یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
ظهیرالدوله
دوست گرامی خانم زریندخت دربخش نظرات پیشنهادکرده بودند که درخصوص فروغ هم مطلب بنویسم.مسلما در15 دیماه زادروزاین ستاره بزرگ که خوشبختانه مصادف بازادروز حقیر هم هست(جمله معترضه برای دوستانی که احیانا نمی دونن!) مفصلا ازاوخواهم نوشت.ولی فعلا برای اینکه تا حدودی پیشنهاداین دوست خوش ذوق رااجابت کرده باشم تصمیم گرفتم ازآرامگاه ظهیرالوله بنویسم که بی ارتباط بافروغ نیست.باهم به ظهیرالدوله میرویم .جایی که بسیاری ازبزرگان ادب وهنرسرزمینمان آرام گرفته اند.خاطره بازدیدم ازاین گورستان!
سردرگورستان ظهیرالدوله
بهار1385
تهران- شمیران- دربند- گورستان ظهیرالدوله
ساعت1 بعدازظهرنفس زنان ازسربالایی دربند بالا می روم.تابلوی خیابان وگورستان ظهیرالدوله نظرم راجلب می کند.دربسته است.زنگ را می فشارم.مردی ازداخل آیفون بالحن خشکی می پرسد:کیه؟می گویم :می خواهم داخل شوم.جواب می دهد:ساعت 3 بیا وگوشی را می گذارد.همانجا می نشینم .دراین فاصله عده دیگری هم می آیند.خوشبختانه دررا ساعت 2 بازمی کنند.
چه فضای زیبا ولی غم انگیزی دارداین گورستان!بزرگانی چون:روح اله خالقی رهی معیری مرتضی محجوبی رضامحجوبی ملک الشعرای بهار رشیدیاسمی حسین طاهرزاده فروغ فرخزاد ایرج میرزا داریوش رفیعی و... دراینجا به خواب ابدی فرورفته اند.
روی سنگ مزاررهی را می خوانم:شعرخوداوست.
الا ای رهگذار کزراه یاری
قدم برتربت ما می گذاری
دراینجا شاعری غمناک خفته است
رهی درسینه این خاک خفته است...
با دیدن مزار داریوش رفیعی صدای گرمش درگوشم طنین انداز می شود:گلنارگلنار کجائی که ازغمت ناله می کندعاشق وفادار؟!
انگارپیانوی مرتضی خان محجوبی را می شنوم که کاروان را می نوازد:با ما بودی.بی مارفتی.
بهار درگوشم زمزمه می کند:
من نگویم که مراازقفس آزادکنید
قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید
انگارروح اله خالقی است که ملودی جاودانه ای ایران را می سازد وازاستاد بزرگش کلنل وزیری می گوید.
وفروغ نازنین !مزار فروغ تک افتاده.جدااز بقیه است.انگارکه درآ ن بهارهم برروی مزاراو برف باریدن گرفته.به یاد میارم شعرش را:
شایدحقیقت آن دودست جوان بود آن دودست جوان
که زیربارش یکریزبرف مدفون شد!
همیشه عکس مزارش را برفی دیده بودم.چون روزخاکسپاری اوبرف می آمده.
ستاره ای درخشان که چه اشعارنغزی را با خود به سینه خاک برد.وچقدرزود!روانش شاد.زنی تنهادرآستانه فصلی سرد.

انگارصدای دلنشین ویلن رضامحجوبی ازکوچه باغهای شمیران شنیده می شود.مردم به اورضادیوونه می گفتند.چه بسا که از خیلی از ماها عاقلتربود.
دلم نمیاد گورستان راترک کنم .ولی بایدرفت.بوسه ای نثارروان همه این عزیزان می کنم و گورستان راترک می کنم.چقدر همه شون غریب بودند.اگر گذارتون به تهران وخیابان دربند افتاد حتما به دیدن این ستاره های زیبا بروید.
جاودان باشید!
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
پادشاه فصلها
دیگه پائیزبه اوج خودش رسیده.خش خش برگها را بیش ازپیش زیرپاهات احساس می کنی.به قول مارگوت بیکل باخش خششون باآدم حرف می زنن:بگذارتافروافتی!آنگاه راه بازایستادن را بازخواهی یافت!(چه ترکیبی شد ازشین!)به یاد غزل حافظ می افتم:
ای همه شکل تو مطبوع وهمه جای توخوش
دلم ازعشوه شیرین شکرخای تو خوش!
همه اش شینه!
الان دیگه میشه بهتربوی خزانو حس کرد.
بوی برگهای خزانی مراازکوچه باغهای خاطرات کودکی عبورمی دهد.عباس آبادودرختان سربه فلک کشیده اش!جمع کردن برگهای زرد برای درست کردن خاکه برگ!چهره مهربان مادربزرگ!صدای کشیده شدن جاروی فراشی رفتگرمحل روی برگهای خزان زده!توی این فصل چشمای بعضی ازآدمها هم پائیزی می شه!خزان زده وزیبا!پرازاحساس!پرازشور!کاش چشمهای همه آدمهاپائیزی بود.شوری درماایجادمی کرد.حالا درچه گوشه ای مهم نبود.شهنازیاگریلی یاکرشمه یاشهرآشوب یا...!دیگه هرکسی به فراخورحال خودش.
به قول زنده یاد نصرت رحمانی:پائیزدوچشم تو چه زیباست!
جامه پائیزبه قول اخوان ثالث شولای عریانیست!برعکس جامه آدمها توی پائیز که ضخیمتر ازقبل میشه.سازش هم بارانه وسرودش باد!سازآدمها توی این فصل چیه؟کاش سازهمه مون بارانی باشه!اما نه اینکه مثل اون باغ بی برگی روزوشب تنهاباشیم با سکوت پاک غمناکمون!
توی شعرفروغ پائیز مسافرخاک آلودیه!اما خاک آلودبودنش جوری نیست که نشه درآغوشش گرفت.اتفاقا درآغوش گرفتنش لذتبخشه!
حیف که پائیز میاد!چرا حیف؟!چون آخرش یک روزی خداحافظی می کنه ومیره!مثل آدمهای خوب که میان و رفتنشون حیفه!
جاودان باشید!
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
مه
دیروزوامروزشهردرمه غلیظی فرورفته بود.خیلی زیبابود!آدمهاتوی مه غوطه وربودند.
مه همیشه برای من یادآوردوران خدمت سربازیم بوده است.ده سال پیش آن هنگام که ازجاده فیروزکوه به پادگان می رفتم.پل زیبای ورسک همیشه درمه غوطه وربود.
ازطرفی مه داستانهای دیکنز رابرایم تداعی می کند.فضای این داستانهاهمیشه مه گرفته بود.دیویدکاپرفیلد الیورتویست داستان دوشهر آرزوهای بزرگ همیشه لندن مه گرفته راتوصیف می کرد.آدمهای سر به گریبان فروبرده که تند وتند در مه درحرکت بودند.این جمله دیکنزراخیلی قبول دارم:
چه جالب!ازمه رسیدم به چارلزدیکنز!شایدارتباطی بین مه وستاره هاباشد!
به نظر من زیباترین تصویررادرموردمه زنده یاداحمدشاملو درمجموعه هوای تازه نشان داده است.بخوانید:
مه
بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...
جمعه نوزدهم آبان 1385
این مردرادوست دارم!
چندی پیش دروبلاگ دوست عزیزم امیر که دل آواز نام داردبه مطلب جالبی برخوردم.داستانی زیبا اززندگی استاد مسلم آوازایران محمدرضاشجریان به رشته تحریر درآورده بود.ازنثرزیبای این داستان واقعی بسیارلذت بردم.باکسب اجازه از مدیر وبلاگ دل آوازاین داستان را تحت عنوان این مرد رادوست دارم عینا دراینجا می آورم.
واقعیتهایی اززندگی استاد درآن منعکس شده است که بیشتراز مصاحبه های خود ایشان بهره گرفته شده است.اما بیان شیوای امیر عزیز در زیبائی آن تاثیر بسزایی داشته است.به او به خاطرنثرزیبایش تبریک می گویم.
از مدیر وبلاگ مذکورامیر عزیزکه اجازه درج این مطلب را به من داد نهایت تشکررادارم.
سربلندباشید!


گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثير آواها قرار گرفت ... گريه كرد ...
مادر پرسيد : چرا گريه مي كني ؟ تب داري ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش تركيد كه : پدر چه مي خواند ؟ من از خواندن پدر گريه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره اي به نشانه تحقير و استهزا مي كند و مي گويد : چه غلط ها !!! تو برو بگير بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!!
پسر خوابيد ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجريان شد ... صاحب آواز .
2) جوان تازه ديپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه اي دور از شهر ...
فرخنده گل افشان نيز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زيبا ... هر دو هم سن ... چه مي دانستند از آينده ؟ كه جوان يك روز قبله جوانان كشور مي شود ؟ كه جوان ، يك روز ، خسرو آواز مي شود ؟
باري ...
جوان ، سنتور ديد ... اسير شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...
3) پيرنيا سرش را از روي كاغذها بلند كرد ... گفت : اين را چه كسي خوانده بود ؟ گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد .
پيرنيا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همين را پخش مي كنم ... اسمت چيست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدي ؟
-آري .
- بايد منتقلت كنم تهران ... بايد تهران باشي ... حيف است .
جوان گفت : استاد اگر خواستيد صداي من را پخش كنيد ، بگوييد سياوش است . سياوش بيدكاني .
پيرنيا گفت : ميداني بيدكاني يعني چه ؟
جوان گفت گوشه اي در دشتي است .
پيرنيا گفت آفرين ... پس بلدي . حالا بگو چرا بگويم سياوش بيدكاني ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبي هستند . شديدا تعصب دارند . اصلا در خانه نه راديو داريم نه تلويزيون . ايشان حتي نمي داند كه من بلدم آواز بخوانم . بفهمند بد مي شود .
پيرنيا گفت : خيالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سياوش بيدكاني ... آذر 1345 .
4) جوان ، جدي شد . هوشيار شد . حواسش را جمع كرد . تازه داشت هنرمندان را در واقعيت مي ديد . تازه كاباره ديده بود ... شراب ، دود ، سكس ، ... ، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادي آشنا شد ... عبادي نصيحتش كرد ...
- تو حيفي ... مراقب باش . مراقب باش در اين راه به بيراهه نروي ... كج نروي ... بقيه را ببين ... عبرت بگير ... در اين راه انحراف هست ... راه درست هم هست ...
جوان با خودش تكرار كرد : منحرف نشوم ... راه انحرافي زياد هست ... من حيفم ... حواسم به خودم باشد ...
جوان رفت صفحه خريد ... از بنان ، قمر ، ظلي ، آذر ، ... عاشق قمر شد ... قمر عجيب مي خواند ... جادويي ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو كرد .
5) جوان از صبح تا شب تمرين مي كرد ... تمرين ... تمرين ... تمرين ...
خودش داشت صداي خودش را مي شناخت ... زير ، بم ، اوج ، فرود ... خش ، زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامي ... پيش بنان رفت ... شاگردي كرد ... بي هيچ غروري ... بي هيچ حرفي ... زانوي ادب زمين زد ...
جوان سختي كشيد ...
و ...
جوان داشت دو تغيير مي كرد ... مرد مي شد ... و معروف مي شد .
6) دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند صدايش را به گوش كسي برساند .
قمر و ني داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ، حميرا ، مرضيه ، هنگامه ، و خيلي ها بودند كه همه خيلي دوستشان داشتند .
مرد اما با دلش خلوت كرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شايد درون تو چيزي باشد ، كه درون بقيه نباشد ... شايد اصلا خدا استعدادي چيزي بيشتر به تو داده باشد .
مرد ماند.
7) مرد خيلي معروف شد ... خيلي ... خيلي ...
وقتي جايي مي رفت ، چندين هزار نفر بلند مي شدند ... بيست دقيقه دست مي زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر كن ... داغ مرا تازه تر كن ...
مرد غصه خورد ... تحمل مي كنم با درد ، ..... قناعت مي كنم با زخم ... ها ها ي ي ي آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشيد ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي ... عشق داند كه در اين دايره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خيلي دوست داشتند ... خيلي ... رويش حساب مي كردند ... مرد گفت : من خاك پاي مردم ايران.
8) مرد در دنيا معروف شد ...
- الو ، استاد شجريان ؟
- بفرماييد ؟
- استاد يه تكه پا تشريف بياوريد اين طرف آب يك جايزه جهاني هست تحويل بگيريد ...
- شما ؟
- من از يونسكو هستم استاد ... نشان چشم پيكاسو را قرار شد به شما بدهيم ...
...
9) استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگليس ... آمريكا ...
همه جا وقتي گفتند موسيقي شرق ؟؟؟ مي گفتند : محمدرضا شجريان هست . يكي از اساتيد موسيقي شرق است .
10) استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ايران ... دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجريان ... همه يكي شد .
11) دو سه نفر در تاريكي با هم صحبت مي كردند ... اولي پرسيد : اين يارو چرا استاد شده ؟ خوب ميخونه ؟
دومي جواب داد : فقط خوب خوندنش كه نيست ... وقتي كه شعر انتخاب مي كنه بايد بياي ببيني ... شعرايي كه انتخاب ميكنه با روح آدم بازي مي كنه ... تو لحظه پروازت مي ده .. واقعا كه شعر شناسه ...
سومي گفت : خودش ميگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت مي گذاره ... ميگه پيام بايد داشته باشه هنر ... پيام كار من در شعريه كه ميخونم... تازه يه چيز ديگه هم ميگه ... ميگه هر شعري رو تو هر دستگاه و گوشه نميشه خوند ... روح اون گوشه بايد با روح شعر يكي باشه ... اينه كه ميگن آوازش بدجوري رو دل آدم اثر ميذاره ...
اولي گفت : يعني چي ... مسخره بازيه مگه ... كسي جز ما و گروه ما ، استاد نيست ... چطوري ميشه خرابش كرد ؟
دومي و سومي گفتند : ميشه ... صبر كن ...
12) مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ...
مرد و زن همديگر را دوست داشتند ... خيلي ... اين را نزديكان و فاميل مي دانستند .
اما ...
زن گفت : من ديگر نمي توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب يا داري روي گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه مي كني ... يا داري آواز تمرين مي كني ... يا شعر ميخواني ...
مرد گفت : آخه من كه فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو كار نكردم كه ... من در بوي باران پرسه خواني را براي اولين بار نشان دادم ... درويش خاني ... من چيزهاي جديدي از اين موسيقي نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را كه همان جواني هم بلد بودم ... مگر شما شب سكوت كوير را نشنيدي ؟ محلي نخواندم ؟ تحرير محلي نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما كمي بيشتر با ما باش ...
...
...
ريش سفيد ها آمدند ... گفتند از هم جدا شويد ...
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق اين زنم ... دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آينده موسيقي ... به خاطر موسيقي اين كشور ... اين خانم هم خسته هستند ... آرامش مي خواهند ... شما هم كه واله و شيدا ... راهي نداريد .
زن گفت : من هم عاشق اين مردم ... دوستش دارم ...
ريش سفيدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ داريد ... همه ازدواج كرده اند ... اگر جدا شويد هم اشكالي در آن نيست ... با هم اما دور از هم ...
مرد و زن با رضايت كامل جدا شدند ...
13 ) آن سه نفر كه در تاريكي صحبت مي كردند ، تا خبر را فهميدند ، پوزخندي زدند ... خوب شد ... ميشه رو اين كار كرد ... هوس ... سكس ... مانكن ... طلاق ... عاليه واسه داغون كردن همه سالهاي زحمت يك نفر .
14) همه به مرد مي گفتند استاد ...
15 ) استاد دوباره ازدواج كرد ... اين خانم جديد برايش مهم نبود كه استاد چند ساعت در روز تمرين مي كند ... چون عاشق بود .
عاشق ... در نگاه استاد غرق مي شد ... در صداي استاد محو .
استاد هم ، شايد دوستش داشت ... من نمي دانم ... بعيد است كسي هم بداند ...
خود استاد اعلام كرد ... چيزي نبود كه بخواهد پنهان كند ...
16) استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... اين را خيلي ها مي گويند كه به استاد نزديكند ... بهترينش دخترها ... افسانه ...مژگان ...
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز مي شود ؟ ... ؟ نمي شود ... اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چيزي هست ... ما نمي دانيم .
17) سه نفر توي تاريكي ، كارشون رو شروع كردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازي از آب در آمد .
- استاد شجريان بزرگ عاشق اندام يك مانكن شد .
- شكايت همسر اول استاد به دادگستري .
- خاك پاي مردم ايران خاك پاي پول است ...
استاد ساكت و خاموش ... چيزي نمي گفت ... تا وقتي شور و دشتي هست چرا كسي حرف بزند ؟ آواز مي خواند ... غمگين تر از هميشه ...
18) سال ها گذشت ... استاد ، پير شد ...
اين حرف ها هيچ تاثيري نكرد و استاد ، استاد باقي ماند ...
كنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر براي ديدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد مي خنديد اما ... از تنهايي خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش / مي تپد دل در برم ميسوزدم جان ، چون كنم ؟
و به جوان ها توصيه كرد :
رو سر بنه به بالين ،تنها مرا رها كن / ترك من خراب ، شبگرد مبتلا كن ...
...
...
بعضي ها گريه كردند ... استاد بغض كرد فقط .
19) سه نفر در تاريكي گفتند : اين كه نشد ... اينو كه هنوز مردم دوست دارند .
و اين بار اينطور شروع كردند :
- شجريان به جاي خواندن ، جيغ مي زند .
- افتضاح شجريان در بليط فروشي براي كنسرت .
- چرا بليط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلي براي كلاهبرداري استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولي شجريان به آن ها بليط نفروخت !!!!!
و...
20) استاد فقط به آن چهل و پنج سالي فكر مي كند كه گوشت پخته نخورد ... خيلي چيزهاي ديگر نخورد ... و خيلي كارها نكرد ... فقط براي حفظ اين حنجره ... فقط براي ادامه حيات اين موسيقي .
استاد مي ديدي كه به خوانندگان جديد مي گويند بايد چندسالي سيب زميني سرخ كرده نخوريد ، و بلافاصله داد مي زنند كه اي آقا ... مگه ميشه ...
استاد به روزهايي فكر مي كرد كه راديو در خانه نداشت ، و به سمساري سر كوچه مي رفت ... و قمر گوش مي داد .
استاد به چيزهايي كه خوانده بود فكر مي كرد .
استاد آرزو مي كرد كاش مردم بفهمند بليط ها را من نفروختم ... البته من اشتباه كردم كه مسئوليت اين كار را به آدم نالايق دادم ... اما من كه بليط فروشي نكردم ... من فقط آمدم خواندم ... بقيه اش را كسان ديگر انجام دادند ... اصلا اينجا ايران است ... سيستم يك سري بي نظمي هايي دارد ... براي همه هينطور است ...
استاد به خانواده خودش فكر كرد ...
فكر كرد : همه زندگي و عمرم را فداي اين آواز كردم ...
... تمام زندگي ام فداي موسيقي شد ...
...
استاد فكر كرد ... تحمل مي كنم ... وقتي بميرم ... شايد بفهمند ... شايد .
سه نفر در تاريكي ... مي خنديدند... اولي گفت : موفق شديم ... نه ؟
دومي گفت : اما هنوز خيلي طرفدار دارد .
سومي گفت : يواش يواش ... بگذاريد كمي بگذرد ... بالاخره دير با زود دوباره اشتباه مي كند و در ايران كنسرت مي گذارد ... بالاخره اگر در ايران كنسرت بگذارد دوباره همينطور مي شود ...
آن وقت كار را دوباره ادامه مي دهيم ... موفق مي شويم نترس ...
جمعه نوزدهم آبان 1385
زادروزاقبال لاهوری
روزاقبال
سالها پیش شعری عمیق در جایی خواندم که توجهم راجلب کرد.شخصی با آبشارسخن می گفت.بدین مضمون:
ای آبشارنوحه کنان بهرچیستی؟
چین برجبین کشیده به فریاد کیستی؟
دردت چه درد بود که چون من تمام شب
سررابه سنگ می زدی ومی گریستی؟
ازنام شاعرآن پرسیدم.گفتند: اقبال لاهوری.تازمانی که دوسال پیش با گروهی ازدوستان به آبشارسمیرم رفتیم همچنان این شعراقبال در گوشم طنین انداز می شد.
۱۹ آبانماه صدوسی وسومین سالگرد تولد اقبال است.یادش را گرامی می داریم.این روز درپاکستان تحت عنوان روزاقبال جشن گرفته می شود.
درروزاقبال ستاره بخت واقبالتان در وبلاگ با ستاره ها بلند وفرخنده باد!
![]() اقبال لاهوری (١٩٣٨–١٨٧٣) |
علامه محمد اقبال لاهوری، فيلسوف و متفکر نامدار و نوانديش در سال ١٨٧۳ ميلادی در شهر سيالکوت از ايالت پنجاب هند به دنيا آمد. پس از تحصيلات مقدماتی در رشتهی فلسفه در دانشگاه لاهور ثبتنام کرد و از محضر سر تامس آرنولد بهره برد. دورهی فوقليسانس اين رشته را با احراز رتبهی اول در دانشگاه پنجاب به پايان رساند و به استادی برگزيده شد. در همين حال، به فراگيری زبان فارسی و عربی روی آورد.
در سال ١٩٠١ نخستين کتاب خود را در زمينهی اقتصاد به زبان اردو تاليف کرد. سپس به توصيهی سر تامس آرنولد برای ادامهی تحصيلات عازم اروپا شد و سه سال در آنجا به مطالعه و تحصيل پرداخت. در دانشگاه کمبريج در رشتهی فلسفه پذيرفته شد و در آنجا با مک تيگارت، از هگلگرايان سرشناس، ادوارد براون و رينولد نيکلسون، از مستشرقان بنام، آشنا شد. پس از اخذ درجهی فلسفهی اخلاق از کمبريج وارد دانشگاه مونيخ در آلمان شد و رسالهی دکترای خود را با عنوان «سير فلسفه در ايران» تدوين نمود. اقبال از ميان متفکران غرب به آثار لاک، کانت، هگل، گوته، تولستوی، و از شرقيان به اشعار مولوی دلبستگی خاصی داشت.
اقبال شيفتهی زبان و ادبيات فارسی بود و زبان فارسی را برای بيان آراء و افکار خود برگزيد. اقبال به تدريج از يک شاعر وطنی به شاعری جهانی تحول يافت .اقبال در سالهای نخست بازگشت به هند، «اسرار خودی و رموز بیخودی»٢ را منتشر کرد. اين منظومهها به دست رينولد نيکلسون، استاد فلسفهی وی رسيد. نيکلسون که از قبل استعداد وی را میشناخت به ترجمهی اين منظومه به زبان انگليسی اقدام نمود. بدين ترتيب اقبال پيش از آنکه در هندوستان شناخته شود، در انگلستان به شهرت و اعتبار رسيد.
اقبال در ١٩٢٦ به عضويت مجلس قانونگذاری پنجاب انتخاب شد. منازعات و کشمکشهای متعدد ميان مسلمانان و هندوها و عشق به آزادی وی را به شرکت در فعاليتهای سياسی علاقهمند کرد تا اينکه در ١٩٣٠، در جلسهی ساليانهی حزب مسلم ليگ در احمدآباد، پيشنهاد تشکيل دولت پاکستان را مطرح نمود. با اينکه اقبال چندان زنده نماند٣ که استقلال کشور پاکستان را در سال ١٩٤٧ ببيند، اما بهعنوان پدر معنوی پاکستان از احترام فراوانی برخوردار است و هر سال در روز تولد او که به «يوم اقبال» معروف است، جشنها و آيينهايی ويژه برگزار میشود.
دوبيتیها
سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش میگفت مرغ نغمهخوانی
برآور هرچه اندر سينه داری
سرودی، نغمهای، آهی، فغانی
سحر میگفت بلبل باغبان را
در اين گِل جز نهال غم نگيرد
به پيری میرسد خار بيابان
ولی گُل چون جوان گردد بميرد
چه میپرسی ميان سينه دل چيست؟
خرد چون سوز پيدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود ليکن
چو يک دم از تپش افتاد گِل شد
کنشت و مسجد و بتخانه و دير
جز اين مشت گلی پيدا نکردی!
ز بند غير نتوان جز به دل رَست
تو ای غافل! دلی پيدا نکردی
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
زادروز نیمایوشیج

تورامن چشم درراهم.....
بیست ویکم آبانماه ۱۲۷۶ خورشیدی
زادروز نیمایوشیج
تندخیزی که ره شدپس ازاو
جای خالی نمای سواری!
سالها پیش که کودکی۹ساله بیش نبودم کتابی ازانتشارات کانون پرورش فکری به دستم رسید بنام توکایی درقفس.داستانی شعرگونه بود ازنیما.سبک وسیاق داستان با همه آنچه قبلا خوانده بودم تفاوت داشت.خیال انگیزوزیبا!ازدوستی پرسیدم:نیما کیست؟گفت :پدرشعرنو!
با شعر هست شب از اوآغازکردم.
هست شب یک شب دم کرده وخاک رنگ رخ باخته است!.....
سال ۱۳۷۰شنیدم که کالبد نیما را از تهران به یوش منتقل می کنند.چقدر دلم می خواست به آنجا بروم.بعدهادرسال ۱۳۷۵ به یوش رفتم وسر برآستان جانان سائیدم.دریک روزابری.انگارنیما هنوزآنجابود ومی گفت:
خانه ام ابری است اماابربارانش گرفته است!
منظومه افسانه را بارها خواندم.
من برآن عاشقم کورونده است...
یادایرج بسطامی عزیز به خیر که این شعر را چه دلنشین خواند درراست پنجگاه.
ای فسانه خسانندآنان
که فروبسته ره رابه گلزار
خس به صدسال طوفان ننالد
گل به یک تندباد است بیمار
تومپوشان سخنها که داری!
جلال آل احمد مقاله ای داشت درباب او خواندنی:
عنوانش بود:پیرمرد چشم مابود!
ازاووسیمین دانشور وهمسرنیما عالیه نوشته بود.
یادداروگ بخیر.آن قورباغه درختی وصدای گرم استاد بی بدیل آوازایران شجریان که می خواند:
قاصدروزان ابری داروگ
کی میرسد باران؟!
با آهنگ زیبای استادمحمدرضالطفی.
با یادی ازمحمد نوری وفریبرز لاچینی ودکلمه زیبای احمدرضااحمدی که باکاست درشب سرد زمستانی مونس شبهای تنهایی من بودند.
درحیطه نثر کتاب حرفهای همسایه وکتاب نامه های نیما یوشیج تاثیری بس شگرف در نثرفارسی داشتند.دوستان عزیزی که می خواهند شعرسرودن راآغازکنند چه آغازی بهتراز خواندن حرفهای همسایه؟!
نیما هنوز درقلب من زنده است .هنوز فریاد می کشد:آی آدمها!
زادروز این مرد بزرگ را به همه دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم.
روز شنبه ۲۱ آبان حتما شیرینی تولداین ستاره درخشان آسمان ادبیات معاصرایران را نوش جان کنید.
زندگی نامه
علي اسفندياری كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسی در «يوش» - دهی از بخش نور در شهر آمل- مازندران چشم به جهان گشود. پدرش ابراهيم خان نوری از راه كشاورزی و گله داری روزگار می گذرانيد. ايام كودكی اش را در روستای خود به تحصيل پرداخت وی در زندگی نامهی خود نوشته ، زندگی بدوی من در بين شبانان و ايلخی بانان گذشت كه به هوای چراگاه به نقاط دور ييلاق وشبها بالای كوهها ساعتهای طولانی دور هم جمع می شدند . از تمام دورهی بچگی خود من به جز زد و خوردهای وحشيانه و چيزهای مربوط به زندگی كوچنشينی و تفريحات سادهی آنها در آرامش يكنواخت و كور و بی خبر از همه جا چيزی به خاطر ندارم. چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگی در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دورهی دبستان را در مدرسهی «حيات جاويد» گذراند. پدر علی شبها به وی «سياق» می آموخت و مادرش كه حكاياتی از «هفت پيكر» نظامی و غزلياتی از حافظ حفظ داشت را به وی می آموخت. نيما در سپيدهدم جوانی به دختری دل باخت و اين دلباختگی طليعهی حيات شاعرانهی وی گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوی زندگی خانوادگی شتافت و عاشق صفورای چادرنشين شد و منظومهی جاودانه « افسانه» را پديد آورد. پدر نيما از ازدواج وی با صفورا راض بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پای درآورد. نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسهی سن لويي به كار در وزارت دارايی پرداخت اما بعد از مدتی از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجهی آشنايی با زبان فرانسه با ادبيات اروپايی آشنا شد و ابتكار و نوآفرينی را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكی از پايههای رهبری سبك نوين قرار گرفت. اشعار نخستين وی با اينكه در قالب اوزان عروضی ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولی در شعر گرديد. نيما در آثار بعدی خود اوزان عروضی شعر را می شكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد می سازد و راهی تازه در شعر می آفريند كه به سبك نيمايی مشهور می شود. نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومی و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد. نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دی ماه به بيماری ذاتالريه مبتلا و در سن 64 سالگی در تجريش تهران از دنيا رفت.
ويژگی سخن
نيما در نتيجه آشنايی با زبان فرانسه، با ادبيات اروپايی آشنا شد و ابتكار و نو آفرينی را از اين رهگذر كسب كرد. او يكی از پايه های رهبری سبک نوين گرديد و در اين راه تلاش و سعی زيادی نمود. اشعار نخستين او با اينكه در قالب اوزان عروضی ساخته شده از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولی در شعر گرديد. نيما در آثار بعدی خود اوزان شعر عروضی را می شكند و شعرش را از چارچوب وزن و قافيه آزاد می سازد و راهی تازه و نو در شعر می آفريند كه به سبک نيمايی مشهور می گردد.
معرفی آثار
مجموعه شعرها:«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،«مطبعهی سعادت»، «فريادها» ،«مرقد آقا» ، «كلالههای خاور» ، «ناقوس» ، «مانلی»، «افسانه»،« مرواريد» ، «اميركبير» ...
مجموعه نامهها: با عنوان «كشتی و طوفان» ، «قلمانداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ،«ستارهای از زمين»
مجممو عه داستان ها: «توكايي در قفس» ، «آهو و پرندهها»، « حرفهای همسايه » ، «شعر من» ، مجموعه نامههای «دنيا خانه من است» ،« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهای شبانه » ،« شهر صبح شهر شب» و دو سفرنامه و ...

آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد می سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پای دائم می زند،
روی اين دريای تند و تيره و سنگين كه می دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،
كه گرفتيد دست ناتوان را
تا توانی بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ می بنديد،
بر كمرهاتان كمربند،
در چه هنگامی بگويم من؟
يك نفر در آب، دارد می كند بيهوده جان قربان!
آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته می كوبد،
باز می دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،
سايههاتان را ز راه دور ديده،
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بی تا بيش افزون،
می كند زين آبها بيرون،
گاه سر، گه پا.
ای آدمها!
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز می پايد،
می زند فرياد و اميد كمک دارد؛
آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج می كوبد به روی ساحل خاموش،
پخش می گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،
می رود نعره زنان. وين بانگ از دور می آيد:
ـ «آی آدمها»...
و صدای باد، هر دم دلگزاتر،
در صدای باد، بانگ او رهاتر،
از ميان آبهای دور و نزديک
باز در گوش آيد اين نداها.
ـ «آی آدمها»…
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
محمدتقی بهار(ملک الشعرا)
۱۶ آبان ....یکی از ستارگان بزرگ آسمان ادب پارسی در چنین روزی تولد یافت.فرزند او دکتر مهرداد بهار نیز از بزرگترین اسطوره شناسان ایران است.کتاب از اسطوره تا تاریخ را از او بخوانید.مزار ملک الشعرا در گورستان ظهیر الدوله تهران بسیاردیدنی است.جای همه دوستان خالی سال گذشته آن را زیارت کردم.
یاد هردوی آنها گرامی باد.

اول ارديبهشت 1330 هجري شمسي ميرزا محمد تقي بهار ملقب به ملک الشعرا و متخلص به بهار، شاعر و نويسنده تواناي ايران و از رجال سياسي اين مرز و بوم بدرود حيات گفت. اشعار بهار زبان حال مردم، و نماينده افکار و آمال توده آزاديخواه بود و او با سروده هايش از اوضاع مملکت و امور سياسي آن دوره انتقاد مي کرد. بهار بعد از درگذشت پدر، ملک الشعراي آستان قدس رضوي شد و در مشهد روزنامه بهار را منتشر ساخت. در سال 1336 هجري شمسي انجمن ادبي دانشکده را در تهران تأسيس کرد و با ديگر اديبان به فعاليت پرداخت.«ديوان اشعار»، تصحيح دو متن قديمي و ارزشمند به نام هاي تاريخ سيستان، و مجمل التواريخ و القصص و«همچنين مختصر تاريخ احزاب سياسي» از مهمترين آثار بهار به شمار مي روند.
شرح زندگي ملک الشعراء بهار
ميرزا محمد تقي ملک الشعراء بهار در تاريخ 13 ربيع الاول سال 1304 قمري در شهر مشهد پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش حاج ميرزا محمد کاظم، متخلص به صبوري و ملقب به ملک الشعرا ابن حاج محمد باقر کاشاني، رئيس صنف حريربافان مشهد و او پسر حاج عبدالقدير خاراباف ساکن کاشان بوده است . پدر بهار در مشهد تولد يافته است اما حرفه ي پدري و اجدادي را مانند ساير برادران خود دنبال نکرده و در مشهد به تحصيل علوم ادبيه و عربيه و زبان فرانسه و فقه و حکمت پرداخته و در عصر خود يکي از فضلاي مشهور خراسان به شمار مي آمده است. شعر را به سبک امير معزي مي گفته و در ساخت قصيده و مسمط و غزل و مثنوي استاد بود، ليکن بيشتر اشعار او قصيده است.
مادر بهار از يک خانواده ي تاجر و اصيلي است که جد او از معارف گرجستان و از نژاد مسيحيان قفقاز بوده و در جنگ هاي روس و ايران با جمعي ديگر به وسيله ي عباس ميرزا نايب السلطنه به اسارت به ايران آورده شده و به دين اسلام در آمده است.
ملک الشعراء بهار اصول ادبيات را در نزد پدر آموخته و پس از مرگ پدر که 18 سال بيشتر نداشت، تحصيلات ادبي را نزد مرحوم اديب نيشابوري که از ادبا و شعراء مشهور بود و نيز ساير فضلاي معاصر، دنبال کرد و مقدمات عربي و اصول کامل ادبيات فارسي را در مدرسه نواب در خدمت اساتيد آن فن تکميل نمود. بهار از سنين کودکي ودر زمان حيات پدر قريحه ي ادبي خود را گاه به گاهي بروز مي داد و ذوق فطري و خدادادي خويش را ضمن گفتار و کردار کودکانه خويش آشکار مي ساخت. در خلال يادداشتهاي او مي خوانيم هنگامي که در سن ده سالگي با پدر و مادر به سفر کربلا رفته بودند شب هنگام، در بيستون عقرب جراري در بساط آن ها راه يافته و به ضربه کفش و لگد کشته مي شود و بهار ده ساله اين بيت را بدان مناسبت مي سازد و براي پدر مي خواند:
به بيستون چو رسيدم يک عقربي ديدم اگر غلط نکنم از ليفند فرهاد است
پدر بارها در محافل دوستان خود اين شعر فرزند را به رسم استهزا مي خواند و مي خنديد. در سنين سيزده و چهارده سالگي نيز اشعاري از او در دست است که غالباً اشعار اساتيد را تضمين مي کرده است .

با اين وصف، پدر در تشويق او به شعر و شاعري کوتاهي مي کرد؛ زيرا نمي خواست فرزندش حرفه ي شاعري را پيشه ي خود سازد و پيوسته به او مي گفت: «در دوران آينده با شاعري کسي نمي تواند نان بخورد يا دنبال کسب و تجارت برود.»
و در اين راه او را تشويق فراوان مي کرد اما چون بهار ذاتاًً شاعر بود و شاعر هيچگاه نمي تواند به عالم ماديات و کسب مال و منال قدم بگذارد، علي رغم آمال پدر وبه ذائقه ذوق فطري و طبع سرشار ادبي دنبال سخنوري و شاعري و نويسندگي را گرفت و تا بدان پايه رسيد که در فن خود شهرت فراوان يافت.
بهار پس از فوت پدر در گفتن شعر رفته رفته چنان مهارت به خرج داد که جز معدودي از اساتيد، ساير فضلاي خراسان آن را باور نکرده و مي گفتند اشعار پدرش را به نام خود مي خواند. پيش از آنکه حکام و امراي خراسان در محافل علني مکرر وي را امتحان کردند و او قصايد خاصي را که از لحاظ لفظي و معنايي تازگي داشت، مي سرود و به خوبي از عهده امتحان برمي آمد، اما حسودان و معاندين او رشته ي تهمت را از در ديگر تاب داده و گفتند کس ديگري است که براي او شعر مي سازد. در همان ايام بود که گفتگوي مسافرت مظفرالدين شاه به خراسان، در مشهد شايع شد. بهار براي اينکه سِمت ملک الشعرايي خود را پس از صبوري محرز سازد و خود را به شاه بشناساند اولين قصيده خويش را براي عرضه داشتن به شاه پس از ورود به مشهد ساخت که مطلع آن، اين است:
رسيد موکب فيروز خسرو ايران اَيا خراسان، ديگر چه خواهي از يزدان
در اين قصيده، شکوه معاندين و حسودان خود را به شاه عرضه مي دارد و ضمناً خطاب به آنان چنين مي گويد:
تو سبک من نشناسي ز شاعران دگر چرا ز بي خردي برنهيم اين بهتان
پس از صبوري اينک منم که شعر مرا برد به هديه به جاي متاع بازرگان
به خرد سالي آنسان چکامه بسرايم که سالخورده سخندان سرودنش نتوان
باري عاقبت کار او با مفتريان درباره ي امتحان به بديهه گفتن رسيد و مشکلترين امتحانات که سرودن رباعيات به طريق جمع بين الاضداد باشد در مجالس به او تکليف مي شد. در محفلي گفتند اين چهار لفظ را در چهار مصراع به وزن رباعي بگوئيد و آن چهار اين بود: تسبيح، چراغ، نمک ، چنار. بهار اين رباعي را در چند لحظه بساخت:
به خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
کس شهد نديده است درکان نمک کس ميوه نچيده است از شاخ چنار
باز رباعي ديگري با اين چهار چيز طرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او اين رباعي را ساخت:
برخاست خروس صبح برخيز اي دوست خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصه مشت است و درفش جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
پس دوستان به شاعري واستادي او معترف و دشمنان از هرزه درايي ظاهراً منصرف شدند.
بهار در يادداشت هاي خود چنين مي نويسد:« از آن پس به تکميل معلومات خود پرداخته، بر آن شدم که به تهران آمده، به کمک بزرگان دولت براي فراگرفتن علوم جديد به فرنگستان رهسپار شوم، ليکن دو چيز در پيش اين مقصود ديوار کشيد، يکي بي سرپرست بودن خانواده که مادر، خواهر و دو برادر کوچک بودند و معيشت آنان را بايستي تدارک و اطفال را تربيت نمايد، ديگر انقلابات ايران بود که در سال 1324 قمري، دو سال پس از مرگ پدر روي نموده و در اوضاع اجتماعي ايران تأثيرات شگرفي بخشيده و در هر سري شوري ديگر انداخت».
از اين زمان است که بهار با شخصيت مستقل و خاصي که يافته بود وارد زندگي سياسي و اجتماعي مي شود. بهار از آن جمله جواناني بود که در چنين جريان هاي سياسي حاد بدون ترديد و دودلي و با ايمان راسخ به صف انقلابيون مي پيوندد. در واقع روح پرشور شاعرانه و احساسات تند ميهن پرستانه ي او را، هيچ دسته ي ديگري قانع نمي ساخت. بهار براي اجراي آمال وطني مقالات سياسي و اشعار مهيج و ترانه هاي ملي در تهييج مليون و زعماي مشروطيت و مذمت محمد عليشاه و ساير سران مستبد مي ساخت و در روزنامه خراسان که در مشهد محرمانه چاپ و نشر مي شد بدون امضاء انتشار مي داد. گوينده اين اشعار و مقالات در ابتدا نامعلوم و رفته رفته معرفي شده، مورد تحسين و ستايش عموم واقع شد. چنان که خود مي نويسد: «من در خراسان يکي از آنها بودم که از وضع تهران راضي نبودند و در انجمن هاي سرّي، سري برده و دست داشتيم. نخستين اشعار سياسي و اجتماعي من در بين سال هاي 1325 و 1326 قمري و هنگام کشاکش بين شاه و مجلسيان و سال اول بسته شدن در مجلس در روزنامه ي خراسان که آن هم محرمانه چاپ مي شد، بدون امضاء انتشار مي يافت و بر دل هاي آزاديخواهان مي نشست.»
پس از جدالي که ميان محمد عليشاه و ملت در گرفت که به پيروزي انقلابيون ختم شد، دو عقيده متضاد، دو عقيده تند و معتدل بين سران و پيشقدمان آزادي ايجاد گشت. در مشهد حزب تندرو و دمکرات قدرت بسياري يافت و کميته ي حزب دمکرات خراسان، انتخاب گرديد و بهار هم يکي از اعضاء کميته مزبور بود.
پس از تشکيل اين کميته، او روزنامه ي نوبهار را به امتياز و مسووليت خويش به عنوان ناشر افکار حزب در مشهد انتشار داد. بهار در دوره ي چهارم از شهر بجنورد، در دوره پنجم از ترشيز و در دوره ششم از تهران به مجلس شوراي ملي فرستاده شد.
اما از اواخر دوره ي ششم در اثر جريان هاي سياسي خاصي که پيش آمده بود امکان فعاليت هاي سياسي از بهار سلب شد. بهار مدت يکسال در دارالمعلمين عالي که هسته ي دانشسراي امروز مي باشد به تدريس تاريخ ادبيات ايران و همچنين به تصحيح کتاب هاي تاريخ سيستان و تاريخ طبري و مجمل التواريخ و جوامع الحکايات و تأليف کتب درسي پرداخت.
درهمين ايام بود که بهار در اثر دروغ هاي دروغپردازان، به اتهام هايي ناروا زنداني و چهارده ماه به اصفهان تبعيد شد.
اين نکته جالب است که دوره ي زندان و تبعيد از پر بهره ترين سال هاي زندگي ادبي او بوده است. مثنوي «کارنامه زندان»، غزل معروف «من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد» قطعه مفصل و معروف «شباهنگ» و قصايد ديگر را او در اين زمان سروده است.
بهار در سال 1324 خورشيدي در زمان نخست وزيري دوم احمد قوام، به وزارت فرهنگ منصوب شد.
وي در دوره پانزدهم نيز از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و رياست فراکسيون دموکرات را به عهده گرفت. اما کسالت مزاج و اختلاف هايي که پيدا شده بود نگذاشت او در مجلس کار کند. او در سال 1326 خورشيدي براي معالجه به سوئيس رفت و پس از بهبود در سال 1328 به ايران بازگشت. آخرين فعاليت اجتماعي بهار که در واقع از نظر او فعاليت سياسي نبود، رياست جمعيت هواداران صلح بوده است.
او مي گفت که «من امر صلح را به خاطر صلح نه به خاطر آن کساني که درباره آن صحبت مي کنند، دوست مي دارم. خواه هواداران صلح از امريکا و انگلستان باشد و خواه از شوروي و چين؛ فرياد صلح خواهي اصيل و قابل احترام است».
بهار در ارديبهشت ماه سال 1330 خورشيدي در گذشت. او را در شميران، در باغ آرامگاه ظهيرالدوله به خاک سپردند.
آثار ملک الشعراء عبارتند از: ديوان شعرا، سبک شناسي، تاريخ مختصر احزاب سياسي و بيش از صد مقاله در زمينه هاي مختلف که در مجلات و روزنامه هاي روزگار آن زمان به چاپ رسيده است. در ضمن او به تصحيح کتاب هاي تاريخ سيستان و تاريخ طبري و مجمل التواريخ و جوامع الحکايات و تاليف کتاب هاي درسي عصر خود هم پرداخته و مجله هاي نوبهار و تازه بهار و مجله دانشکده را نيز منتشر کرده است.
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
محمدعلی جمالزاده
۱۵ آبانماه ۱۳۷۶ سالروزخاموشی محمدعلی جمالزاده پدرداستان نویسی نوین ایران را گرامی می داریم.شاهکاروی کتاب یکی بودیکی نبود است که خواندن آن را به همه عزیزانم توصیه می کنم.
محمدعلي جمالزاده سال 1274 هجري شمسي در خانوادهاي مشروطهخواه به دنيا آمد. در 17 سالگي براي تحصيل به بيروت رفت و پس از چندي رهسپار پاريس شد. جمالزداه پس از تحقيق دربارهي مزدك ، بررسي روابط قديم روس و ايران را در مجله كاوه برلين به چاپ رساند و آنگاه «گنج شايگان» را در باب اقتصاد ايران نوشت. اولين مجموعه داستانهاي كوتاه ايراني را تحت عنوان «يكي بود يكي نبود» در سال 1300 منتشر كرد و به اعتبار همين كتاب او را آغازگر واقعگرايي در نثر معاصر فارسي دانستهاند. در داستانهاي جمالزاده گوشههايي از زندگي ايرانيان در دوره مشروطه به صورتي انتقادي و با نثري ساده، طنزآميز و آكنده از ضربالمثلها و اصطلاحهاي عاميانه، تصوير شده است. جمالزاده 15 سال در برلين ماند و در آنجا كارمند سفارت ايران بود و همزمان در روزنامه كاوه، مقاله مينوشت. در سال 1311 به ژنو رفت و كارمند دفتر بينالمللي كار شد. اين نويسنده در سال 1355 شرح حال خود را در «راهنماي كتاب» نوشت و مقالات زيادي نيز در بسياري از مجلات به چاپ رساند و كتابهاي مختلفي از جمله «خسيس» مولير و «ويلهم تل» شيلر را به فارسي ترجمه كرد. نثر جمالزاده دلنشين و شيرين است. تسلط بر اصطلاحات مذهبي و روايات اسلامي از شاخصههاي نثر اوست. جمالزاده در دوران كهولت به مدت پنج سال مشغول نوشتن خاطرات و مكاتبه با نويسندگان شد. وي در تاريخ 15 آبان سال 1376 در شهر ژنو سويس از دنيا رفت.
آثار:به «دارالمجانين»، «سرگذشت عمو حسينعلي» در سال 1321 ، «سروته يك كرباس» 1323 ، «قلتشن ديوان» 1325 ، «صحراي محشر»، «هزار پيشه» 1326 ، «معصومه شيرازي» 1333 ، «تلخ و شيرين» 1334 ، «شاهكار»1337 ،«كهنه و نو»، « قصه قصهها» و «قصههاي كوتاه قنبرعلي» 1338 ، « هفت كشور» و «غير از خدا هيچكس نبود» 1340 ، «شورآباد» 1341 ، «خاك و آدم » و «صندوقچه اسرار» 1342 ، «آسمان و ريسمان» 1343 ، «مركب محو» 1344 ،«قصههاي كوتاه براي بچههاي ريشدار» 1352 ، «قصه ما به سر رسيد» 1357
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
باستاره ها
با ستارهها
شب که میرسد از کـنـارهها
گـریـه مـیکـنـم بـا سـتـارهها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــارهها
همچـو خامشان بستهام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـارهها
ما ز اسـب و اصـل افــتـادهایم
مـا پـیـــادهایـــم ای ســوارهها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــرارهها
حسین منزوی
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
کنسرت پژوهشی آرشام قادری
باخبرشدم که دوست واستادبسیارعزیزم دکترآرشام قادری اخیرا کنسرت پژوهشی جالبی رادرجلسه یادبودکلنل علینقی وزیری درتالاررودکی تهران اجراکرده است.سابقه آشنایی من بااین هنرمندبرجسته واستادارزنده موسیقی به سال۱۳۷۴ بازمی گردد.
به قول نیما:آن زمانهاکه ازآن به ره ماندهمچنان کزسواری غباری...
اوقبل ازهرچیزانسانی والا وبزرگواربااخلاقی شایسته یک هنرمنداست.
به یاد می آورم اجرای بسیارزیبای وی را دردانشگاه صنعتی که حق دستگاه همایون را به بهترین وجه ادانمود.
متاسفانه جامعه جایگاه والای این هنرمند ارزنده راآنطورکه باید وشاید نشناخته است.به نظر حقیرشیوه آموزش اوبابهترین استانداردهای آموزش موسیقی برابری می کند.سالهاپیش وقتی کتاب سرگذشت موسیقی ایران اززنده یاد روح اله خالقی را می خواندم برایم بسی مایه شگفتی بود که نظم وانضباط کلنل وتاکید اوبرروشهای علمی وآکادمیک آموزش موسیقی وبخصوص وزن خوانی تا چه اندازه با روحیاتی که من ازآرشام دیده بودم مشابه است.کلنل هم دردورانی که زندگی می کرد بسیارمورد بی مهری جامعه هنری آن روز واقع شد.تا جایی که یکی ازروزنامه های آن زمان کاریکاتوری از او کشید درحالی که مشغول خرد کردن سازهای ایرانی با پتک بود!
شیوه نوازندگی آرشام که به جهت بهره بردن ازمحضراساتیدبزرگ موسیقی بسیارآکادمیک می باشد ومضرابهای قوی وحرکت روان دست اوبرپرده سازوآشنایی کامل او با ردیف موید این مدعاست.
ازخاطرات شیرین من در دورانی که نزد وی تلمذ می کردم این است که هنگام خروج هریک از هنرجویان از کلاس وی آنها را تا درب خروجی بانواختن قطعه ای زیبا باسه تاربدرقه می کرد.چه بدرقه دلنوازی!
به هرحال کنسرت آرشام عزیز را در تالاررودکی واجرای قطعات وزیری توسط وی را به فال نیک می گیرم وآرزوی پیشرفت روزافزون برای این هنرمند ارزنده رادارم وازهمین جا خطاب به وی می گویم:
پنجه هایت می نوازد سازباران بردلم...
گزارش اجرای این ستاره موسیقی را می توانید در اینجا بخوانید:سایت هنروموسیقی
کنسرت پژوهشی آرشام قادریhttp://www.artmusic.ir/News/Show.asp?Id=10442
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
آغازکاروبلاگ باستاره ها
درود به همه عزیزان آشنا وغریبه
هدف من ازایجاد این وبلاگ پرداختن به ستاره هایی است که درجامعه ما می درخشند ویاروزگاری می درخشیده اندوهمچنان مااز پرتونورآنها بهره می بریم.ستاره هایی که شایدتاکنون کمتریادی ازآنها شده باشد.ازهمه دوستانم تقاضا می کنم با ارائه نظرات وانتقادات بنده را دراین راه یاری کنند.
نام این وبلاگ راازشعرزیبای زنده یاد حسین منزوی که اخیرا همایون شجریان آن رابه صورت تصنیف زیبائی خوانده است وام گرفته ام.
جاودان باشید!






