدند و شادی می کردند ، تئاتر مملو از جمعیتی می شد غالباً مرفه و قبراق و سرحال ، پیام نویسنده را در نمی یافتند برای همین می خندیدند ، یکجا خود او با حیرت می گوید :
" چرا شماها به تئاتر می آیید ؟ من برای شماها این نمایش را ننوشته ام ! "
ساعدی فهمیده بود مردمی که مخاطب او شده اند آن گروه و اقشاری نیستند که باید باشند ، شاید همین استقبال او را غمگین می کرد ، چه کسی می تواند بگوید غلام حسین ساعدی را به خاطر آن تماشاگران ، شاد و سرحال دیده است ؟

.وقتی کتاب تاتارخندان اوراخواندم احساس کردم که این داستان شرحی اززندگی وخاطرات خودساعدی است.مگرنه اینکه اوقبل ازهرچیزیک پزشک وآنهم متخصص روانپزشکی بود؟!
او خود از سر فروتنی و یا واقع بینی بارها گفته و نوشته بود که :
من نویسنده متوسطی هستم ، هنوز داستان ها و نمایشنامه های مهمی را که باید بنویسم ، ننوشته ام .
در عرصه ادبیات معاصر ایران ، غلام حسین ساعدی از اوایل دهه چهل نویسنده مهم و موفقی شده بود ، در بازار کتاب و میان کتابخوان های جدی محبوبیتی رشک انگیز یافته بود ، در تاریخ هنر و ادبیات کشور ما کمتر نویسنده ای تا این حد از نزدیک موفقیتش را در آغوش داشته ، اما تلخ و پریشان زیسته و مصیبت کشیده است .
معمولاً اهمیت آثار کمتر نویسنده و هنرمندی در زمان حیات خود وی شناخته می شود ، آینده نشان خواهد داد که انبوه آثار این نویسنده چه جایگاهی در اعتلای ادبیات معاصر ایران پیدا خواهد کرد .
در این تردیدی نداریم که غلام حسین ساعدی نویسنده ای خلاق و هنرمندی بالفطره بوده است ، حرف شاملو را پر بیراه نمی دانم که تخیل ساعدی از گابریل گارسیا مارکز و فونتس چیزی کم نداشته است .
غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامهنويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود، با نگارش داستانهاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاقترين داستاننويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايهي برخي از بهترين فيلمهاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه مهراز جملهي آنها ميتوان فيلمهاي "گاو" (ساختهي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساختهي ناصر تقوايي، 1349) و "دايرهي مينا" (ساختهي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خونريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.
دوم آذرماه سالروزخاموشی این نویسنده تواناوستاره درخشان آسمان ادبیات داستانی ایران گرامی باد.
جاودان باشید.




